تبلیغات متنی
خرید بک لینک

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

[ad_1]


در دانلود رمان دست نوشته تقدیر رمان عاشقانه جدیدی برای شما عزیزان قرار دادیم که در مورد دختری بود که نه به خاطر خطای خودش بلکه به خاطر اشتباه دیگران در سرمای تنهایی به سر می برد و از این طرف پسری زیبا به نام علیرضا در شعله عشق او میسوخت و …

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

نام رمان: دست نوشته تقدیر

نویسنده:  مهدیه سعدی

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:1100 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

در مورد دختری بود که نه به خاطر خطای خودش بلکه به خاطر اشتباه دیگران در سرمای تنهایی به سر می برد و از این طرف پسری زیبا به نام علیرضا در شعله عشق او میسوخت و …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

از بودن در آن فضای نفسگیر احساس بدی داشت. هیچگاه فکرش هم نمیکرد پایش به چنان
میهمانی مبتذلی باز شود…آن هم چه مهمانی.!!
رقص نورهای رنگارنگ.موسیقی های عجیب و غریب و نامفهوم! انواع نوشیدنیهای غیرمجاز! مواد،
قمار و هم چنین وجود جوانکهای سرمست و از خود بی خودی که معلوم بود در فضایی دیگر سیر
میکنند…
تمام آن آدم های حیوان صفت اطرافش حالش را بر هم میزدند و او تنها به یک دلیل تحمل
میکرد…
همه را از زیر نگاه تیز بینش میگذران تا به شخص مورد نظرش برسد. پروانه که حسابی ترسیده
بود به بازوان مردانه اش متوصل شدو نالان گفت:گفتی جای بد نمیبریم این اون جای امنیه که
برای من در نظر داشتی؟ من به تو اطمینان کردم.
کلافه بازوانش را از چنگال ظریف پروانه بیرون کشاند و گفت:خودم هم اولین بارمه
کمی تحمل کن.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر
و لبان پروانه به پوزخندی باز شد و در دل گفت:کاملا مشخصه.

هم چنان در حال چشم چرخاندن بود اما هرچه میگشت نا امید تر میشد. در حقیقت دیدن او در
میان آن همه شیطان
انسان نما دیدن سوزنی بود در انبار کاه…عصبی از عالم و آدم دستان مشت شده اش را به دیوار
کوباند و غرید:لعنتی کجایی پس؟
پروانه متعجب از آن همه بیقراری با اظطرابی که به جانش افتاده بود پرسید:چرا همچین
میکنی؟
نکنه تو هم چیزی,مصرف کردی؟
و زیر لب زمزمه کرد:عجب غلطی کردم به تو اطمینان کردم ها.
با عصبانیت عقب گرد کرد تا جواب دندان شکنی به پروانه دهد که با دیدن گم شده اش بی توقف
ایستاد…در یک آن ابروان درهم کشیده اش باز شد و لبانش به لبخنی زیبا کش آمد.
انگاری که دنیا را به او داده باشند رو به پروانه کرد و گفت:اگه جای امن میخوای باید یه کاری
انجام بدی.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

پروانه باز هم متعجب از تغییر ناگهانی او قدمی به عقب برداشت و گفت :مطمإن
نیستم..راستش شک دارم اعتماد کنم یا نه.
علیرضا:ضرر نمیکنی…قبوله؟
پس از انکه پروانه سرش را به نشانهء مثبت تکان داد به سویی اشاره کرد و گفت:ته سالن یه
دختری کنار پنجره ایستاده…میبینی؟
پروانه به ته سالن چشم دوخت…دختری ظریف اندام کنار پنجرهء قدی انتهای سالن ایستاده بود
و به باغ پشت پنجره

مینگریست…نور ماه بر نیمرخ بی نقص دخترک می تابید و آنرا بهذخوبی نمایش میداد…چیزی که
بیش از همه جلب
توجه میکرد سیگار نصف نیمه ای بود که میان لبانش میسوخت و با غم به هوا می رفت ….حتی
پروانه هم میتوانست
غم را از آن نیمرخ که فریاد بی کسی میداد بخواند و ناخواسته دل بسوزاند…تنها کلمه ای که
میتوانست با دیدن دختر به زبان بیاورد تنهایی بود.
بی اختیار زمزمه کرد:تنهاست خیلی تنها…
نگاه علیرضا رنگ غم گرفت.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

راست هم میگفت در اوج جوانی بوی بی کسی میداد.
بی اختیار بغض گلویش را چنگ زد. چقد در عشق او سوختن برایش درد آور بود…
نمیتوانست در ذهن هضم کند این همان دختر قوی و سختی باشد که روزی سرمای نگاهش او را
ترساند و دلش را
گرفتار کرد…اما حقیقت زندگی آدم ها را از هم جدا نمیکند و تعیین نمیکند چه کسی باید
خوشبخت شود و چه کسی
هلاک…آن دختر هم هلاک شد اما نه به خاطر خطاهای خودش بلکه در هیزم گناهان دیگران
سوخت…تقدیر همان
بود…یعنی مقصری که به دنیا آمدی .
با خوانده شدن نامش توسط پروانه چشم از دخترک گرفت و به پروانه دوخت.
پروانه: خب باید چیکار کنم؟

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

کلیدی سمتش گرفت و گفت:کلید همون آپارتمانیه که دیشب توش بودی…نه اجاره نه
کرایه…مال خودت.
پروانه: یعنی چی؟برای خودم؟!
اره برای خودت فقط باید یه کار کوچیک انجام بدی …
پروانه:چی میخوای شازده؟
علیرضا:اون دختر و راضی کن بیاد پیشت…شنیدم دنبال یه جای خواب میگرده…به بهونهء اینکه
تنهایی و احتیاج به یه همخونه داری راضی اش کن بیاد توی اون آپارتمان. تمام خرج با من…فقط
اون دختر باید بیاد تو اون اپارتمان.
پروانه متعجب از آن همه سخاوتمندی چشمانش را ریز کرد و مشکوکانه پرسید:فقط برای
ثوابش این کارو میکنی؟
ابروانش را در هم فرو برد:به تو دیگه مربوط نیست.
پروانه:نه آقا پسر مربوطه…درسته داری کمک میکنی اما یادت نره وقتی بابام بهم رحم نداشت و
حراج زد به چوب غیرتش انتظار نداشته باش صابون به دلم بزنم و به خودم وعده بدم تو با همه
فرق داری

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

تو هم مثل همهء مردها نه؟
نگرانی را در چهرهء پروانه دید…راست میگفت او دختر بود وقتی پدرش کمر به نابودی دختر
هجده ساله ای بسته بود که از داغ بی مادری میسوخت و پدر برای به دست آوردن پول راضی بود
دخترش را به دیگری تقدیم کند چه انتظاری از غریبه میرفت) این جور چیزا تخیلی نیست دیدم
که میگم(
پروانه را درک میکرد ..پروانه او را به یاد عزیزی می انداخت…عزیزی که در فاصلهء چند متری او
کنار پنجره دردهایش را در سکوت و خفقان فریاد میزد…یک فریاد بی صدا…از جنس همان درد
همراه…در نگاه پروانه پاکی را خواند بی اختیار لبخند محوی بر لبش نشست و گفت:میدونی تو

منو یاد کسی مینداذی…کسی که تمام دنیام تو چشماش خلاصه شده…کسی که اگه منو نخواد و
دلش مال دیگری باشه باز در برابرش ناتوانم…
و آن گاه نگاهش بر دختر زخم خورده ثابت ماند…نگاه سوزناکش پروانه را از راز دلش آگاه کرد…
پروانه: آهان … ثواب کیلو چنده آقا عاشق تشریف دارن.
علیرضا:اگه اونو ببری من به تو کمکی نکردم درواقع تو به من کمک میکنی.
پروانه: اعتیاد داره.؟

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

علیرضا:اهلش نیست.
پروانه:پس این جا هم جاش نیست.
علیرضا: تقدیر اونو به اینجا کشونده تو سرش چیزای
خوبی نمیگذره از فرداش میترسم.
پروانه: مثلا چی؟
علیرضا: انتقام.
پروانه: برای چی؟
جواب پروانه آه عمیقی بود که از سینهء یک مرد عاشق بیرون می آمد…هم او مرموز بود هم
دختر…چیزی پروانه را نسبت به دختر مسوول میکرد شاید کنجکاوی بود شاید هم کمی احساس
فوضولی…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

بی اختیار دستش سمت پسری که نقش حامی اش را داشت دراز کرد و گفت:تا آخرش هستم
عاشق.
این کار اخم را مهمان چشمان غم زدهء علیرضا کرد.
علیرضا: برای خودت ارزش قایل باش دختر…نه تنها من از این به بعد دست هیچ نامحرمی لمس
نکن…به عنوان یه برادر گوش کن… همهء گرگها تو لباس انسانن اما باطنشون همون گرگه…برهء
جماعت نشو این جاها هم دیگه پیدات نشه.
پروانه مات ماند…آن شب را فقط در تعجب گذراند…
تعجب از آن همه مردانگی و سخاوتمندی…بی اختیار در چشمانش دریای اشک نشست
احساس کرد شاید به عنوان آدمیزاد برای کسی مهم باشد.
علیرضا که نگاه متشکر پروانه را دید لبخند زد. شاید یک لبخند حمایتگر شاید هم از روی
دلسوزی…کلید را به پروانه داد و پاکتی در دستش گذاشت…همانکه سمت در رفت پروانه صدایش
کرد…سرجایش ایستاد اما برنگشت…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

پروانه: میدونم دیره اما ضایع اس که اسمتم نمیدونم.
سمتش چرخید:حتی ناخواسته هم اسمم و جلوی اون نیار.
پروانه: مگه میدونم.
علیرضا: علیرضا… بیرون یه ماشین منتظرم … اگه چیز مشکوکی ازش دیدی بگو درنگ نکن.
و پس از معرفی کوتاهش مکان را ترک.کرد …پروانه پاکت را باز کرد . چشمش که به پولهای درون
پاکت افتاد

دهانش باز ماند. حکمت خدا در آن همه لطف علیرضا تنها یک عشق کهنه و قدیمی بود.
پاکت را درون کوله اش گذاشت و سوی دختر حرکت کرد…
پروانه: عملیات شروع شد.
به افکارش خندید و جلو رفت با هر قدم که به او نزدیک میشد ضربان قلبش بیشتر میزد… دست
خودش نبود…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

علت آن بیقراری را نمیدانست.
هر روزه با هزاران نفر درحال معاشرت بود اما جنس نگاه دختر را درک نمیکرد…قدم آخر مساوی
شد با رسیدن به او…دختر آن قدر غرق در افکار و خاطرات خود بود که حضور پروانه را حس
نمیکرد.
نور مهتاب درچشمان سیاهش تابیده میشد و آن دوتیله را وحشی تر نشان میداد.
نگاهش بی روح بود …از آن نگاه هایی که دیگر حسی درش پیدا نمیشد… از آنهایی که خستگی را
فریاد میزد…
یک نگاه بی روح و خسته…
سیگار هنوز میان لبانش میسوخت… چهره اش میان انبوهی از دود سیگار گم شده بود… اما
زیبایی کامل بود…
یک زیبای بی آلایش…پروانه از دیدن آن چهرهء بی نقص در میان دود پر معنای سیگار که دلیل بر
تنهایی بود متأثر شدو ناخواسته اخمی بر پیشانی نشاند…در یک تصمیم ناگهانی سیگار را از بین
لبانش بیرون کشید و زیر پا له کرد…
دختر هاج و واج به پروانه نگاهی انداخت و قبل از آنکه دهانش,به حرفی باز شود پروانه لب به
سخن گشود.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

پروانه: فقط یه آدم ضعیف میتونه همچین کاری با خودش کنه …برات متأسفم.
دختر دهانش بسته شد …آن کلام را قبلا از شخصی دیگر
هم شنیده بود… احساس میکرد باید به جای چشمان تیرهء پروانه دو تیلهء عسلی و براق که رد
خشم دارند در چشمانش خیره شود و بی مهابا فریاد بزند:فقط آدم های ضعیف میتونن این کارو
با خودشون کنن…قصدت چیه؟خوشی زده زیر دلت؟
میدونی تا الان چندتا سیگار کشیدی؟برای خفه کردن خودت راه دیگه ای امتحان کن و فضای
تنفس و به گند نکش.
تکرار کرد حرف را … نه در ذهنش بلکه در تمام روحش..
تکرار و تکرار و باز جایی در گذشته ها گم شد.
ذهنش ۴سال گذشته را نشانه رفت… ۴سال گذشت و او هنوز در آتش عشقی ناکام می سوخت…
آهی سر داد و از کنار پنجره به سمت در خروجی قدم برداشت… گویی در دنیای دیگر به سر
میبرد…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

آدم های دورش حکم اشیاء را داشتند… هیچ چیز,نمی شنید یک ناشنوا از شنیده ها…
صدای موزیک شدت گرفت و باز چیزی به گوش هایش نرسی…پروانه از بی توجهی دختر متعجب
شد… مسیرش از سالن شلوغ و پرهیاهو به باغ بزرگی کشیده شد که تا لحظاتی قبل نظاره اش
میکرد
او جلو میرفت و پروانه چند قدمی دور از او… نمیدانست در کدام دنیا غرق است اما دانستن
زندگی دختر برایش جالب به نظر میرسی … میدانست کمی هم حس,فوضولی اورا به سمت دختر
میکشاند اما خود را با کلمهء کنجکاوی مجاب میکرد

 

 

 

دانلود رمان عاشقانه دست نوشته تقدیر,رمان عاشقانه دست نوشته تقدیر, رمان دست نوشته تقدیر رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه صحنه دار دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه ایرانی دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه کوتاه دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه ۹۸ia دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه خارجی دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه پلیسی دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه دانلود دست نوشته تقدیر, دست نوشته تقدیر,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دست نوشته تقدیر,دانلود رمان دست نوشته تقدیر برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دست نوشته تقدیر,دانلود رمان دست نوشته تقدیر apk,دانلود رمان دست نوشته تقدیر  نگاه دانلود,رمان دست نوشته تقدیر قسمت اول,دانلود رمان دست نوشته تقدیر نسخه apk,دانلود رمان دست نوشته تقدیر apk,رمان دست نوشته تقدیر قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های مهدیه سعدی

 

 



[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *