تبلیغات متنی
آپلود عکس با لینک مستقیم
بلیط هواپیما
خريد ممبر گروه تلگرام
جديدترين مدلهاي پرده
افضل الاطباء العيون
افضل مستشفی عیون
جراحة المياه البيضاء
ساندویچ پانل
download free movies
گنج يابي
باستان شناسي
گنج ودفنيه
کتاب اسرار و علائم نشانه ها

قالب وبلاگ
قاصدون
خريد بک لينک قوي
دفتر
کسب درامد از اينترنت
خريد کتاب گنج يابي
نم نم چت | چت روم فارسی | چت شلوغ
آپلود عکس
رویش بلاگ | ساخت وبلاگ ایرانی

دانلود رمان راز زندگی

[ad_1]


در دانلود رمان راز زندگی رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد سرگذشت دختری ست پاک و بی آلایش که اسیر عشقی تلخ و یک طرفه می شود و زندگی اش را دچار تزلزل می کند علاقه ایی که باعث میشود شکستی تلخ را تجربه کند و تا پای مرگ پیش رود…

دانلود رمان راز زندگی

نام رمان: راز زندگی

نویسنده: ستایش گلزار

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:319 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان راز زندگی

دانلود رمان راز زندگی

در مورد سرگذشت دختری ست پاک و بی آلایش که اسیر عشقی تلخ و یک طرفه می شود و زندگی اش را دچار تزلزل می کند علاقه ایی که باعث میشود شکستی تلخ را تجربه کند و تا پای مرگ پیش رود….

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

مدتیست که فکرم درگیر کسی ست که نمیدانم چه احساسی نسبت به من دارد ؛ اصلا به من فکر
می کند ؟؟ اصلا مرا میبیند ؟؟ اصلا برایش مهم است که دختری درنزدیکی اش دیوانه وار دوستش
دارد ؟؟ اصلا میداند شبها برایش تا نیمه های شب اشک میریزم ؟؟ اصلا میداند آنقدر بیدارمیمانم
تا صدای موتورش رابشنوم وهراسان خودم رابه در حیاط برسانم وآهسته در را بگشایم ویواشکی
حتی شده از پشت هم نگاهش کنم ؟؟ اصلا میداند گرما وسرما ؛ تو باد وبارون توی حیاط کوچک
خانه مان به انتظار آمدنش مینشینم وهزار سرکوفت از پدر ومادرم رابه جان میخرم تا صدایی
ازکوچه بلند شود که حاکی از آمدنش باشد که خود را هراسان به بهانه ایی به بیرون از خانه
برسانم تا لحظه ایی اورا ببینم وقلب بی قرارم بادیدنش آرام گیرد؛ چقدر تلخ ودر عین حال

دانلود رمان راز زندگی
شیرین است دوست داشتن کسیکه نمیدانی حسش به تو چیست ؛ و چقدر تلخ است حسی در
دل به کسی داشته باشی وهراس داشته باشی کسی از این حس باخبرشود وروزگارت را بخاطر
داشتن حسی به یه عشق ممنوعه سیاه کند……باز هم طبق معمول توی حیاط توی تاریکی شب
نشسته بودم ساعت از   نیمه شب هم گذشته بود ومن منتظر آمدنش بودم چندین بار صدای
موتوری ازته کوچه به گوشم رسید هراسان خود را به در حیاط رساندم وآهسته در را گشودم ولی
او نبود باز هم برگشتم وپشت درخت گردو قایم شدم تا مبادا پدر یا مادرم اگر به حیاط آمدن مرا
ببینند ودوباره سوال پیچم کنند که چرا اینوقت شب توی تاریکی توی حیاط نشسته ایی ومن
جوابی برای سوالشان نداشته باشم وخجالت زده شوم؛ دیگر کم کم داشتم نا امید میشدم از
آمدنش ؛ که امشب حتما جایی مانده وخیال برگشتن به خانه را ندارد در همین فکر ها بودم که
صدای موتوری ازته کوچه بلند شد آنقدر خوشحال شدم که خدا میداند چگونه از پشت درخت
گردو میان آنهمه خار وخاشاک خود را به درحیاط رساند و آهسته در راگشودم وازلای در هیکل
چهارشانه ولی درعین حال لاغر مهدی رادیدم ؛ سریع رد شد ازکنار درحیاط ما وکنار خونه

دانلود رمان راز زندگی

خودشون نگه داشت کلید گذاشت درحیاطشون رو باز کرد و وارد شد ومن در حیاط رو بستم و
خودم رو به اتاقم رسوندم و از زیر رختخوابم دفتر خاطراتم رو برداشتم و بازهم خاطره امشب رو
یادداشت کردم به امید روزی که خدا دستان مرا در دستان عشقم بگذارد و من تمام روزها
وشبهایی که به انتظارش مینشستم را برایش بازگو کنم…..دفتر را زیر رخت خوابم گذاشتم وبا یه
دنیا امید وآرزو چشم برهم نهادم وبه خواب رفتم صبح با صدای داد وبیداد مادرم از خواب بلند
شدم ؛ طبق معمول نمازم بخاطر دیرخوابیدنم قضا شده بود سریع بلند شدم وخودم رو به سرویس
بهداشتی رساندم و وضو گرفتم اومدم برم اتاقم که مادرم از آشپزخونه خارج شد و گفت ساعت
خواب خانم!!! تو که سر شب میخوابی الان چه وقت بیدار شدنه ؟؟؟ وباز نیز در جواب مادرم که

دانلود رمان راز زندگی

سوال هر روزش همین بود سکوت کردم چون جوابی نداشتم که بدهم ؛ جانمازم رو پهن کردم
وایستادم به نماز قامت بستم وشروع کردم به نمازخوندن’ نمازم که تمام شد سریع رختخوابم رو
جمع کردم وفرش رو کنار زدم و یکی از سنگ فرشها را که لق بود بلند کردم ودفترم را زیر سنگ
فرش جاساز کردم وفرش را درست کردم وبلند شدم جز خودم کسی از لق بودن سنگ فرش خبر
نداشت بخاطرهمین هم دفترم را آنجا قایم میکردم ؛ که دست پدر ومادرم نیفتد که مبادا بخوانند
وبدانند دل تک فرزندشان چگونه برای یک قاچاقچی رفته که شب وروز برایش اشک میریزد واز
درگاه خدا میخواهد که او را عروس خانه آن قاچاقچی کند…..
موهایم راشانه کردم لباس خوابم را با لباسی دیگه تعویض کردم ورفتم توی آشپزخونه کمک
مادرم ؛ مادرم داشت سبزی پاک کردن بود رفتم وکنارش نشستم وبدون حرف مشغول سبزی
پاک کردن شدم سنگینیه نگاه مادرم رو روی خودم حس میکردم ولی جرأت سربلند کردن رو
نداشتم پس ترجیح دادم که خودم رو مشغول سبزی پاک کردن کنم ولی مادرم طاقت نیاورد
وگفت:توکه شبا زودتر ازمنو پدرت میری میخوابی پس چطور تا لنگ ظهر خوابی؟؟؟!!! وبازهم
درمقابل سوالات تکرای مادرم سکوت کردم چون جوابی نداشتم که بدم چه میگفتم؟؟میگفتم
شما که شبها میخوابید من میرم توی حیاط وتا نیمه های شب پشت درخت گردو منتظر آمدن

دانلود رمان راز زندگی

پسرهمسایه که چندین ماه هست شده تمام فکر وذکرم وعشقم مینشینم تا هروقت ازشب
نشینی به خانه باز میگردد حتی شده یواشکی وازپشت سر نگاهش کنم تا قلب بی قرارم آرام

گیرد وبتوانم شب رابه صبح برسانم؟؟؟ نه من اینقدر گستاخ نبودم که بتوانم از احساس قلبی ام
جلوی پدر ومادرم حرفی بزنم چطور میتونستم بگم که عاشق پسر عیاش ومواد فروش همسایه
شده ام؟؟پدر ومادرم با شنیدن این حرف سکته نمیکردند؟؟؟نمی گفتند تک فرزندشان پاره
تنشان که از گل نازکتر بااو سخن نگفته اند فکر آبروی پدرومادرش را نکرده که عاشق پسرعیاش
همسایه شده بی شک اگر پدر ومادرم بویی از این قضیه میبردند مرگم حتمی بود پس تصمیم
گرفتم سکوت کنم واین عشق سینه سوز را تا ابد در دل نگه دارم وای که چقدر سخت بود عاشق
باشی و نتوانی عاشقی کنی وحتی بیم آن داشته باشی که کسی از دل سپردنت بویی ببرد و تورا
سرزنش کند که چرا میان اینهمه خواستگار خوب خوب؛دل به کسی باخته ایی که حتی نگاهت
هم نمیکند حتی دوست داشتنش هم حرام است؛آنقدر ذهنم مشغول بود که حتی صدای مادرم
رو هم نشنیدم که صدایم میزد زمانی به خودم آمدم که صورتم خنک شد متوجه شده مادرم
مقداری آب به صورتم پاشیده سربلند کردم وگفتم ببخشید حواسم نبود مادرم موشکافانه نگاهم
کرد وگفت:بله متوجه شدم حواست نبود این روزها اصلا حواست نیست وخدا میداند هوش
وحواست کجا سیر میکند عاشق مادرم بودم مهربان بود ولی حرفهای نیش دارش آزارم

دانلود رمان راز زندگی

میداد؛وبازهم سکوت کردم پاک کردن سبزی ها که تمام شدبلند شدم ومشغول شستن ظرفها
شدم مادرم گفت:امشب قراره بریم خونه داییت اینا؛شام دعوتیم ومن انگار با شنیدن این حرف
طناب دار را به گردنم می آویختند چون هروقت به مهمانی میرفتیم تا نیمه های شب مهمانی
بودیم ومن اینگونه از دیدن مهدی محروم میشدم؛هرچه دنبال بهانه در ذهنم گشتم که
همراهشان به مهمانی نروم نشد که نشد قبل از بهانه گرفتن به محض باز کردن دهانم مادرم
گفت:هیچ عذر وبهانه ایی نیار که بی فایده ست ماامشب میریم وتو هم باهامون میای حالا هم برو
اتاقت رو مرتب کن به ناچار با لب ولوچه ایی آویزون از آشپزخونه خارج شدم ودر دل خدا خدا
میکردم که امشب بابام بگوید که حوصله بیرون رفتن ندارد یا مهمان بیاید تا ما نتوانیم برویم
خونه دایی ؛ ولی از انجایی که من همیشه بد شانس بوده ام بابام ظهر که از سرکار برگشت آمادگی
رفتن به خونه دایی را اعلام کرد شب شد ومن به ناچار مجبور به حاضر شدن برای رفتن به خونه
دایی علی شدم؛ در کمدم راباز کردم وازمیان انبوه مانتوهای رنگارنگ مانتویی سفید باجین
مشکی را انتخاب کردم وپوشیدم روسری سفید با گلهای مشکی را هم ازمیان شال وروسری هایم
انتخاب کردم و به صورت لبنانی پوشیدم؛آرایش کمرنگی کردم وچادر عربی ام را که پدرم از کربلا

دانلود رمان راز زندگی

برایم سوغات آورده بود نیز پوشیدم و کیف وموبایلم را برداشتم و رفتم پایین پیش پدر ومادرم
آنها نیز حاضروآماده بودند وفقط منتظر آمدن من بودند پس همگی به طرف خانه دایی علی
حرکت کردیم؛ تمام طول راه من سکوت کرده بودم وبه بیرون نگاه میکردم من در فکرمهدی بودم
وپدرومادرم سر بازار وکسب وکار حرف میزدند پدرم بازاری بود و از بازاری های بنام شهرمان بود
وضع زندگی مان خوب بود ومن تنها فرزند پدرومادرم بودم؛ که شباهت چشم گیری به مادرم
داشتم چشمانم درشت وسبز لجنی بود ابروهایی کوتاه ونازک؛لب ودهنی کوچک وبینی ام عقابی
بود؛به قول بابام کپی برابر با اصل مادرم بودم به درس خواندن علاقه زیادی داشتم ولی بخاطر
تعصبی بودن بابام مجبورشدم دیپلم نگرفته ترک تحصیل کنم’ درهمین فکرهابودم که پدرم ترمز
زد به اطراف نگاه کردم ودیدم کنار درحیاط خونه دایی علی ایستاده ایم؛باصدای مادرم که

دانلود رمان راز زندگی

میگفت؛مهتاب چرا خشکت زده پیاده شو دیگه رسیدیم؛از ماشین پیاده شدم وکنارپدرومادرم
ایستادم ومنتظرشدیم که درب حیاط باز شودکه طولی نکشیدکه دایی ازپشت اف اف باخوشرویی
سلام واحوالپرسی کردو در حیاط رابه رویمان گشود ومن همراه پدرومادرم به داخل روانه
شدیم؛خانه دایی علی بسیاربزرگ بود وپراز درختان گیلاس وانگور وگردو بود ومسافت زیادی
راباید طی میکردی تا به در سالن برسی؛ازدور دایی علی به همراه خانمش مهرانگیزخانم کنار در
ورودی به استقبالمان ایستاده بودن وبعدازسلام واحوال پرسی باتعارفات معمول به داخل خانه
رفتیم ومن کنار مادرم روی اولین مبل نشستم؛خانه ایی بسیار شیک ومجلل با دکوراسیون بی
نظیر؛که در گوشه گوشه خانه تابلو فرش هایی زیبا وقیمتی آویزان بود؛دایی علی تاجرفرش بود
ویکی از ثروتمندترین تاجران شهربه شمار می آمد جوری مشغول آنالیز کردن خانه بودم که
گویی برای اولین بار است که به خانه دایی علی میایم؛خودم هم ازفکرم خنده ام گرفته بود؛بعد از
پزیرایی زن دایی هم کنار منو مادرم جای گرفت و روبه من گفت ماشاالله هزار ماشاالله مهتاب
جان روز به روز زیباتر وخانم تر میشوی؛وبعد روبه مادرم کرد وگفت:زری جون با پسر آقای
اعتمادی چه کردین شنیدم چندین بار هم به خواستگاری مهتاب اومده وهربار مهتاب جواب رد
داده؛ مادرش میگفت قراره دوباره هم بیایند خواستگاری اومدن؟؟بازم رد کردید؟؟؟مادرم که
گویی بااین حرف داغ دلش را تازه کرده بودند آهی از ته دل کشید وگفت:والله چی بگم مهرانگیز

 

دانلود رمان عاشقانه راز زندگی,رمان عاشقانه راز زندگی, رمان راز زندگی رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور راز زندگی, رمان عاشقانه صحنه دار راز زندگی, رمان عاشقانه ایرانی راز زندگی, رمان عاشقانه کوتاه راز زندگی, رمان عاشقانه ۹۸ia راز زندگی, رمان عاشقانه خارجی راز زندگی, رمان عاشقانه پلیسی راز زندگی, رمان عاشقانه دانلود راز زندگی, راز زندگی,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان راز زندگی,دانلود رمان راز زندگی برای موبایل,عکس شخصیت های رمان راز زندگی,دانلود رمان راز زندگی apk,دانلود رمان راز زندگی نگاه دانلود,رمان راز زندگی قسمت اول,دانلود رمان راز زندگی نسخه apk,دانلود رمان راز زندگی apk,رمان راز زندگی قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98



[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *