دانلود رمان پسر چشم آبی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

[ad_1]

دانلود رمان پسر چشم آبی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان پسر چشم آبی با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان پسر چشم آبی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

نام رمان: پسر چشم آبی

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: 168

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 3.60 مگابایت

 نویسنده: نساء خلیلی

 توضیحات:

رمان در مورد دختری به نان باران راضی هست که دارای قدرت ذهنی هست که می تواند ذهن دیگران رو بخواند و.رمان پسر چشم آبی رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید…

قسمتی از متن رمان:

وای خدا بازم جاوید حاضرم قسم بخورم من اخر اینو میکشم !!هی هی هی منحرف نشید جاوید
استادمونه مرتضی جاوید هر روز خدا ما امتحان داریم اخلاقش که خوش بختانه زیر خط خوبه والا
بوخودا راستی من چرا خودمو معرفی نمیکنم؟؟؟بنده باران هستم فامیلم هم راضی هست چشم
هام قهوه ای و تقریبا درشته پوستم هم سفیده ولی سفید ماستی نیس راستی من قدرت دارم
هاااا میتونم ذهن بخونم و قدرتم چند برابر یه مردِ قهرمانِ)سوپرمن خودمون(چرا شو هم نمیدونم
یه برادر دارم به اسم رادوین اون هیچ قدرتی نداره رابطم باهاش خوفه رادوین نامزد داره هااا اسم
نامزدشم رها مدیونید اگه فک کنین زندگیشون مثِ رمان در همسایگی گودزیلاس!نیستااااا پوفی
کشیدم و وارد کلاس شدم ازمون شیمی داشتیم منم که تو شیمی حرف ندارم
بعد از امتحان
هووووی ریدم تو امتحان دلم گرفته ای خداااا حرفی بزن تو با من رفتم سمت پیتزا فروشی
نزدیک دانشگاهم خریدم و اومدم بیرون که تا درو باز کردم به یه پسر خوردم جاتون خالی
میخواستم منفجر بشم چشاش نارنجی بود بدون هیچ عذر خواهی یه نگاه بهم کرد وگفت:
خانوم هواست کجاس؟؟لابد توی چشمای من
وای وای پرو نگا چه از خود راضیه ایییش منم با یه پوزخند فوق العاده گفتم:
سقف سوراخ شد نخیر داشتم به رنگ چشات فک میکردم که رنگ ا.س.ه.ا.ل.ه بعدم هلش دادم
اونور و خارج شدم اووف پسره از خود راضی گند زد تو اعصابم!!!
همونطور که غر غر میکردم به سمت پارک نزدیک خونمون راه افتادم خلاصه انتظار ندارید که
تعریف کنم تو راه چی شد؟؟؟پیچ پیچی شد . فهمیدین؟؟یا نه؟اگه فهمیدین خو هیچی نفهمیدین
هم دیوار هست میتونین سرتونو بکوبید به دیوار…نشستم روی صندلی و شروع به خوردن کردم
که احساس کردم کسی پیشم نشست سرمو بالا اوردم اِ اِ اِ همون پسر نارنجیِ بود اوف پیتزا رو
بیخیال شدم و بلند شدم که برم که دستمو گرفت من سریع دستمو از دسش کشیدم بیرون و
ذهنشو خوندم:
اوه بالأخره رامت میکنم …..بووووغ……بیچاره ات میکنم …. بووووغ و بوغ و بببببوووووغ
بوغ به معنی حرف بدِ دیگه دیگه سانسور شده س حال کنین چقد مثبتم!)اره جون عمت(بیشعور
خر گاو مثِ اینکه خبر نداره رادوین پلیسه و به نظرتون وقتی برادر ادم پلیس باشه چی
میشه؟هیچی دیگه چاقو رو از تو کیفم در اوردم با اینکه نیازی بهش نداشتم با پا زدم به پاش اخه
الان جفتمون بلند شده بودیم خواستم دوباره بزنم که یکی از پشت کوبید به سرم سرم ناجور درد
گرفته بود و شالمم گلاب به روتون افتاده بود با پشت دستم زدم به دهن اون یارو عقبیه!ذهنشو
که خوندم فهمیدم اینارو اون باندی قاچاق کرده که برادرم دنبالشون بود وااای چقد من بدبختم
ینی هیچ کس توی این پارک پیدا نمیشه؟؟؟؟پوووف یهو دیدم مشتی تو دهن عقبی کوبیده شد
چون صدای شکستن فهمیدم برگشتم که چشمام به دو تا تیله به رنگ ابی خورد به قول شاعرا
مست نگاهش شدم ولی اون بیشعوره زد تو سرم و دیگه چیزی نفهمیدم …..
بیهوش شدم دیگه!!!!
اه لعنت به این زندگی راه میری برات مشکل پیش میاد اصن من غلط کردم مشهور شدم …
والا)چقدرم که مشهوری(بزاریدخودمو معرفی کنم آراد ستوده هستم من پلیسم تازگیا دنبال یه
باند خلافکاریم که دختر جا به جا میکنن واقعا اینا غیرت ندارن…دوستمم در این راه کمکم میکنه
اسمش رادوین مثِ من سرگرده خشگلم هس نامزد کرده تازه ولی برام تعجبِ که اونو تحدید
میکنن ولی منو نه!خوب شاید چون من به خانواده ام اهمیت نمیدم…بزارید مثلِ دخترا خودمو
معرفی کنم پوست روشنی دارم نه سفید ماستی سفید برفی دلتون اب چشمام آبی موهامم
خدادادی قهوه ای مشکی ان حالا دیدین دخترا اول ظاهرشون رو میگن؟همونجور که داشتم
داخل پارک قدم میزدم دیدم صدای صحبت میاد به سمت صدا رفتم که دیدم یه دختر داره با دو
پسر دعوا میکنه رگ غیرتم زد بالا هم تعجب کردم اخه همزمان داشت با جفتشون دعوا میکرد
ولی عجب دختر خوشگلی بود به سمت مردی که پشت سر دختر قرار داشت رفتم و زدمش به
وضوح صدای شکستن اومد دختره هم انگار فهمیده باشه برگشت و زل زد تو چشام هاا و بعد
جلویی به سرش زد که اون دختر بیهوش شد… منم دختر رو اروم گذاشتم رو صندلی البته بعد از
اینکه اون دو تا الوات رو حسابی ادب کردم و دختر رو انالیز کردم…
پوست سفیدی داشت و چشمای درشت قهوه ای در کل خوشگل بود شباحت عجیبی به
رادوین)اقای راضی دوستم که کمکم میکنه(داشت…یکم که گذشت دخترِ به هوش اومد و
نمیدونم چی شد که زد زیر گریه سعی کردم ارومش کنم ولی وای نمیساد داد زدم:
خفه شو
اونم نه تنها گریه اش بند اومد بلکه با پشت دشت زد به من !!دلم میخواس خفش کنم ولی اون
دختره!هه شایدم یه هر….ز…ه.. باشه؟با اخم و تَخم گفتم:
هه میتونم بپرسم چرا داشتی با پسرا دعوا میکردی نکنه پول کمی میدادن؟
با این حرفم سریع از جاش بلند شد شالشو که افتاده بود زمین برداشت و روی موهای قهوه ایش
انداخت بعدم یه تنه بهم زد و با یه پوزخند گفت:
مراقب افکارتون باشید هر دختری که با یه پسر میجنگه برای هر…ز…گ….ی نیست شاید میخواد
از ابروش محافظت کنه..
بعدم راشو کشید رفت از حرفم مثلِ سگ پشیمون شدم..ولی اون دختر دیگه رفته بود ….
داخل خونه بودم ساعت   شب بود گوشیم توی جیب شلوارکم لرزید برش داشتم رادوین بود با
صدای تقریبا عصبانی گفت:
آراد اونا دو نفرو اجیر کرده بودن تا خواهرمو…… عوضی ها باید بیشتر پیگیر این ماجرا باشیم ..
نزاشتم ادامه بده و گفتم
خواهرت خوبه؟

دانلود رمان پسر چشم آبی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

جهت جبران هزینه ها بعد از پرداخت مبلغ 2000 تومان لینک دانلود مستقیم به نمایش در میاد

پرداخت آنلاین و دانلود

مطلب مورد نظر خود را نیافته‌اید؟

۴۱۸ بازدید
۹۶/۰۴/۱۱

مدیر

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *