دانلود رمان خرچنگ و ماهی

[ad_1]

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

به ادامه مطلب بروید………….

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

رمان

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

در مورد ماجرا از نفوذ دو مرد در میان خلافکارها اغاز میشه دومرد کاملا متفاوت دومرد که مدتهاس برای رسیدن به این روز تلاش کردند اما حضور یک دختر،دختری از جنس پروانه مسیر رو عوض میکنه دختری که از پدرش یک زندگی اروم و شاد میخواد نه پول و ثروت،ونه زندگی که باید از ترس دشمنان و رقبا،زندانی باشه نه زندگی که،در اون  نیاز به محافظ داشته باشه اون هم محافظی از جنس عقرب داستان زیبا و مهیج والبته رمز الودی در انتظار خوانندگان این رمان هست‌….

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

قطرات عرق از روی شونه هام سر میخورد و روی کف سرامیک میریخت…نزدیک به یه ربعی
میشد که داشتم شنا میرفتم…موهام خیس عرق شده بود هر روز صبح این کار من بود ….یه شنای
دیگه رفتمو خودمو رو سرامیک خنک خونه رها کردم….این خنکی حس خوبی رو بهم القا
میکرد….به سقف نگاه کردمو حرفای سعید و به خاطر اوردم….
سعید_کم کم داره جور میشه…حسابی ترسیده ….ای کاش من و تو رو یه جا باهم ببره…..خلافش
بیش از اندازه شده حسابی واسه خودش دشمن تراشیده اینطوری کار ما هم خیلی سخت تر
میشه…..دیشب با تمنا صحبت کردم…بعد از حرفام زد زیر گزیه…..

دانلود رمان خرچنگ و ماهی
چشمام رو کوتاه رو هم گذاشتم….باید سعید و از اومدن منصرف میکردم….ولی حرف حساب تو
کتش نمیرفت…..سریع از جام بلند شدمو رفتم طبقه ی بالا تا یه دوش بگیرم . حوله ی سفیدو رو
دوشم انداختمو رفتم سمت حموم….عادت داشتم کیسه بکشم تا کوچکترین اثری از عرق رو تنم
نمونه….از شونه هام شروع کردم تا اینکه رسیدم به وسط کمرم و دم عقرب سیاه…خالکوبی که
مربوط به گروه عقرب سیاه جمشید بود …کسی که منو سعیدو به عطار فروخت….عطار یکی از
قتچاقچیای مواد بود یه مرد مسن که خیلی خوش اخلاق بودو اصلا بهش نمیومد تو کار خلاف
باشه…ولی ناکس زیر ابی زن حرفه ایی بود….تنها خلافشم قاچاق مواد مخدر بود…برای حفاظت از
خودش چندتا بادیگار از جمشید خرید که منو سعید هم جزوشون بودیم

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

شیر اب رو بستم و حوله پیچ زدم بیرون…به ساعت ساده ایی که روی دیوار اتاق کوچیکم وصل
بود نگاه کردم …ساعت ۶ و ۵۴ دقیقه بود ….با حوله سریع موهامو خشک کردم و کت شلوار
مخصوص مشکیمو پوشیدم ….به چهرم تو ی اینه ی کوچی روی دیوار خیره شدم….چهرم عین
گانگسترا بود ….مخصوصا با اون ابروهایی که خشن تو هم رفته بود و سعید همیشه میگفت )ابرو
های طاقدار و وحشیت تو حلقم(…. سعید خیلی غر میزد و غد غد میکرد و اکثر اوقات دعوا راه
مینداختو من باید جمعش میکردم….واسش یه جور پارتی کلفت بودم چون کسی جرائت پلکیدن
دور منو نداشت….
از پله ها پایین اومدم …عطار و بادیگارداش ساعت ۸میرسیدن ویلا پس باید اوضاع رو چک
میکردم…..بیسیم رو روشن کردم…دست دیگم رو تو جیب کردمو کریم خطاب قرار دادم….
_کریم بیا داخل بیاید گزارش بدی…
کریم_چشم رییس

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

تو یه دقیقه خودشو رسوند کنار دم ورودی ….محکم و استوار مثل همیشه جلوش وایستادم…..
_خب؟
کریم_همچی طبیعیه رییس…. ۵نفر تو حیاط پشتی و ۵نفر با سگاشون تو حیاط اصلی ….مثل
همیشه…دوربیناهم مورد مشکوکی ضبط نکردن…..
_خوبه برو سر پستت
کریم_چشم
بعد از رفتنش رفتم کنار اشپزخونه ایستادم….هر دو اشپز زن مشغول اشپزی بودن ….ظاهرا اینجا
هم مشکلی نداشت…
۸وربع سعید زنگ زد…
سعید_رییس ما نزدیکه ویلاییم

این یعنی ۶دونگ حواسا جمع شه….با باز شدن در هر دو ماشین تو حیاط پیچیدن….با قدم های
سریع و محکم کنار ماشین عطار ایستادم…..

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

در باز شدو سره کم موی عطار پیدا شد….با تیپ سرتا پا سفیدی که اصلا به سنش نمیخورد پیاده
شد….کمی هن هن کردو بهم لبخند زد..
_خیلی خشومدین قربان
عطار_ مثل همیشه پر قدرت و خشن….افرین….
از تعریفاش ذوق نمیکردم …لابد فکر میکرد تموم کارام تظاهر و فیلمه تا به چشش بیام ولی من
تظاهر به چیزی نمیکردم چون برام مهم نبود اونم واسه کی ؟عطار…هه…..از کنارم رد شد و
معشوقه ی مزخرفش هم پیاده شدو با اون ادامس یه کلوییش بهم لبخند چندش اوری زدو دنبال
عشق لب گورش راه افتاد وداخل شد….بقیه ی محافظا هم از ماشین پشتی پیاده شدن که نزدیک
۴نفر بودن….چشمم به سعید خورد که باز داشت به بغل دستیش غر میزد

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

سعید_هووو چته یابو ترمز بریدی مگه…نمیبینی دارم پیاده میشم…..؟
شاهین هم نگاه غضبناکی بهش انداخت …دوست داشت سرش و بکنده ولی وقتی میدید من
پشتشم دیگه جیکشم در نمیومد….سعید با کت و شلوار نامرتبش اومد سمتم…..لبخند پهنی زدو
کنارم وایستاد
سعید_چطوری رییس دلم برات تنگ شده بود..
_تو نمیتونی مث ادم با بچه ها کنار بیای…؟
سعید_جون سعید بی خیال شو…تو که شایان و میشناسی ….تقصیر اونه دارم مثه ادم پیاده
میشم اونم عین یابو هل میده….
_خیله خب بروتو انقدر نق نزن دیگه….
بادش خوابیدو غرغر کنان داشت میرفت داخل

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *