دانلود رمان نغمه ی اجباری

[ad_1]

دانلود رمان نغمه ی اجباری

به ادامخه مطلب بروید……….

دانلود رمان نغمه ی اجباری

رمان

دانلود رمان نغمه ی اجباری

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

طبق معمول همیشه یه تیپمشکی زدم و دراومدم بیرون.امروز توی موسسه سه تا کلاس
دارم.سوار ماشین شدمو و راه افتادم.اهنگ لایتی از ضبط ماشین پخش میشد.یاد زمانی که با پدر
و مادرم میومدیم بیرون افتادم.چقدر این خاطرات برام دوره. ۴۱ سال پیش ترکم کردن و
رفتن. ۴۱ سال رو تنهایی کشیدم. ۴۱ سال همه چیز رو فروختن و رفتن استرالیا.چون من بچه
ناخواسته بودم منو تو زندگیشون به حساب نیاوردن و با تنها برادرم راهی استرالیا شدن.تنها ۸

دانلود رمان نغمه ی اجباری
سالم بود که تنها حامی و پشتیبان من عموم شد عمویی که از جنس پدرم نیست و زن عمویی که
مهر مادری برام گذاشته همون کاری که مادرم برام نکرده. به موسسه که رسیدم ماشینمو پارک
کردم و وارد موسسه شدم.عموم یه کارخونه لوازم بهداشتی و ارایشی داره. در کنارش یه موسسه
زبان هم داره که گذاشته من توش تدریس کنم.وارد موسسه که شدم خانم رضایی گفت کلاسم تا
۳ دیقه دیگه شروع میشه. وارد کلاس شدمو شروع کردم به تدریس کردن.ساعت ۹شب بود که
کلاسام تموم شد. و منم فوراً رفتم خونه. صدای خنده زن عمو میومد که داشت با عمو حرف
میزد. با اومدنه من حرف زن عموقطع شد
-سلام دختر گل من! چه بی سرو صدا اومدی عزیزم؟

دانلود رمان نغمه ی اجباری

-سلام ببخشید. نخواستم مزاحمتون بشم برای همین بی صدا اومدم
عمو- این چه حرفیه عزیزم.برو لباساتو عوض کن که شام امادست.
با اجازه ای گفتمو مسیر پله ها رو در نظر گرفتم.خونه عمو خیلی بزرگ بود.یه باغ بزرگ که وسط
اون یه عمارت سنگی بود.خونه ۲طبقه داشت و طبقه اول شامل پذیرایی و حال و اشپزخونه.همه

اتاق ها هم طبقه دوم بود.رفتم توی اتاقم.لباسامو با یه تیشرت شلوار مشکی و سفید عوض کردم.
همه دوره میزه ۴۲ نفره جمع شده بودن. عمو. زن عمو. آرنا. آرتا پسر عمومه.یه پسر سرد و
مغرور.یه پسری که همه دنیا رو تو دستش میچرخونه.وارث پدربزرگم ایرج پارسا….
سلام کوتاهی کردم که جوابی نداشت.اینم از من متنفر بود.بی صدا مشغول خوردن شدم.غذای
مورد علاقم فسنجون بود. یکم که گذشت عمو گفت:
-فردا شب آقاجون شام همه رو جمع کرده خونش. اصرار کرده حتما بریم.کاره مهمی داره.
_عمو جون اخه من….

دانلود رمان نغمه ی اجباری

_نفیسا دخترم میدونم اصلاً دوست نداری بیای ولی روی بودنه تو اصرار داره
دست از شام خوردن کشیدم.با یه شب بخیر راهی اتاقم شدم.خودمو روی تخت انداختم.و از ته
دل زار زدم.اشک ریختم.هق هق زدم.انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.با نور شدیدی
که توی صورتم میخورد از خواب بیدار شدم.دست و صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم.ساعت
۹بود.سر میز صبحونه حاظر شدم.فقط آرتا سر میزصبحونه نشسته بود که وارد آشپزخونه شدم از
جاش بلند شد و رفت.در سکوت و تنهایی صبحونمو خوردم و راهی موسسه شدم.فقط موسسه
بود که روزمو پر میکرد.بعد موسسه یکم خرید کردم و رفتم خونه.عمو و زن عمو رفته بودن

دانلود رمان نغمه ی اجباری

سینما.وارد خونه که شدم آرتا داشت با تلفن حرف میزد.بهش توجهی نکردم.رفتم توی اتاقم.یه
دوش گرفتم تا سبک شدم.بعد از حموم رفتم سر میز ناهار.عمو و زن عمو اومده بودن.با هم دیگه
داشتن از فیلمی که دیده بودن برای آرتا تعریف میکردن.من با لبخند و آرنا با لبخند بهشون…
نگاه میکردیم.بعد از خوردن ناهار. زن عمو ازم خوااست برم پیشش.کنارش نشستم که گفت:
_عزیزم میدونم مهمونی امشب برات خیلی خوشایند نیس ولی ازت یه چیزی میخوام که مطمعنم
نه نمیگی.
_جونم زن عمو؟!چیزی شده؟!

_دخترم امشب ۲تا عمه هات هستند.اگر حرفی زدن به دل نگیر.اونا چیزی از عاطفه سرشون
نمیشه.اصلا به روی خودت نیار.

دانلود رمان نغمه ی اجباری

سری برای حرفای زن عمو تکون دادم.و رفتم تو اتاقم. چشمم به عکس سه نفره پدر و مادرم
افتاد.درسته اونا منو دوست ندارن.ولی من خیلی دوسشون دارم.مادرم ۸سال منو تحمل کرده
بود. پدرم ۸ سال خرجمو داده بود.هر چی باشه اونا خانواده من هستن. عکس رو روی میز
گذاشتم.روی تخت دراز کشیددم و یه رمان باز کردم.مشغول خوندن شدم. نمیدونم چقد گذشت
که تقه ای به در خورد و بعد صدای عمو:
_بلند شو اماده شیم.
یه مانتو سرمه ای بلند با شال و شلوار مشکی .یه تونیک توسی زیرش پوشیدم. و کیف و کفشم
روبرداشتم. عمو جلوی در وایساده بود همین که منو دید گفت:
_وای خدا ببین دخترم چیکرده!!چقد خوشگل شدی عزیزم
_عمو جون هنوزم عادت دارین سرمو شیره بمالید.من حتی ارایش نکردم.

دانلود رمان نغمه ی اجباری

_اصلا ارایش چیه؟تو فابریک خوشگلی. حالا برو سوار شو که دیر شد.
سوار ماشین عمو شدیم.و به سمت کاخ ایرج پارسا راه افتادیم.تمام طول مسیر رو به اینکه
چطوری بعد از ۴۱ سال باهاشون روبه رو شم فکر کردم که اخرش به هیچی نرسیدم.
وقتی که رسیدیم استرس تمام وجودمو گرفت. دستام سرد سرد بود. کنار عمو و زن عمو راه
میرفتم.به عمارت که رسیدیم عم پرسید:
_نفیسا آماده ای؟
به جای من آرتا جواب داد:
_باباجون مگه میخواد بره المپیک؟خونه آقاجوونه دیگه. لوسش نکنید!

دانلود رمان نغمه ی اجباری

به حرفش توجهی نکردم.همیشه بهم نیش میزد.به همراهشون وارد خونه شدیم.همه دور هم جمع
بودن.عمه افسانه. همه آذر. عمو آرش.همه با بچه هاشونو عروس و داماداشون. اونا با عمو و زن
عمو و آرتا سلام و احوال پرسی کردن.ستاره)دختر عمه آذر(پرسید:
_دایی آرمان این دختره کیه؟
همه افراد به سمت من برگشتن. عمو اومد کنارمو گفت:
_این دختر منه!!نفسیا کوچولو خودمون.
سکوت بین همه حاکم شد که عمه افسانه گفت:

دانلود رمان نغمه ی اجباری

_این سر راهی اینجا چیکار میکنه. برا چی گذاشتید بیاد تو!!؟
تا عمو بخواد حرف بزنه. عمه آذر گفت:

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *