تبلیغات متنی
آپلود عکس با لینک مستقیم
خريد ممبر گروه تلگرام
جديدترين مدلهای پرده
جراحة العين
عملية تجميل الأنف
العلاج فی ایران
ساندویچ پانل
download free movies
باربری گاندی
نقش برجسته سفالی
سفال برجسته
سفال نقش برجسته
ساندویچ پانل
ساندویچ پانل
ساندویچ پانل
عرقیات
گنج يابی
باستان شناسی
گنج ودفنيه
کتاب اسرار و علائم نشانه ها

قالب وبلاگ
قاصدون
خريد بک لينک قوی
دفتر
کسب درامد از اينترنت
خريد کتاب گنج يابی
نم نم چت | چت روم فارسی | چت شلوغ
آپلود عکس
رویش بلاگ | ساخت وبلاگ ایرانی
چت روم
کتاب عشق شیرین
کتاب اسرار و علائم نشانه ها
Türk Seks Filmi
Türk Seks Filmi
تخته نرد
تخته نرد شرطی
باستان شناسی

دانلود رمان کام تلخ

[ad_1]


در دانلود رمان کام تلخ رمان عاشقانه جدیدی را برای دانلود شما عزیزان قرار دادیم که در مورد یک دختر خوش قلب به نام مهناز و دوست با وفاش عسل هست که در این میان یک پسر …

دانلود رمان کام تلخ

نام رمان:  کام تلخ

نویسنده: زهرا

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:522 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان کام تلخ

در مورد یک دختر خوش قلب به نام مهناز و دوست با وفاش عسل هست که در این میان یک پسر …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

_بهنااااااااااز

_هااااااااان

_یه کاسه تخمه بیار

_نوکر بابات سیاه بود

_خب تو هم سیاهی

غرق فیلم بودم که یهو یه چیزی خورد تو سرم چنان جیغی زدم که خودم ترسیدم

_تا تو باشی به من نگی سیاه

_آخه الاغ مگه تو سیاهی

سیب قرمزی برداشت گازی زد و گفت:

_خب همون منکه سیاه نیستم

حرصی نکاش کردم نیششو تا بناگوش باز کرد و نگاهشو دوخت به تی وی باز نگاهی به صورت

بانمکش کردم پوست صورتش سفید بود برعکس من که گندمی بودم چشمایی درشتو کشیده

داشت وعسلی رنگ مثل من با این تفاوت که رنگ چشمای من سیاه خالص بود بینی ایی شکل

بینی من داشت کوچولو و بامزه لبایی کوچک داشت اما برعکس من که قلوه ایی نبود هر دو ته

چهره ی صورت مامان ماهرخ رو داشتیم

_آرشیییییییییین

رنگم پرید از داد مامان! با ترس جوری از صندلی بلند شدم که افتاد روی زمین بهناز اخمش رو تو

هم کرد و گفت:

_باز چ گندی زدی؟

عصبی بهش توپیدم:

_خفه

با اخمای درهم و بی حوصله از پله ها پایین اومدم اگه شرایط عادی بود از نرده سر میخوردم ولی

الان…

تا جایی که میشد سرمو فرو بردم تو گردنم حضور بهناز پشت سرم حس کردم مامان بی وقفه

شروع کرد به داد کردن

_آرشین؟

_بله

مامان همینجوری که راه میرفت و میومد گفت:

_هیچ فکر کردی چقد بیشعوری؟

زیر چشمی بهنازو پاییدم سرخ شده بود از خنده باز بی حوصله جواب دادم:

_نه فکر نکرده بودم

_آخه من از دست توچکار کنم آرشین!بخدا خستم کردی!خیر سرت ۸۱ سالته وقت شوهر کردنته

میتونی بفهمی اینو؟

بهناز داشت جون میداد خوب میدونستم از تصور شوهر کردن من خندش گرفته از فکر اینکه

قراره توسط بهناز خر مسخره بشم آهی کشیدم و گفتم:

_آره میفهمم

مامان خیز برداشت سمتم جیغ خفیفی کشیدم و پشت بهناز سنگر گرفتم مامان که تلاش میکرد

بیاد سمتم گفت:

_د نده نمیفهمی اگه میفهمیدی که به پسر مردم تیکه نمیداختی که آبروم بره

راست وایساد و گفت:

_شخصیت منو بردی زیر سوال آرشین با این کارات

گنگ و سوالی نگاهش کردم دست به کمر وایساد و چشاشو ریز کرد و گفت:

_به پسر مردم تیکه میندازی میگی خواهر!بزنم لهت کنم آبرومو جلو عمت بردی پسره

همسایشون بوده

بهناز که این صحنه رو دیده بود نتونست تحمل کنه و پقی زد زیر خنده اخمی کردم برگشتم

سمتش چش غره ایی بهش رفتم یکم که خندید ساکت شد برگشتم سمت مامان و عادی گفتم:

_حقش بود

مامان کارد میزدی خونش در نمیومد شاکی اومد جلو گفت:

_طلبکارم هستی

پوفی کشیدم و گفتم:

_مامان خانم بیخودی سر من داد نزن بهنازم شاهده این پسر خانمی که ازش حرف میزنی ابرو

هاشو هشتی برداشته بود چشای سبزشو خط چشم نازک زده بود یه رژ گونه مشتی کشیده بود

رو گونه هاش یه رژ لب قرمز جیگری هم زده بود به لباش چ پررو هم هس شاکی شده بره

خداروشکر کنه پلیس نگرفتش

مامان که از تعجب چشاش گرد شده بود گفت:

_خط چشم نازک!رژلب قرمز جیگری!

روی مبل نشست و هنگ کرده به فکر فرو رفت

سرمو تکون دادم انقد خسته بودم که حوصله دیدن عکس العمل مامانو نداشتم با حال کوفته بالا

رفتم تا بخوابم

از صدای جیغ بهناز از جا پریدم گیگ و منگ به جلو خیره شدم بهناز باز جیغی کشید و گفت:

_آرمین پشت خطه الاغ

چنان گردنمو سمت بهناز کشیدم گفتم الانه که قطع بشه از جا پریدم بهناز جیغ خفیفی کشید و

کنار رفت بدو بدو رفتم سمت نرده ی پله ها و سر خوردم پایین خودمو آماده کردم که بپرم پایین

که چشم خورد به قیافه ی عصبیه مامان گفگیر هم دستش بود از هول پرت شدم پایین و پخش

زمین شدم صدای قهقه ی بهناز بلند شد اهمیتی ندادم به سمت گوشی تلفن حمله ور شدم و

اصلنم به اینکه گوشی سر جاش بود دقت نکردم میدونستم اسکلم ولی از ذوق شنیدن صدای

آرمین گوشیو برداشتم و یه نفس گفتم:

_الهی که آرشین قربونت بره الهی که فدات بشم من میدونی چند روزه صدای قشنگتو نشنیدم

دلم برات تنگ شده چرا نمیای آخه…

باز صدای قهقه ی بهناز بلند شد کفری سرمو برگردوندم که فحشش بدم که نگاهم به قیافه ی

خندون آرمین خورد شوکه نگاهش کردم سوالی چشامو با دستام مالیدم باز نگاه کردم دیدم

آرمین همونجا خندون وایساده اشک تو چشام حلقه بست با ذوق گفتم:

_آرمین

_جونه آرمین

دستاشو باز کرد این یعنی اینکه بیا بغلم چنان قدمی برداشتم و پریدم بغل آرمین که تکون

سختی خورد گریم گرفت بهناز قیافه ی مچاله ایی بخودش گرفت و حرصی گفت:

_آرشین یه قطره اشک بریزی بیچارت میکنم

بعلهههه آدمی که از لحظه یبه دنیا اومدنش تا الان تو خونه ما ولو باشه معلومه که میفهمه چ

مرگمه آرمین منو از بغلش بیرون آورد اخم مصنوعی کرد و گفت:

_چرا الکی اشک میریزی دیوونه منکه اینجام

_پنج ساله روی ماهتو ندیدم عزیزم

با شوق نگاهش کردم لبخندی بهم زد یه دفعه پریدم رو کولش و گفتم:

_آرمین جووووووونممممم سوغاتی چی آوردیی واسم عزیزمممم

آرمین خندشو قورت داد اخم مصنوعی کردو گفت:

_پس دلت برا من تنگ نشده برا سوغاتی تنگ شده

نیشمو باز کردمو گفتم:

 

 

دانلود رمان عاشقانه کام تلخ,رمان عاشقانه کام تلخ, رمان کام تلخ رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور کام تلخ, رمان عاشقانه صحنه دار کام تلخ, رمان عاشقانه ایرانی کام تلخ, رمان عاشقانه کوتاه کام تلخ, رمان عاشقانه ۹۸ia کام تلخ, رمان عاشقانه خارجی کام تلخ, رمان عاشقانه پلیسی کام تلخ, رمان عاشقانه دانلود کام تلخ, کام تلخ,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان کام تلخ,دانلود رمان کام تلخ  برای موبایل,عکس شخصیت های رمان کام تلخ,دانلود رمان کام تلخ  apk,دانلود رمان کام تلخ نگاه دانلود,رمان کام تلخ قسمت اول,دانلود رمان کام تلخ نسخه apk,دانلود رمان کام تلخ apk,رمان کام تلخ قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های زهرا



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان پشت پلک تنهایی

[ad_1]


در دانلود رمان پشت پلک تنهایی یک رمان عاشقانه جدید برای دانلود شما رمان دوستان عزیز سایت عاشقانه لاو 98 قرار دادیم که در مورد یک دختر پاک و زیبا هست که پسری با سماجت او را وارد دنیای عاشقانه خود میکند اما …

دانلود رمان پشت پلک تنهایی

نام رمان:  پشت پلک تنهایی

نویسنده: آسمان اصغر زاده

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:322 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان پشت پلک تنهایی

در مورد یک دختر پاک و زیبا هست که پسری با سماجت او را وارد دنیای عاشقانه خود میکند اما …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

-هوی دختر باز این پسره اومد

با صدای ندا برگشتم عقب وای باز این مهران مقدم کنه اومد

اومد جلوتر:سلام خانم حسینی، روز بخیر

-سلام،همچنین،بفرمائید کاری داشتید؟

-بله راستش میخواستم باهاتون صحبت کنم

-خب،بفرمائید

-اشاره کرد به ندا:نه میخواستم خصوصی باهاتون صحبت کنم

-خواستم حرفی بزنم که ندا زودتر از من گفت:برین آقا ما حرف خصوصی با کسی نداریم

-مقدم:من طرف صحبتم با خانم حسینی بود

ندا همچین چشم غره رفت بهش که من بجای پسره قبض روح شدم ولی اون از رو نرفت و

گفت:لطفا بیاین بریم یه جایی صحبت دارم باهاتون

-آقای محترم لطفا حرفهاتونو اینجا بگید

-نه آخه اینجا نمیشه

-خب منم جای دیگه ای نمیتونم بیام،بعدم بدون اینکه بذارم حرفی بزنه زدم از دانشگاه بیرون

ندا رفت سمت ماشینش نشست خواستم بشینم که دیدم پنچره،ندا داد زد:زود باش آوا دیر شد!

-بیا پایین پنچری!

-با حرص پیاده شد و گفت:حالا چیکار کنیم؟

-نمیدونم،زاپاس نداری؟

-چرا ولی ما که زورمون نمیرسه

خیله خب بیا با آژانس بریم شب داداشتو بفرست بیاد ببرتش

ندا ماشینو قفل کرد و سوار تاکسی شدیم

*************

*

-ندا غر زد:صددفعه بهت میگم به بابات بگو از این ماشین عروسکی خوشگلها برات بخره خانم ناز

میکنه،بابا دیگه این پراید قراضه ی من عمرشو کرده

-ناز نمیکنم،میترسم دیدی که گواهینامم بزور گرفتم

زد تو سرم و تا رسیدن به خونه یه بند غر زد

جلو محوطه ی خونه پیاده شدیم،من گرایه رو حساب کردم خونه ی ما و نگار اینا تو یه مجتمع بود

ولی ساختمانهاش جدا بود

تو سالن از هم جدا شدیم سوار آسانسور شدم و دکمه ی  ۱ رو فشار دادم رفتم بالا

درو باز کردم رفتم تو:مامان؟مامان؟

-مامان از آشپزخونه اومد بیرون

:بله،چرا داد میزنی؟

-گشنمه!گشنمه!

-خیله خب یک ساعتم صبر کن بابات و اردوانم بیاد ناهار بخوریم

رفتم تو اتاق لباسامو در آوردم با حوله و لباس تمیزا رفتم بیرون

رفتم تو حموم

**************

-داشتم موهامو خشک میکردم که در باز شد اردوان اومد تو

جیغ زدم:صددفعه گفتم در بزن شاید لخت باشم

خندید:خب باش نامحرم که نیستم

-پشت چشم نازک کردم:خب حالا چی میخوای؟

-لپ تاپتو لازم دارم،لپ تاپ خودمو دادم تعمیر

-بیا برو بردار بریم ناهار مردم از گشنگی

لپ تاپو برداشت رفتیم بیرون رفتیم تو آشپزخونه نشستیم پشت میز،خورشت قیمه بود غذای

مورد علاقه ی اردوان

اردوان برا خودش کشید و دو لپی شروع کرد خوردن

به شوخی گفتم:نترکی یه وقت،یواش تر دنبالت که نکردن

-با دهن پر گفت:گشنمه!

-مامان از دانشگاه دارن برا مشهد ثبت نام میکنن،منم میخوام برم

-مامان:خوددانی!

-رو کردم سمت بابا:برم بابا؟

-بابا:مامانت که گفت خواستی برو!

زیر لب غر زدم:زن ذلیل!

اردوان شنید و با خنده سرشو تکون داد

**************

*

-غذام که تموم شد بلند شدم برم که اردوان صدام کرد:آوا؟

-بله؟–شب شام با بچه ها بیرونیم،حاضر باش میام دنبالت

-اوکی،به ندا هم میگم بیاد

رفتم تو اتاق و نشستم پشت میز جزوه رو باز کردم و شروع کردم خوندن

اونسری که نرفته بودم فقط مهران مقدم جزوه برداشته بود مجبور بودم برم ازش بگیرم

نصف جزوه رو که خوندم دیدم خوابم گرفته،بلند شدم خمیازه کشان رفتم سمت تخت افتادم

روش

با صدای در چشامو باز کردم اردوان بود که میگفت حاضر شم بریم

اول یه پیام به ندا دادم بعد خودم حاضر شدم هوا سرد بود،لباسامو کامل پوشیدم رفتم بیرون

کفاشامو پوشیدم درو بستم و با اردوان که منتظرم بود سوار آسانسور شدیم رفتیم پارکینک

تو ماشین اردوان طبق عادت یه آهنگ شاد گذاشت و صداشم تا ته زیاد کرد

-وقتی رسیدیم رستوران همه بودن الا ندا اینا

مهدی و مهرسا)پسر دایی و دختر داییم(با چنتا از دوستای اردوان

با همشون سلام احوالپرسی کردیم و نشستیم

ندا و داداشش و زنداشش هم اومدن

بغل دست مهدی یه پسره بود که مهدی دوست صمیمیش معرفی کرد اسمش ماهان بود قدش

کمی از مهدی کوتاهتر بود

چشمم رو بدن برنزش که بی مهابا در معرض دید بود ثابت موند

فهمید و یک چشمک زد که با اخم نگاهم را دزدیدم

هیز بود،مردک

ههمون غذا برگ سفارش دادیم مهرسا بغلم نشسته بود و شدید تو فکر بود،زدم تو بازوش:چته؟

-خندید:هیچی،فردا امتحان دارم هیچی نخوندم

-عیب نداره تا صبح وقت زیاده میخونی

 

 

دانلود رمان عاشقانه پشت پلک تنهایی,رمان عاشقانه پشت پلک تنهایی, رمان پشت پلک تنهایی رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه صحنه دار پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه ایرانی پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه کوتاه پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه ۹۸ia پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه خارجی پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه پلیسی پشت پلک تنهایی, رمان عاشقانه دانلود پشت پلک تنهایی, پشت پلک تنهایی,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان پشت پلک تنهایی,دانلود رمان پشت پلک تنهایی برای موبایل,عکس شخصیت های رمان پشت پلک تنهایی,دانلود رمان پشت پلک تنهایی apk,دانلود رمان پشت پلک تنهایی نگاه دانلود,رمان پشت پلک تنهایی قسمت اول,دانلود رمان پشت پلک تنهایی نسخه apk,دانلود رمان پشت پلک تنهایی apk,رمان پشت پلک تنهایی قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های آسمان اصغر زاده

 

 



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان مرد نامرئی من

[ad_1]


در دانلود رمان مرد نامرئی من رمان عاشقانه جدیدی برای شما آماده دانلود کردیم که این رمان یکم متفاوت است، شاید اولش فکر کنید این طور نیست ولی رفته رفته درست می شود سوالات زیادی درباره ی کاری که شایان کرد و اعتمادش به پرهام بود که اواخر داستان مشخص می شود…

دانلود رمان مرد نامرئی من

نام رمان:  مرد نامرئی من

نویسنده: رویا نیک پور

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:606 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان مرد نامرئی من

دانلود رمان مرد نامرئی من

این رمان یکم متفاوت است، شاید اولش فکر کنید این طور نیست ولی رفته رفته درست می شود سوالات زیادی درباره ی کاری که شایان کرد و اعتمادش به پرهام بود که اواخر داستان مشخص می شود…

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

سیگارم رو روی لب روشن کردم وپکی محکم بهش زدم . دستم و روی شیشه گذاشتم ودودشو

حلقه ای بیرون دادم .

انگارخاطراتم همراه سیگار دود می شد .

آرامش بهم تزریق می شد!

خیره شدم به دختری که باگریه وزاری التماسم می کرد . برام لذت بخش بود .

صداش توی گوشم اکو شد

“به پات میوفتم پرهام من دوستت دارم”

“به پات میوفتم پرهام من دوستت دارم”

“به پات میوفتم پرهام من دوستت دارم”

اخمی روی پیشونیم نشست . با لحنی تحقیر آمیز گفتم

-خفه شو هانی!

دانلود رمان مرد نامرئی من

کامی دوباره از سیگارم گرفتم و اون پوزخند همیشگیم رو لبم جا خوش کرد . خیلی وقت بود

اینقدر آرامش نداشتم .

فلشی رو ازتوی داشبورد بیرون آوردم وباتیک تاک روبروش تکون دادم .

۰۴۴ میلیون . –

فلشو ازدستم کشیدوگفت:

–این چیه؟

پوزخندی زدم .

-این فلشو می بینی ۸گیگ حافظه داره ولی خب فیلم جالبیه می تونی ببینی

مکثی کردم وگفتم:

-حالاهم گم شو نمی خوام ببینمت سه روز وقت داری بعد ازسه روز این فیلم اول ازهمه دست

خانوادت وبعد ازاون توی اینترنت فکرکنم لایک بخوره؟ هوم؟

دانلود رمان مرد نامرئی من

تاخواست لب باز کنه ازماشین پیاده شدم وبازوشو توی چنگ گرفتم وازماشین پرتش کردم پائین

.

دستم و تهدیدوار تکون دادم وگفتم :

-فقط سه روز

فریاد زد:

–دوستت دارم!

لب زدم:

-منم همین طور!

چشماش برق زدن:

–جدی؟!

پوزخندی زدم و گفتم:

-نه!!

دانلود رمان مرد نامرئی من

بی توجه به مردمی که باتعجب نگاه میکردن سوارماشین شدم وحرکت کردم .

این دختر عجیب منو کلافه کرده بود . حس تنفر عجیبی نسبت بهش داشتم که تا حالا به بقیه

دخترایی که باهاشون برخورد کردم نداشتم!

سیگارم رو از پنجره ماشین پرت کردم بیرون و از داشبورد گوشیم رو بیرون آوردم . اس ام اسامو

چک کردم ، خدا رو شکر هیچ اس ام اسی از شاهین نداشتم .

گوشی و انداختم بالا وگرفتمش

شماره یک و فشار دادم و تماس برقرار شد .

بدون اینکه بذارم حرفی بزنه گفتم:

-حله . مورد بعدی و بگو . منتظر زنگتم .

بعدم قطع کردم . ماشین و روشن کردم و پامو رو گاز فشردم . امروز خیلی خسته شدم اینقدر با

این دختره ی جیغ جیغو سر و کله زدم .

شعری به یادم اومد که زمانی خونده بودمش و معنیش رو متوجه نشده بودم اما الان خوب می

فهمیدم چی داره میگه!

دانلود رمان مرد نامرئی من

روز ها از پی هم می گذرند و من همانم همانم ولی اندکی بیشتر)تمامی اشعار رمان از خودمه به «

») جز مقدمه

اس ام اسی برام اومد . از شاهین بود . بازش کردم .

–مورد بعدی:

“دختری که اسمش آتارا ، تارا یه همچین چیزایی هست منتظرم کاوه آمار دختره رو برام در بیاره

بهت بدم . منتظر زنگم باش . عصر جایی نرو می خوام بیام پیشت . خدافظ .”

کلافه پوفی کشیدم و به جلو خیره شدم . همیشه از اینکه شاهین بیاد خونم نفرت داشتم . شاید

از اینکه هر کسی بیاد خونم نفرت داشتم .

آره! من به تنهایی عادت کردم و خوشم نمیاد یه مزاحم تو خونم جا خوش کنه .

خوشم نمیاد هیچ آدمی بیاد خونم حتی…

حتی کسایی که دوستشون دارم و برام عزیزن ، که البته دیگه پیدا نمی شه .

بعد اون اتفاق کذایی…

دانلود رمان مرد نامرئی من

سعی کردم بهش فکر نکنم تا حالمو خراب نکنه! سیگاری از جیبم در آوردم و گوشه لبم روشنش

کردم . پک های عمیق می زدم تا فراموش کنم هر چی تو دنیا بود و هست رو.

فراموش کنم منم یه زمانی ساده بودم ، شاهین همیشه بهم می گفت

“پرهام خوبه شکست عشقی نخوردی پسر وگرنه می خواستی چکار کنی؟ بی خیال دنیا بابا”

اون همیشه دل خوش بود ، خوبه والا . ته مونده سیگارم رو انداختم توی سطل زباله ی ماشین .

ماشین رو همونجا کنار خیابون پارک کردم و از ماشین پیاده شدم .

مثل همیشه محکم قدم برداشتم به سمت خونه . کلید انداختم و در رو باز کردم . به سمت

آسانسور رفتم و دکمه ی طبقه ی سوم رو فشار دادم .

اون آهنگ رو مخ تو آسانسور پلی شد . اعصابم خودش خط خطی بود که اینم خطی رو اعصابم

می کشید .

کلافه بودم و دلیل اینهمه کلافکی رو نمی دونستم . به هدفم رسیده بودم و نمی دونم چندمین

دختر رو نابود کردم .

دانلود رمان مرد نامرئی من

این کار یه لذت خاصی برام داشت که تو هیچ کاری این لذت نبود

از آسانسور پیاده شدم و رفتم داخل خونه . خسته بودم . به خاطر هدفم مجبور بودم شاهین و

داخل خونه راه بدم . مجبور بودم این کارا رو بکنم .

ولی آخرش خود شاهین و نابود می کنم .

پوزخندی زدم و رو مبل نشستم . تلوزیون و روشن کردم . تک تک کانالا رو بالا پایین کردم .

هیچی نداشت . به سمت موبایلم رفتم . اس ام اسی از هانیه داشتم .

این دختره ی سیریش مطمئنا حالا حالا ها بیخ ریشمه . باید مطمئنش کنم که بره به درک! دخترا

فقط یه وسیله برای من بودن نه چیز دیگه .

دانلود رمان مرد نامرئی من

اخمی روی پیشونیم جا خوش کرد از اینکه فکر کنم هانیه موندگاره ، من از این دختر متنفرم اون

وقت این مثل کنه خودش بیاد بهم بچسبه؟ چندش آوره!

دانلود رمان مرد نامرئی من

اینکه بازیشون می دادم لذتی وصف نشدنی برام داشت . به قاب عکس کناریم دستی کشیدم .

انگار که تیری در تاریکی زده باشن یه خط سفید بین یه قاب سیاه افتاد .

خاک هاشو پاک کردم و به عکس خودم زل زدم . موقعی که لبخند به لب داشتم!

عکس رو پرت کردم تو دیوار جوری که شکست و هر خورده شیشه اش ریخت هر طرف .

به سمت گوشیم رفتم تا ببینم این دختره چی میگه .

اس ام اسو بازش کردم:

–باشه پرهام . من هر چقدر پول بخوای بهت می دم . ولی بدون بد با دلم کردی . خیلی بد کردی

. تو اصلا می دونی عشق چیه ؟

دانلود رمان مرد نامرئی من

پوزخندی زدم . عشق تو زندگی من جایی نداشت . تو برنامه های من نبود . تصورش هم غیر

ممکن بود . همون موقع پیام جدیدی اومد . نوشته بود:

–پرهام ببین من هنوزم دوستت دارم می تونیم برگردیم مثل اون روزا .

هه چقدر خوش خیال بود . من اگه عاشق بشم به درد لای جرز می خورم .

دانلود رمان مرد نامرئی من

ولی خب انگار قصد نداره اینو بفهمه ؛ چه دختر نفهمی!

در حالی که همیشه می گفت:

» پرهام تو تنها کسی هستی که می تونم درکش کنم «

پوزخند محوی زدم و تایپ کردم:

-ببین هانیه بس کن این حرفا رو . دفعه دیگه هم بخوای مزاحمت ایجاد کنی میام خودم همه

چیزو به بابات میگم .

ارسال رو زدم و گوشی رو پرت کردم اون طرف .

اعصابم خیلی خط خطی بود همشم تقصیر این دختره ی پا پتی بود . گوشیم و قبل از اینکه از رو

 

 

دانلود رمان عاشقانه مرد نامرئی من,رمان عاشقانه مرد نامرئی من, رمان مرد نامرئی من رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور مرد نامرئی من, رمان عاشقانه صحنه دار مرد نامرئی من, رمان عاشقانه ایرانی مرد نامرئی من, رمان عاشقانه کوتاه مرد نامرئی من, رمان عاشقانه ۹۸ia مرد نامرئی من, رمان عاشقانه خارجی مرد نامرئی من, رمان عاشقانه پلیسی مرد نامرئی من, رمان عاشقانه دانلود مرد نامرئی من, مرد نامرئی من,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان مرد نامرئی من,دانلود رمان مرد نامرئی من برای موبایل,عکس شخصیت های رمان مرد نامرئی من,دانلود رمان مرد نامرئی من apk,دانلود رمان مرد نامرئی من نگاه دانلود,رمان مرد نامرئی من قسمت اول,دانلود رمان مرد نامرئی من نسخه apk,دانلود رمان مرد نامرئی من apk,رمان مرد نامرئی من قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های رویا نیک پور

 

 



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان من عاشقم

[ad_1]


در دانلود رمان من عاشقم رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد عشق دختری به نام نفس رابه تصویر میکشد نفس دختری والیبالیست است که به عنوان اولین دختره راه یافته به سالن تیم ملی والیبال آقایان برگزیده شده است. او در آنجا باپسری به نام محمد آشنا میشود و …

دانلود رمان من عاشقم

نام رمان:  من عاشقم

نویسنده: مبینا

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:187 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان من عاشقم

دانلود رمان من عاشقم

در مورد عشق دختری به نام نفس رابه تصویر میکشد نفس دختری والیبالیست است که به عنوان اولین دختره راه یافته به سالن تیم ملی والیبال آقایان برگزیده شده است. او در آنجا باپسری به نام محمد آشنا میشود و …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

من نفسم    سالمه توی آلمان به دنیا اومدم اسم برادرم سعید هر دوتامون والیبالیستیم
سعیدتوی تیم ملی بازی میکنه از بچگی تو آلمان بزرگ شدیم ولی سعید به خاطر کارش یعنی
والیبال برگشت تهران منم بعد  سال برگشتم واینکه چون بزرگ شده ی اونورم الکسا صدام
میکنن وخودمم به این اسم عادت کردم.حالا مشخصات ظاهریم: یه دخترم با چشمای سبزو
موهای خرمایی و مژه های بلند و دماغ عملی که البته عمل نکردما ولبای قلوه ای که به صورتم
میاد قدم بلند و حدودا لاغرم و سعید داداش گلم چشماش قهوه ای و موهاش پر پشت قهوه ای و
بینی معمولی وپوستشم حدودا گندمی و قدشو استیلشم ورزشکاری.

دانلود رمان من عاشقم

-بله بفرمایید-سلام ببخشیدخانوم پارسیان-بله خودم هستم شما؟؟-من ازفدراسیون والیبال
تماس میگیرم مابرای تیم ملی یه مشاورلازم داریم هیئت مدیره تصمیم گرفتن شمارو انتخاب
کنن-من!!!-بله چراکه نه؟شما خواهر اقای پارسیان
وقتی گفت خواهر اقای پارسیان تازه یاد سعید افتادم وای خدایا من به اون چی بگم؟
همینجوریش باکارکردن من مخالف بود حالا چه برسه به اینکه من برم تو محل کار خودش وای
اصلا فکرنکنم اجازه بده توفکربودم که منشیه صدام کرد:خانوم پارسیان خانوم پارسیان-بله بله
ببخشید-خب حالانظرتون چیه؟-راستش نمیدونم میشه یه چندروزی بهم فرصت بدید؟-بله
حتما پس بی زحمت تادوروز دیگه بهمون خبربدین-چشم حتما-بازم ببخشیدکه وقتتون
روگرفتم-خواهش میکنم خدانگهدار.

دانلود رمان من عاشقم

گوشیو قطع کردم ودوباره رفتم تو فکر که چیکار کنم؟ به سعید چی بگم؟تواین فکرابودم که
درخونه بازشدوسعیدازپیاده روی برگشت سعید:سلام برخواهر گلم،بریده بریده گفتم:س..لام
خسته نباشی-ممنون سلامت باشی چه خبر؟-سلامتی شماچه خبر؟-خبراکه زیاده بچه ها
میگفتن قراره واسه مشاور تیم یه خانوم بیاد توسالن والا منم نمیدونم قضیه دقیقا چیه؟-خب
نظرتوچیه؟-چی بگم نمیدونم ولی به نظرم اگه یه مرد باشه خیلی بهتره من برم یه دوش بگیرم
بی زحمت یه چایی برام بریز- باشه برو بیا باهات یکار کوچولو دارم-چکاری!؟؟-بیامیفهمی-باشه
برم زودی میام
سعیدرفت حمومو بعد ده دقیقه برگشت همینطوری که موهاشو باحوله خشک میکردگفت:خب
حالا بگو ببینم چیکار داشتی؟-بشین تابگم.اینو بایه لحن عصبانی گفتم برای همین سعید با چهره
متعجب گفت:خب اومدم چرا دعواداری؟؟-اخه داری بالاسرم راه میری اعصابم خورد شد-شرمنده
خانوم بی اعصاب حالا نشستم بگو-سعید امروزازفدراسیون بهم زنگ زدن-خب…- وازم خواستن
که من مشاور تیمتون باشم.داشت چایی میخوردکه بااین حرفم چنان پخی زدوبعد دوتاسرفه
گفت:چی؟چی گفتی؟نفهمیدم-ببین داداش اروم باش چیزی نشده من هنوز بهشون خبر ندادم
گفتم که اول باید باتو حرف بزنم- خب الان بلندشو زنگ بزن بگوقبول نکردی-اااااابراچی

دانلود رمان من عاشقم

خب؟سعید این یه موقعیت خوبه نمیخوام ازدستش بدم-نفس توامروز فردامیخوای برگردی
نمیتونی کارکنی-چرامیتونم-بسه دیگه ادامه نده همین که شنیدی تو… کار…نمیکنی…
خواستم حرف بزنم که رفت تواتاقشودروبست خیلی عصبانی بودم دلم میخواست کارکنم وحالاام
نمیخواستم این موقعیت خوبوازدست بدم اما سعید نمیدونم چیکارش کنم؟ چندبار دیگه بهش
گفتم ولی باز باجواب منفی روبه رو شدم اخرشم بعد دوروز زنگ زدم فدراسیون نفس:الوسلام-
سلام بفرمایید-پارسیان هستم نفس پارسیان -سلام خانوم پارسیان حالتون خوبه؟-خیلی ممنون
زنگ زدم بگم که من پیشنهادتونو قبول کردم-خیلی خوبه پس فرداساعت  بیاید دفتراقای کیانی
منتظرتونیم-بله حتمافعلا بااجازه
قطع کردمو زنگ زدم به ایدا.ایدادوست صمیمیم بود چندسالی که اینجازندگی میکردیم باهم مثل
خواهر بودیم اونجاام که بودم باهم ارتباط داشتیم ولی از وقتی که اومدم تهران نرفته بودم بهش
سر بزنم مطمئن بودم الان میخواد کلی حرف بارم کنه نفس:الوسلام ایداجونم-سلام-چیه
ناراحتی؟-بله ناراحتم-ازدست کی؟-تو-من!!!-بله تو یه هفته است که اومدی یه

دانلود رمان من عاشقم

خبرازمانگرفتی-شرمنده خیلی درگیر بودم-باشه نفس خانوم ولی یکی طلبت قبلا اینجا نبودی
بیشتر خبرتو داشتیم-ببخشید دیگه حالا میخوام بهت یه چیزی بگم به خاطر همین نتونستم
ازت خبر بگیرم یه پیشنهاد دارم از فدراسیون و……بعد همه چیو براش توضیح دادمو بعد    دقیقه
حرف زدن گوشیو قطع کردم دیگه واقعا خودمم خسته شدم بس حرف زدم بیچاره گوش ایدا….
صبح شنبه رسیدسعید همیشه  صبح بیداربود این دفعه از شانس من ساعت هشت ونیم
بلندشدرفت خیلی دیرشده بودتندتند اماده شدم ساعت نه بود که رسیدم دم در ورودی
ورزشگاه وایسادم ودوباره رفتم توفکراینکه اگه سعید منو جلوی اون همه ادم ببینه
چیکارمیکنه؟تودلم یه بی خیال گفتم وراه افتادم خیلی دیرشده بود انقدر عجله داشتم که بین
راه محکم خوردم به یه نفر برگشتم یه ببخشید گفتم به نظرم خیلی اشنامیومدولی الان وقت
انالیز قیافه اون پسره نبود دوباره راه افتادم انقدر هل شدم که بجای اسانسور ازپله ها رفتم بالا
انقدر تند میرفتم که وسط راه یکی دوبار پاهام گیرکرد به پله ونزدیک بود بیفتم.

دانلود رمان من عاشقم

ساعت حدودنه وربع بودکه رسیدم رفتم تودفتر همینجوری که نفس نفس میزدم گفتم:سلام
خسته نباشید پارسیان هستم-سلام خوش اومدین چراانقدر دیرکردین؟-معذرت میخوام، میتونم
برم تو؟-بله اقای کیانی خیلی وقته منتظرتونن-بازم ببخشید. بعدرفتم سمت در اتاق دوبار زدم به
در رفتم تواتاق:سلام ببخشیدکه دیرکردم-سلام خیلی خوش اومدین مشکلی نیست یه نفس
بگیرین تاشروع کنیم بفرمایید آب-خیلی ممنون ،من خوبم میتونیم شروع کنیم
بعدش شروع کرد یه چندتاسوال پرسیدن منم همه روجواب دادم بعد یه فرم بهم داد تاپرش کنم
این کارم انجام دادم که گفت:خیله خب همه چی کامله میتونیم بریم-کجا؟؟-سرکار مگه برای
مصاحبه کار نیومده بودید؟-چراولی،یعنی من قبول شدم؟-بله قبول شدین.
راه افتادیم سمت سالن تمرین منم توراه همش به فکراین بودم اگه سعید منو ببینه
چیکارمیکنه؟اون موقع میفهمه که من بدون اینکه بهش بگم اینکاروقبول کردم توهمین فکرابودم
که اقای کیانی گفت:خانم پارسیان بفرمایید

دانلود رمان من عاشقم

بعد دوتادر بزرگ بازشدومن موندمو سی چهل تاپسر قدبلند باچشای گردشده و دهنای بازکه
۲ ساله – داشتن نگام میکردن بادیدن من واقای کیانی اروم اروم اومدن جلو اولین نفر حدود
باچشمای سبز وپوست سفید که گفت فامیلیش محمدی دومی وسومی یکم شبیه بودند یعنی
دوتاشون وچشم وابروهای مشکی داشتن بااسمای فرهادی ومعینی به ترتیب همه رو نگاه کردم
اوناام خیلی مودب خودشونو معرفی کردن اخرین نفرم یه پسر قدبلند وبااستیل بدنسازی شده
وچشمای درشت وابروهای مشکی و موهای مشکی که مدل خامه ای زده بود محو تماشاش بودم
که صدای توپ سکوت سالن رو شکست همه برگشتیم سمت صدا که من از تعجبم چشام

دانلود رمان من عاشقم

چهارتاشدسعید بود باابروهای گره خورده ازعصبانیت سرخ شده بود دقیقا مثل وقتایی که
عصبانی وغیرتی میشد واسه اولین بار واقعا ازش ترسیدم،مثل اینکه وقتی منو به عنوان مشاور
تیم توی سالن دیده بود بیچاره خشک شده بود توپی که واسه تمرین دستش بود افتاده بود زمین
منم داشتم نگاش میکردم که البته کم مونده بود همونجا غش کنم بیفتم که که باصدای اقای
کیانی به خودم اومدم گفت:خب بچه ها خانم پارسیان مشاور جدید تیم خواهرسعید.وقتی گفت
سعید.،سعید جوری بهم چشم غره رفت که واقعا میخواستم فرار کنم ولی خودموکنترل

 

 

دانلود رمان عاشقانه من عاشقم,رمان عاشقانه من عاشقم, رمان من عاشقم رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور من عاشقم, رمان عاشقانه صحنه دار من عاشقم, رمان عاشقانه ایرانی من عاشقم, رمان عاشقانه کوتاه من عاشقم, رمان عاشقانه ۹۸ia من عاشقم, رمان عاشقانه خارجی من عاشقم, رمان عاشقانه پلیسی من عاشقم, رمان عاشقانه دانلود من عاشقم, من عاشقم,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان من عاشقم,دانلود رمان من عاشقم برای موبایل,عکس شخصیت های رمان من عاشقم,دانلود رمان من عاشقم apk,دانلود رمان من عاشقم نگاه دانلود,رمان من عاشقم قسمت اول,دانلود رمان من عاشقم نسخه apk,دانلود رمان من عاشقم apk,رمان من عاشقم قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان در آتشم

[ad_1]


در دانلود رمان در آتشم رمان عاشقانه جدیدی برای دانلود شما رمان دوستان قرار دادیم که در مورد دو دختر پرستار هست که یکیشون عاشق سرپرست بخش میشه و …

دانلود رمان در آتشم

نام رمان: در آتشم

نویسنده: فرزانه شفیع پور

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:477 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان در آتشم

دانلود رمان در آتشم

در مورد دو دختر پرستار هست که یکیشون عاشق سرپرست بخش میشه و …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

دستکشهارادرسطل زباله انداختم وخواستم ازاتاق خارج بشم که طبق معمول زهراباسروصدای
مخصوص به خودش سررسید,اخ که چه انرژی داره این دختر,البته به قول خودش شایدمن
پیرشدم,اهی میکشم وسعی میکنم حواسموجمع حرفاش کنم,تایه موضوع جدیدبرای بحث
دستش ندادم:چیه بابا,مگه شوهرت مرده این طورعذاگرفتی؟نگاه بی فروغموبهش میدوزم واونم
میفهمه که حرف نابجایی زده,بعدازکمی مکث دستمومیکشه ودرهمین حین که ازاتاق خارجم
میکنه,دوباره شروع میکنه :دکترجدیده بالاخره اومد,بچه هاجمع شدن تودفتر,بدوکه فقط من
وتوموندیم,ولی نمیدونی هانیه میگفت خیلی خوشتیپ و باکلاسه,ولی حیف که نامزدداره,اهی
کشیدکه نتونستم جلوی خندموبگیرم,بعدازرفتن دکتررستگارخیلی وقت بودبخش بدون

دانلود رمان در آتشم
سرپرست مونده بود,ولی امروزازقرارمعلوم سرپرسته جدیدکه خیلی انتظارشوکشیده بودیم اومده
بود,بچه هاتوی دفترجمع شده بودن وهرکدوم یه نظری درمورداین شخص مجهول میدادن,روناک
گفت:بچه هاشنیدین میگن تازه ازالمان اومده,هانیه وسط حرفش پریدوگفت :اره,مثل اینکه
نامزدشم باخودش اورده,لبخندی به این همه هیجان بچه هازدم وانگارنه انگاراین جماعت
دکترهای اینده ی این مملکتن,بامشاهده ی دکترازته سالن همه سربه زیربه پاخواستن وبادهانی
بازدکترتازه واردبه همراه نامزد محترمشان وجایی بین گره کوردستهاشان,نیشخندی زدم واین
فکرازذهنم گذشت که این اقای دکترعجب نامزدغیرتی داره,باشنیدن صداشت,سرم به ناگاه
بالارفت وتمام حسهای خوب وبدعالم به جانم سرازیرشد:ای انکه گذشتی وندیدی نگهم را,دردی
به جانه منه داغانه گنه کارگذداشتی,من دربه دره یک لحظه نگاهت,رفتی وندیدی این زخم که
گذاشتی.}غرولندکنان دستم رابرای تاکسی تکان دادم,اخه نمیدونم ماهان کی دست ازاین بی
فکریاش برمیداره,یه هفتست کامپیوترخراب شده,حتی به خودش زحمت یه بارچک

دانلود رمان در آتشم

کردنشونداد,اسم خودشم گذاشته مهندس,همینطورکه زیرلب به این ماهان بدبخت بدوبیراه
میگفتم پشت میزنشستم,وازمسؤل کافی نت خواستم سیستم رابرام راه بندازه,بعدازدقایقی
جستجوبااسترس ازدیدن اسمم بعنوان قبول شده ی دانشگاه پزشکی چنان به وجدامدم که
باشتاب برخواستم ودستم رابالابردم وهورای بلندی گفتم,وقتی نگاه متعجب تک تک مشتریان
رادیدم باشرمندگی عذرخواهی کردم وارام ومتین سرجام نشستم وتاجایی که امکان داشت سرم
رادرکامپیوترفروکردم,وشروع به سرزنش خودم کردم”واقعااحمقی دختر,این مهیارخله حق داره
بخدابهت میگه بچه”بایاداوری موفقیتم واین که میتونم کلی پزشوبه مهیاربدم پرینتی گرفتم

دانلود رمان در آتشم

وخواستم حساب کنم که مسؤل انجاکه مردی محترم بود,لبخندی زدوگفت:لازم نیست شیرینی
قبولیتون,موفق باشین.تشکرکردم,وباعجله راه خانه رادرپیش گرفتم,درمسیربازگشت همه چیزبه
نظرم زیباترمینمود,حتی ترافیک سنگینی که دراین فصل گرم گریبان گیرمان شده بود,درحالی
که برگه هنوزتودستم بودومدام نگاهش میکردم به خودم میبالیدم,چه دغدغه های کوچک
وزیبایی داشتم,مستقیم بطرف اشپزخانه رفتم ومادرراکه روی صندلی نشسته ومشغول پاک
کردن سبزی هابود,غرقه بوسه کردم,مادرباذوق گونه ام رابوسیدوگفت:قربونت برم مامان,چه خبره
اینقدرخوشحالی؟-قبول شدم مامان جونم,میرم دانشگاه,مادرکه ازشادی من به وجداومده
بود,گفت:موفق باشی عزیزم,نگفته بودی امروزجواب میاد؟-خواستم سوپرایزتون کنم,قربونتون
برم من ,-خدانکنه مامان جان,زحمت کشیدی -مامانم,میدونم که خیلی برام دعاکردی.دوباره
مادرم رابوسیدم وبه طرف حیاط دویدموبادادمهیارراصداکردم,اوهم طبق معمول باعصبانیت
دادزد:بازتوشروع کردی دختر؟نمیدونم کی ازدستت راحت میشم,مهیارصندلی
راجلوکشید,همانی که روزی به زحمت ازروی ان خانوادهامون هم ازاین ایده استقبال کردن وازان
پس تبادلات ازطریق همین دیواروصندلی انجام میگرفت,خودم رازیردرخت بیدمجنون پنهون

دانلود رمان در آتشم

کردم واون که بعدازسرکشی پیدام نکردگفت:دختره ی سربه هوا,معلوم نیست بازکجاگذاشته
رفته,تاعزم رفتن کردازمخفیگاهم بیرون اومدم وباصدای بلندی جلوش ظاهرشدم وکاغذرابه
طرفش گرفتم ودادزدم:قبول شدم مهیار,اون که نزدیک بودبیفته دستش رابه دیوارگرفت ومحکم
زدپس کلم,دستم رابه سرم گرفتم وبابغض زل زدم بهش,اخم کردوگفت:حقت بود,اونطوری نگام
نکن,نزدیک بودازاین بالاپرت شم,متقابلااخم کردم وگفتم:حیف من که میخوام بهت خبرخوش
بدم,دیگه زمان دست انداختن من سراومده اقا,هردوقدکشیده وبزرگ شده بودیم واینک بدون

زحمت زیردرخت بیدمجنون که درباغچه خانمان بودایستاده وحرف میزدیم:جایزه ام بایدیه تاج
باشه ,همین الان.-باشه کوچولو,تعریف کن منم میبافمش.چندشاخه نازک ازدرخت کندوبامهارت
همیشگی شروع به بافتن ان کرد,هیچ کدوممون به اندازه ی اون دربافتن تاج خبره

دانلود رمان در آتشم

نبودیم,همینطورکه مشغول بودگفت:خوب حالابگوببینم خبرت چیه؟بازچه اتیشی سوزوندی؟بااین
حرفش همه ی حس خوبم پریدواعتراض کنان گفتم:مگه کری؟یه ساعته دارم دادمیزنم قبول
شدم,توکه دکتری یه کم به خودت برس.-به,چه عجب؟بالاخره توهم تویه چیزی قبول شدی
,تبریک میگم.دستش رابطرف اسمان گرفت وادامه داد:خدایاشکرت که دعاهامواجابت کردی ودل
این بچه رونشکوندی,بده من اون کاغذوببینم چه گلی به سرمون زدی؟بادلخوری دستم
راکشیدموگفتم:گل کاکتوس,اصلابه تومربوط نیست,منتظرمیشم داداشم بیاداول به اون بگم,من
وباش که دارم باتویکه به دومیکنم.این راگفتم وپشتم رابه اوکردم که صدای ارومش
راشنیدم:خیلی خوب,ببخشید,حالااون کاغذوبده ببینم چیه؟خوشحال ازاینکه مجبوربه
عذرخواهیش کردم,تابی به گردنم دادم وگفتم:اها,حالاشدی یه پسره خوب,بیابگیرش.بادقت
شروع به خواندن کرد,من هم بالبخندی افتخارامیزبرلب منتظرتحسینش بودم,امابعدازگذشت
دقایقی غباری ازغم برچهره اش نشست,که لبخندراازلبانم ربود,بانگرانی به چشمان غم زده اش
نگریستم وگفتم:اتفاقی افتاده مهیار؟چرارنگت پریده؟نکنه اشتباهی شده,ها؟یعنی قبول

دانلود رمان در آتشم

نشدم؟…ولی وقتی نگاه غم زده اش رابه من دوخت لال شدم ونتوانستم کلامی دیگربگویم.صدای
مادرراازدوردستهامیشنیدم که گویی به من میگفت خاله اینارابرای شام دعوت کنم,ومنی که غرق
عسل نگاه مردغمگین روبروم بودم,وگویی ساحری متبهرجادویم کرده باشد,توان حتی پلک زدن
نیزازمن سلب شده بود.بعدازگذشت لحظاتی که انگارسالهاطول کشیده است برگه راکنارتاج
رهاکردورفت,ومنی که مات ومبهوت این حرکت ناگهانی وبی سابقه اش ,حیران گاهی به تاج
وگاهی به مسیررفتنش که اینک به پله هارسیده بودمینگریستم,وچیزی درونم فرومیریخت
وبعدبالامی امدودرگوشم فریادی برمیخواست ومن نمیخواستم باورکنم,وقدرت انکارم رابالابردم
وباغیض گفتم:به درک,وباصدای بلندکه به گوشش برسدگفتم:اهای همسایه,دیگه نمیخوام باهات
حرف بزنم.گرچه داخل خانه شده بودوصدایم به اونمیرسید,واین لفظ همسایه متعلق به اوقاتی
بودکه قهری بزرگ بینمان درجریان بود,گرچه مهیاررانیزهمانندماهان دوست داشتم وکوچکترین
فرقی بینشان نمیگذاشتم,تاج راهمانجارهاکردم وبطرف خانه لاله حرکت کردم,خانه شان سرکوچه

دانلود رمان در آتشم

بود وباخانه ماسه خانه فاصله داشت,که یکی ازان خانه هامتعلق به پدرمهیاربود,شروع به درزدن
کردم ومتعاقب ان صدای لاله راشنیدم که مرابه داخل دعوت میکرد,باخنده گفتم:بازم
توفهمیدی؟همانطورکه ازپله هاپایین می امد,جوابم راداد:اگه دستتوازروزنگ برداری بهت قول

 

 

دانلود رمان عاشقانه در آتشم,رمان عاشقانه در آتشم, رمان در آتشم رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور در آتشم, رمان عاشقانه صحنه دار در آتشم, رمان عاشقانه ایرانی در آتشم, رمان عاشقانه کوتاه در آتشم, رمان عاشقانه ۹۸ia در آتشم, رمان عاشقانه خارجی در آتشم, رمان عاشقانه پلیسی در آتشم, رمان عاشقانه دانلود در آتشم, در آتشم,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان در آتشم,دانلود رمان در آتشم برای موبایل,عکس شخصیت های رمان در آتشم,دانلود رمان در آتشم apk,دانلود رمان در آتشم نگاه دانلود,رمان در آتشم قسمت اول,دانلود رمان در آتشم نسخه apk,دانلود رمان در آتشم apk,رمان در آتشم قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98

 

 

 

 



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان تو فقط بیا

[ad_1]


در دانلود رمان تو فقط بیا رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد دختری به نام بهار هست که عاشق پسر عموش کیان شده و در این میان یک مهمان ناخوانده عشق کیان را کم رنگ می کند و …

دانلود رمان تو فقط بیا

نام رمان: تو فقط بیا

نویسنده: پروانه . ق

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:1235 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

در مورد دختری به نام بهار هست که عاشق پسر عموش کیان شده و در این میان یک مهمان ناخوانده عشق کیان را کم رنگ می کند و …

دانلود رمان تو فقط بیا

دانلود رمان تو فقط بیا

قسمت ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

نگاهش را از روی لبهای مرد روبرویش گرفت و به میز خیره شد . درونش غوغایی برپا بود
.شنیدن حرفایی که هیچ انتظارش را نداشت .
هرچند که شک کرده بود اما نمیخواست باور کند این حرفها را به زبان خواهد آورد .
بدون آنکه پاسخی به آنهمه بی رحمی و پستی مرد دهد از جا برخاست . هنوز قدمی
برنداشته بود که صدایش ناله ی قلبش را به آسمان

برد .
– مطمئن باشم که خودت درستش میکنی؟
با تمام توانی که برایش مانده بود نالید :

دانلود رمان تو فقط بیا
– مطمئن باش .
– ممنونت میشم . باور کن اینکار به نفع هر دومونه شاید الان شوکه شدی اما بعدا به حرف
من میرسی . اونوقت بخاطر اینکار ازم تشکر میکنی .خواهش میکنم درکم کن .
بدون آنکه نگاهش کند به روبرو خیره شد و لب باز کرد .
– امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشی و به خواسته ات برسی . خداحافظ .
مرد از جا برخاست و با شتاب خود را به دختری که غم ، شانه هایش را آویزان کرده بود
رساند و گفت :

– کجا صبر کن خودم میرسونمت .
نگاه پر از دردش را به مرد انداخت و با ناله گفت :
– روت میشه منو تا خونه برسونی ؟!
– بهار ؟! من …..من که دلیلمو ……….
دستش را برای ساکت کردن مرد روبرو بالا برد و گفت :

دانلود رمان تو فقط بیا

– هیس ….. هیچی نگو ……. هر چی بگی ، بیشتر حالم ازت بهم میخوره .
بدون درنگ از کافه بیرون زد . صورتش را به گرمای تیرماه سپرد . گرمایی که نمیتوانست
سرمای درون رگهایش را به گرما مهمان کند .
پاهایش توان رفتن نداشت . زانوانش میل شدیدی به بوسیدن زمین داشت . اما او دختری
نبود که در حضور دیگران بشکند .

زندگی به او آموخته بود باید به خودش متکی باشد . خودش به خودش رحم داشته باشد .
امروز به چشم خود مرگ تمام رؤیاهای
دخترانه اش را دید .
فقط زمان میخواست برای مراسم سوگواری ، سوگواری برای عشقی پنج ساله . عشقی که
با تار و پودش آمیخته شده بود .
کنار خیابان ایستاد . برای اولین تاکسی دست بلند کرد و با گفتن دربست سوار شد .
سر چون کوه سنگینش را ، به شیشه تکیه داد . لحظه به لحظه دور شدن عشقش را با
خود مرور کرد .
*******************
روز اول عید بود که صدای در آپارتمان نشان ازحضور کیان و کیوان میداد که برای سلام
اول صبح به دایی و خانواده اش بالا آمده بودند .
ذوق زده سریع شالش را روی سر انداخت و از اتاق خارج شد . با دیدنش قند در دلش آب
شد . هر زمان که به صورت بشاش و مهربانش نگاه

دانلود رمان تو فقط بیا

میکرد در دل هزار بار قربان صدقه اش میرفت . با صدای سلامش هر دو به سمتش
برگشتند .
– سلام بهار خانوم . صبح عالی متعالی خوبین شما ؟
با لبخند به کیان نگاه کرد و گفت :
– وقتی شما رو میبینم مگه میشه بد باشم .
کیان به آرامی لب زد ،به طوری که دیگران نبینند:
– عزیزمی شیرین عسلم .
بهار خندید و کیوان با شیطنت گفت :
– نداشتیما ….. نرسیده پچ پچ راه انداختین . منم اینجا آدمم .

کیان پس گردنش زد و با خنده گفت :
– بلانسبت آدما …. عزیزم لطفا خودتو زیاد با بالاتر از خودت یکی نبین .
کیوان با مشت به بازوی برادرش کوبید و گفت :
– خوب به بهار میرسی کبکت خروس میخونه ها …تو خونه منو و تو که تنها میشیم .
بهار میانه را گرفت . با لبخند رو به کیوان کرد و گفت :
– کیوان خان قرار نشد روز اول عیدی حسودی داشته باشیما … راستی از عمه چه خبر
…نمیاد بالا ؟

دانلود رمان تو فقط بیا

کیوان در حالی که به بهرام )داییش( نگاه میکرد جواب داد :
– نه … مامان گفت اگه شما هم راضی باشین طرف صبح بریم خونه باغ ، به عید دیدنی آقا
جون .
بهرام که تا آن زمان با لبخند به حرف بچه ها گوش میکردرو به همسرش کرد و گفت :

– رؤیا تو چی میگی ؟
همه ی چشمها به سمت رؤیا چرخید . رؤیا با کمی مکث گفت :
– خوبه طرف عصر هم میریم خونه ی پدرم . اگه بهار هم نخواست بیاد میتونه خونه ی آقا
جون بمونه .
اخم های بهار در هم رفت . میدانست این جمله ی آخر را به زبان خواهد آورد . رو به
پدرش کرد و گفت :
– آره اینجور بهتره منم خونه ی آقا جون راحتترم .
بهرام نفسش را با حرص بیرون داد و رو به کیان گفت :
– پس کیان جان ما تا نیم ساعته دیگه آماده میشیم .
کیان و کیوان با هم از خانه خارج شدند . انگار دوقلو بودند . تمام کارهایشان را همزمان
انجام میدادند . هردوشیطان و شوخ ، اما کیان عاقلتر از کیوان رفتار میکرد .

دانلود رمان تو فقط بیا

کیان دو سال از برادرش بزرگتر بود .به اصطلاح قدیمی ها شیر به شیره بودند و پشت هم .
همین فاصله ی کم ، باعث صمیمیت شان بود .
از نظر ظاهر هم خیلی شبیه هم بودند . هر دو سبزه نمکی بودن با صورتی کشیده و لاغر .
اما چشم و ابروی کیان شبیه مادرش
کشیده و معمولی بود و کیوان چشمان درشت و زیبایی داشت . لبها و بینی هایشان خیلی
تفاوت فاحشی نداشت .
جالب آنجا بود که کیمیا خواهرشان هم خیلی به آن دو شبیه بود . فقط ظرافت بیشتری
داشت و برعکس بردارنش اخمو و از خودراضی بود.
بطوریکه به زمین و زمان ایراد میگرفت .
با آماده شدن هر دو خانواده سوار ماشین شدند و به سمت کردان کرج که خونه باغ
آقاجون قرارداشت حرکت کردند . تازه چند دقیقه از حرکتشان گذشته بود که بهنام رو به بهار
کرد و گفت :

دانلود رمان تو فقط بیا

– آبجی بازم نمیخوای خونه ی بابامیرزا بیایی ؟ چرا تو زیاد با ما اونجا نمی آیی؟

بهار آهی کشید و به نیمرخ رؤیا نگاه کرد و گفت :
– هر وقت جور بشه میام . اصلش اینه به تو خوش بگذره که میگذره .
– اما من دوست دارم تو هم بیایی … دخترخاله هام وقتی تو نیستی ، مدام پشت سرت
حرف میزنن و من ناراحت میشم ….
صدای پر از خشم رؤیا حرف بهنام را ناتمام گذاشت :
– بهنام خفه میشی یانه …. روزاول عیدیه اوقاتمو با وراجیات تلخ نکن ، وگرنه بد میبینی .
بهرام از توی آینه به دو فرزندش نگاه کرد . به آرامی رو به رؤیا گفت :
– خواهشا یه امروز و روی اعصاب کسی پیاده روی نکن . بابا ما هم آدمیم بذار مثل بقیه
ی مردم از این روزامون لذت ببریم .
با اخم به همسرش نگاه کرد و گفت :

 

 

دانلود رمان عاشقانه تو فقط بیا,رمان عاشقانه تو فقط بیا, رمان تو فقط بیا رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور تو فقط بیا, رمان عاشقانه صحنه دار تو فقط بیا, رمان عاشقانه ایرانی تو فقط بیا, رمان عاشقانه کوتاه تو فقط بیا, رمان عاشقانه ۹۸ia تو فقط بیا, رمان عاشقانه خارجی تو فقط بیا, رمان عاشقانه پلیسی تو فقط بیا, رمان عاشقانه دانلود تو فقط بیا, تو فقط بیا,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان تو فقط بیا,دانلود رمان تو فقط بیا برای موبایل,عکس شخصیت های رمان تو فقط بیا,دانلود رمان تو فقط بیا apk,دانلود رمان تو فقط بیا نگاه دانلود,رمان تو فقط بیا قسمت اول,دانلود رمان تو فقط بیا نسخه apk,دانلود رمان تو فقط بیا apk,رمان تو فقط بیا قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان راز زندگی

[ad_1]


در دانلود رمان راز زندگی رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد سرگذشت دختری ست پاک و بی آلایش که اسیر عشقی تلخ و یک طرفه می شود و زندگی اش را دچار تزلزل می کند علاقه ایی که باعث میشود شکستی تلخ را تجربه کند و تا پای مرگ پیش رود…

دانلود رمان راز زندگی

نام رمان: راز زندگی

نویسنده: ستایش گلزار

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:319 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان راز زندگی

دانلود رمان راز زندگی

در مورد سرگذشت دختری ست پاک و بی آلایش که اسیر عشقی تلخ و یک طرفه می شود و زندگی اش را دچار تزلزل می کند علاقه ایی که باعث میشود شکستی تلخ را تجربه کند و تا پای مرگ پیش رود….

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

مدتیست که فکرم درگیر کسی ست که نمیدانم چه احساسی نسبت به من دارد ؛ اصلا به من فکر
می کند ؟؟ اصلا مرا میبیند ؟؟ اصلا برایش مهم است که دختری درنزدیکی اش دیوانه وار دوستش
دارد ؟؟ اصلا میداند شبها برایش تا نیمه های شب اشک میریزم ؟؟ اصلا میداند آنقدر بیدارمیمانم
تا صدای موتورش رابشنوم وهراسان خودم رابه در حیاط برسانم وآهسته در را بگشایم ویواشکی
حتی شده از پشت هم نگاهش کنم ؟؟ اصلا میداند گرما وسرما ؛ تو باد وبارون توی حیاط کوچک
خانه مان به انتظار آمدنش مینشینم وهزار سرکوفت از پدر ومادرم رابه جان میخرم تا صدایی
ازکوچه بلند شود که حاکی از آمدنش باشد که خود را هراسان به بهانه ایی به بیرون از خانه
برسانم تا لحظه ایی اورا ببینم وقلب بی قرارم بادیدنش آرام گیرد؛ چقدر تلخ ودر عین حال

دانلود رمان راز زندگی
شیرین است دوست داشتن کسیکه نمیدانی حسش به تو چیست ؛ و چقدر تلخ است حسی در
دل به کسی داشته باشی وهراس داشته باشی کسی از این حس باخبرشود وروزگارت را بخاطر
داشتن حسی به یه عشق ممنوعه سیاه کند……باز هم طبق معمول توی حیاط توی تاریکی شب
نشسته بودم ساعت از   نیمه شب هم گذشته بود ومن منتظر آمدنش بودم چندین بار صدای
موتوری ازته کوچه به گوشم رسید هراسان خود را به در حیاط رساندم وآهسته در را گشودم ولی
او نبود باز هم برگشتم وپشت درخت گردو قایم شدم تا مبادا پدر یا مادرم اگر به حیاط آمدن مرا
ببینند ودوباره سوال پیچم کنند که چرا اینوقت شب توی تاریکی توی حیاط نشسته ایی ومن
جوابی برای سوالشان نداشته باشم وخجالت زده شوم؛ دیگر کم کم داشتم نا امید میشدم از
آمدنش ؛ که امشب حتما جایی مانده وخیال برگشتن به خانه را ندارد در همین فکر ها بودم که
صدای موتوری ازته کوچه بلند شد آنقدر خوشحال شدم که خدا میداند چگونه از پشت درخت
گردو میان آنهمه خار وخاشاک خود را به درحیاط رساند و آهسته در راگشودم وازلای در هیکل
چهارشانه ولی درعین حال لاغر مهدی رادیدم ؛ سریع رد شد ازکنار درحیاط ما وکنار خونه

دانلود رمان راز زندگی

خودشون نگه داشت کلید گذاشت درحیاطشون رو باز کرد و وارد شد ومن در حیاط رو بستم و
خودم رو به اتاقم رسوندم و از زیر رختخوابم دفتر خاطراتم رو برداشتم و بازهم خاطره امشب رو
یادداشت کردم به امید روزی که خدا دستان مرا در دستان عشقم بگذارد و من تمام روزها
وشبهایی که به انتظارش مینشستم را برایش بازگو کنم…..دفتر را زیر رخت خوابم گذاشتم وبا یه
دنیا امید وآرزو چشم برهم نهادم وبه خواب رفتم صبح با صدای داد وبیداد مادرم از خواب بلند
شدم ؛ طبق معمول نمازم بخاطر دیرخوابیدنم قضا شده بود سریع بلند شدم وخودم رو به سرویس
بهداشتی رساندم و وضو گرفتم اومدم برم اتاقم که مادرم از آشپزخونه خارج شد و گفت ساعت
خواب خانم!!! تو که سر شب میخوابی الان چه وقت بیدار شدنه ؟؟؟ وباز نیز در جواب مادرم که

دانلود رمان راز زندگی

سوال هر روزش همین بود سکوت کردم چون جوابی نداشتم که بدهم ؛ جانمازم رو پهن کردم
وایستادم به نماز قامت بستم وشروع کردم به نمازخوندن’ نمازم که تمام شد سریع رختخوابم رو
جمع کردم وفرش رو کنار زدم و یکی از سنگ فرشها را که لق بود بلند کردم ودفترم را زیر سنگ
فرش جاساز کردم وفرش را درست کردم وبلند شدم جز خودم کسی از لق بودن سنگ فرش خبر
نداشت بخاطرهمین هم دفترم را آنجا قایم میکردم ؛ که دست پدر ومادرم نیفتد که مبادا بخوانند
وبدانند دل تک فرزندشان چگونه برای یک قاچاقچی رفته که شب وروز برایش اشک میریزد واز
درگاه خدا میخواهد که او را عروس خانه آن قاچاقچی کند…..
موهایم راشانه کردم لباس خوابم را با لباسی دیگه تعویض کردم ورفتم توی آشپزخونه کمک
مادرم ؛ مادرم داشت سبزی پاک کردن بود رفتم وکنارش نشستم وبدون حرف مشغول سبزی
پاک کردن شدم سنگینیه نگاه مادرم رو روی خودم حس میکردم ولی جرأت سربلند کردن رو
نداشتم پس ترجیح دادم که خودم رو مشغول سبزی پاک کردن کنم ولی مادرم طاقت نیاورد
وگفت:توکه شبا زودتر ازمنو پدرت میری میخوابی پس چطور تا لنگ ظهر خوابی؟؟؟!!! وبازهم
درمقابل سوالات تکرای مادرم سکوت کردم چون جوابی نداشتم که بدم چه میگفتم؟؟میگفتم
شما که شبها میخوابید من میرم توی حیاط وتا نیمه های شب پشت درخت گردو منتظر آمدن

دانلود رمان راز زندگی

پسرهمسایه که چندین ماه هست شده تمام فکر وذکرم وعشقم مینشینم تا هروقت ازشب
نشینی به خانه باز میگردد حتی شده یواشکی وازپشت سر نگاهش کنم تا قلب بی قرارم آرام

گیرد وبتوانم شب رابه صبح برسانم؟؟؟ نه من اینقدر گستاخ نبودم که بتوانم از احساس قلبی ام
جلوی پدر ومادرم حرفی بزنم چطور میتونستم بگم که عاشق پسر عیاش ومواد فروش همسایه
شده ام؟؟پدر ومادرم با شنیدن این حرف سکته نمیکردند؟؟؟نمی گفتند تک فرزندشان پاره
تنشان که از گل نازکتر بااو سخن نگفته اند فکر آبروی پدرومادرش را نکرده که عاشق پسرعیاش
همسایه شده بی شک اگر پدر ومادرم بویی از این قضیه میبردند مرگم حتمی بود پس تصمیم
گرفتم سکوت کنم واین عشق سینه سوز را تا ابد در دل نگه دارم وای که چقدر سخت بود عاشق
باشی و نتوانی عاشقی کنی وحتی بیم آن داشته باشی که کسی از دل سپردنت بویی ببرد و تورا
سرزنش کند که چرا میان اینهمه خواستگار خوب خوب؛دل به کسی باخته ایی که حتی نگاهت
هم نمیکند حتی دوست داشتنش هم حرام است؛آنقدر ذهنم مشغول بود که حتی صدای مادرم
رو هم نشنیدم که صدایم میزد زمانی به خودم آمدم که صورتم خنک شد متوجه شده مادرم
مقداری آب به صورتم پاشیده سربلند کردم وگفتم ببخشید حواسم نبود مادرم موشکافانه نگاهم
کرد وگفت:بله متوجه شدم حواست نبود این روزها اصلا حواست نیست وخدا میداند هوش
وحواست کجا سیر میکند عاشق مادرم بودم مهربان بود ولی حرفهای نیش دارش آزارم

دانلود رمان راز زندگی

میداد؛وبازهم سکوت کردم پاک کردن سبزی ها که تمام شدبلند شدم ومشغول شستن ظرفها
شدم مادرم گفت:امشب قراره بریم خونه داییت اینا؛شام دعوتیم ومن انگار با شنیدن این حرف
طناب دار را به گردنم می آویختند چون هروقت به مهمانی میرفتیم تا نیمه های شب مهمانی
بودیم ومن اینگونه از دیدن مهدی محروم میشدم؛هرچه دنبال بهانه در ذهنم گشتم که
همراهشان به مهمانی نروم نشد که نشد قبل از بهانه گرفتن به محض باز کردن دهانم مادرم
گفت:هیچ عذر وبهانه ایی نیار که بی فایده ست ماامشب میریم وتو هم باهامون میای حالا هم برو
اتاقت رو مرتب کن به ناچار با لب ولوچه ایی آویزون از آشپزخونه خارج شدم ودر دل خدا خدا
میکردم که امشب بابام بگوید که حوصله بیرون رفتن ندارد یا مهمان بیاید تا ما نتوانیم برویم
خونه دایی ؛ ولی از انجایی که من همیشه بد شانس بوده ام بابام ظهر که از سرکار برگشت آمادگی
رفتن به خونه دایی را اعلام کرد شب شد ومن به ناچار مجبور به حاضر شدن برای رفتن به خونه
دایی علی شدم؛ در کمدم راباز کردم وازمیان انبوه مانتوهای رنگارنگ مانتویی سفید باجین
مشکی را انتخاب کردم وپوشیدم روسری سفید با گلهای مشکی را هم ازمیان شال وروسری هایم
انتخاب کردم و به صورت لبنانی پوشیدم؛آرایش کمرنگی کردم وچادر عربی ام را که پدرم از کربلا

دانلود رمان راز زندگی

برایم سوغات آورده بود نیز پوشیدم و کیف وموبایلم را برداشتم و رفتم پایین پیش پدر ومادرم
آنها نیز حاضروآماده بودند وفقط منتظر آمدن من بودند پس همگی به طرف خانه دایی علی
حرکت کردیم؛ تمام طول راه من سکوت کرده بودم وبه بیرون نگاه میکردم من در فکرمهدی بودم
وپدرومادرم سر بازار وکسب وکار حرف میزدند پدرم بازاری بود و از بازاری های بنام شهرمان بود
وضع زندگی مان خوب بود ومن تنها فرزند پدرومادرم بودم؛ که شباهت چشم گیری به مادرم
داشتم چشمانم درشت وسبز لجنی بود ابروهایی کوتاه ونازک؛لب ودهنی کوچک وبینی ام عقابی
بود؛به قول بابام کپی برابر با اصل مادرم بودم به درس خواندن علاقه زیادی داشتم ولی بخاطر
تعصبی بودن بابام مجبورشدم دیپلم نگرفته ترک تحصیل کنم’ درهمین فکرهابودم که پدرم ترمز
زد به اطراف نگاه کردم ودیدم کنار درحیاط خونه دایی علی ایستاده ایم؛باصدای مادرم که

دانلود رمان راز زندگی

میگفت؛مهتاب چرا خشکت زده پیاده شو دیگه رسیدیم؛از ماشین پیاده شدم وکنارپدرومادرم
ایستادم ومنتظرشدیم که درب حیاط باز شودکه طولی نکشیدکه دایی ازپشت اف اف باخوشرویی
سلام واحوالپرسی کردو در حیاط رابه رویمان گشود ومن همراه پدرومادرم به داخل روانه
شدیم؛خانه دایی علی بسیاربزرگ بود وپراز درختان گیلاس وانگور وگردو بود ومسافت زیادی
راباید طی میکردی تا به در سالن برسی؛ازدور دایی علی به همراه خانمش مهرانگیزخانم کنار در
ورودی به استقبالمان ایستاده بودن وبعدازسلام واحوال پرسی باتعارفات معمول به داخل خانه
رفتیم ومن کنار مادرم روی اولین مبل نشستم؛خانه ایی بسیار شیک ومجلل با دکوراسیون بی
نظیر؛که در گوشه گوشه خانه تابلو فرش هایی زیبا وقیمتی آویزان بود؛دایی علی تاجرفرش بود
ویکی از ثروتمندترین تاجران شهربه شمار می آمد جوری مشغول آنالیز کردن خانه بودم که
گویی برای اولین بار است که به خانه دایی علی میایم؛خودم هم ازفکرم خنده ام گرفته بود؛بعد از
پزیرایی زن دایی هم کنار منو مادرم جای گرفت و روبه من گفت ماشاالله هزار ماشاالله مهتاب
جان روز به روز زیباتر وخانم تر میشوی؛وبعد روبه مادرم کرد وگفت:زری جون با پسر آقای
اعتمادی چه کردین شنیدم چندین بار هم به خواستگاری مهتاب اومده وهربار مهتاب جواب رد
داده؛ مادرش میگفت قراره دوباره هم بیایند خواستگاری اومدن؟؟بازم رد کردید؟؟؟مادرم که
گویی بااین حرف داغ دلش را تازه کرده بودند آهی از ته دل کشید وگفت:والله چی بگم مهرانگیز

 

دانلود رمان عاشقانه راز زندگی,رمان عاشقانه راز زندگی, رمان راز زندگی رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور راز زندگی, رمان عاشقانه صحنه دار راز زندگی, رمان عاشقانه ایرانی راز زندگی, رمان عاشقانه کوتاه راز زندگی, رمان عاشقانه ۹۸ia راز زندگی, رمان عاشقانه خارجی راز زندگی, رمان عاشقانه پلیسی راز زندگی, رمان عاشقانه دانلود راز زندگی, راز زندگی,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان راز زندگی,دانلود رمان راز زندگی برای موبایل,عکس شخصیت های رمان راز زندگی,دانلود رمان راز زندگی apk,دانلود رمان راز زندگی نگاه دانلود,رمان راز زندگی قسمت اول,دانلود رمان راز زندگی نسخه apk,دانلود رمان راز زندگی apk,رمان راز زندگی قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

[ad_1]


در دانلود رمان دست نوشته تقدیر رمان عاشقانه جدیدی برای شما عزیزان قرار دادیم که در مورد دختری بود که نه به خاطر خطای خودش بلکه به خاطر اشتباه دیگران در سرمای تنهایی به سر می برد و از این طرف پسری زیبا به نام علیرضا در شعله عشق او میسوخت و …

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

نام رمان: دست نوشته تقدیر

نویسنده:  مهدیه سعدی

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:1100 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

در مورد دختری بود که نه به خاطر خطای خودش بلکه به خاطر اشتباه دیگران در سرمای تنهایی به سر می برد و از این طرف پسری زیبا به نام علیرضا در شعله عشق او میسوخت و …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

از بودن در آن فضای نفسگیر احساس بدی داشت. هیچگاه فکرش هم نمیکرد پایش به چنان
میهمانی مبتذلی باز شود…آن هم چه مهمانی.!!
رقص نورهای رنگارنگ.موسیقی های عجیب و غریب و نامفهوم! انواع نوشیدنیهای غیرمجاز! مواد،
قمار و هم چنین وجود جوانکهای سرمست و از خود بی خودی که معلوم بود در فضایی دیگر سیر
میکنند…
تمام آن آدم های حیوان صفت اطرافش حالش را بر هم میزدند و او تنها به یک دلیل تحمل
میکرد…
همه را از زیر نگاه تیز بینش میگذران تا به شخص مورد نظرش برسد. پروانه که حسابی ترسیده
بود به بازوان مردانه اش متوصل شدو نالان گفت:گفتی جای بد نمیبریم این اون جای امنیه که
برای من در نظر داشتی؟ من به تو اطمینان کردم.
کلافه بازوانش را از چنگال ظریف پروانه بیرون کشاند و گفت:خودم هم اولین بارمه
کمی تحمل کن.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر
و لبان پروانه به پوزخندی باز شد و در دل گفت:کاملا مشخصه.

هم چنان در حال چشم چرخاندن بود اما هرچه میگشت نا امید تر میشد. در حقیقت دیدن او در
میان آن همه شیطان
انسان نما دیدن سوزنی بود در انبار کاه…عصبی از عالم و آدم دستان مشت شده اش را به دیوار
کوباند و غرید:لعنتی کجایی پس؟
پروانه متعجب از آن همه بیقراری با اظطرابی که به جانش افتاده بود پرسید:چرا همچین
میکنی؟
نکنه تو هم چیزی,مصرف کردی؟
و زیر لب زمزمه کرد:عجب غلطی کردم به تو اطمینان کردم ها.
با عصبانیت عقب گرد کرد تا جواب دندان شکنی به پروانه دهد که با دیدن گم شده اش بی توقف
ایستاد…در یک آن ابروان درهم کشیده اش باز شد و لبانش به لبخنی زیبا کش آمد.
انگاری که دنیا را به او داده باشند رو به پروانه کرد و گفت:اگه جای امن میخوای باید یه کاری
انجام بدی.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

پروانه باز هم متعجب از تغییر ناگهانی او قدمی به عقب برداشت و گفت :مطمإن
نیستم..راستش شک دارم اعتماد کنم یا نه.
علیرضا:ضرر نمیکنی…قبوله؟
پس از انکه پروانه سرش را به نشانهء مثبت تکان داد به سویی اشاره کرد و گفت:ته سالن یه
دختری کنار پنجره ایستاده…میبینی؟
پروانه به ته سالن چشم دوخت…دختری ظریف اندام کنار پنجرهء قدی انتهای سالن ایستاده بود
و به باغ پشت پنجره

مینگریست…نور ماه بر نیمرخ بی نقص دخترک می تابید و آنرا بهذخوبی نمایش میداد…چیزی که
بیش از همه جلب
توجه میکرد سیگار نصف نیمه ای بود که میان لبانش میسوخت و با غم به هوا می رفت ….حتی
پروانه هم میتوانست
غم را از آن نیمرخ که فریاد بی کسی میداد بخواند و ناخواسته دل بسوزاند…تنها کلمه ای که
میتوانست با دیدن دختر به زبان بیاورد تنهایی بود.
بی اختیار زمزمه کرد:تنهاست خیلی تنها…
نگاه علیرضا رنگ غم گرفت.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

راست هم میگفت در اوج جوانی بوی بی کسی میداد.
بی اختیار بغض گلویش را چنگ زد. چقد در عشق او سوختن برایش درد آور بود…
نمیتوانست در ذهن هضم کند این همان دختر قوی و سختی باشد که روزی سرمای نگاهش او را
ترساند و دلش را
گرفتار کرد…اما حقیقت زندگی آدم ها را از هم جدا نمیکند و تعیین نمیکند چه کسی باید
خوشبخت شود و چه کسی
هلاک…آن دختر هم هلاک شد اما نه به خاطر خطاهای خودش بلکه در هیزم گناهان دیگران
سوخت…تقدیر همان
بود…یعنی مقصری که به دنیا آمدی .
با خوانده شدن نامش توسط پروانه چشم از دخترک گرفت و به پروانه دوخت.
پروانه: خب باید چیکار کنم؟

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

کلیدی سمتش گرفت و گفت:کلید همون آپارتمانیه که دیشب توش بودی…نه اجاره نه
کرایه…مال خودت.
پروانه: یعنی چی؟برای خودم؟!
اره برای خودت فقط باید یه کار کوچیک انجام بدی …
پروانه:چی میخوای شازده؟
علیرضا:اون دختر و راضی کن بیاد پیشت…شنیدم دنبال یه جای خواب میگرده…به بهونهء اینکه
تنهایی و احتیاج به یه همخونه داری راضی اش کن بیاد توی اون آپارتمان. تمام خرج با من…فقط
اون دختر باید بیاد تو اون اپارتمان.
پروانه متعجب از آن همه سخاوتمندی چشمانش را ریز کرد و مشکوکانه پرسید:فقط برای
ثوابش این کارو میکنی؟
ابروانش را در هم فرو برد:به تو دیگه مربوط نیست.
پروانه:نه آقا پسر مربوطه…درسته داری کمک میکنی اما یادت نره وقتی بابام بهم رحم نداشت و
حراج زد به چوب غیرتش انتظار نداشته باش صابون به دلم بزنم و به خودم وعده بدم تو با همه
فرق داری

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

تو هم مثل همهء مردها نه؟
نگرانی را در چهرهء پروانه دید…راست میگفت او دختر بود وقتی پدرش کمر به نابودی دختر
هجده ساله ای بسته بود که از داغ بی مادری میسوخت و پدر برای به دست آوردن پول راضی بود
دخترش را به دیگری تقدیم کند چه انتظاری از غریبه میرفت) این جور چیزا تخیلی نیست دیدم
که میگم(
پروانه را درک میکرد ..پروانه او را به یاد عزیزی می انداخت…عزیزی که در فاصلهء چند متری او
کنار پنجره دردهایش را در سکوت و خفقان فریاد میزد…یک فریاد بی صدا…از جنس همان درد
همراه…در نگاه پروانه پاکی را خواند بی اختیار لبخند محوی بر لبش نشست و گفت:میدونی تو

منو یاد کسی مینداذی…کسی که تمام دنیام تو چشماش خلاصه شده…کسی که اگه منو نخواد و
دلش مال دیگری باشه باز در برابرش ناتوانم…
و آن گاه نگاهش بر دختر زخم خورده ثابت ماند…نگاه سوزناکش پروانه را از راز دلش آگاه کرد…
پروانه: آهان … ثواب کیلو چنده آقا عاشق تشریف دارن.
علیرضا:اگه اونو ببری من به تو کمکی نکردم درواقع تو به من کمک میکنی.
پروانه: اعتیاد داره.؟

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

علیرضا:اهلش نیست.
پروانه:پس این جا هم جاش نیست.
علیرضا: تقدیر اونو به اینجا کشونده تو سرش چیزای
خوبی نمیگذره از فرداش میترسم.
پروانه: مثلا چی؟
علیرضا: انتقام.
پروانه: برای چی؟
جواب پروانه آه عمیقی بود که از سینهء یک مرد عاشق بیرون می آمد…هم او مرموز بود هم
دختر…چیزی پروانه را نسبت به دختر مسوول میکرد شاید کنجکاوی بود شاید هم کمی احساس
فوضولی…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

بی اختیار دستش سمت پسری که نقش حامی اش را داشت دراز کرد و گفت:تا آخرش هستم
عاشق.
این کار اخم را مهمان چشمان غم زدهء علیرضا کرد.
علیرضا: برای خودت ارزش قایل باش دختر…نه تنها من از این به بعد دست هیچ نامحرمی لمس
نکن…به عنوان یه برادر گوش کن… همهء گرگها تو لباس انسانن اما باطنشون همون گرگه…برهء
جماعت نشو این جاها هم دیگه پیدات نشه.
پروانه مات ماند…آن شب را فقط در تعجب گذراند…
تعجب از آن همه مردانگی و سخاوتمندی…بی اختیار در چشمانش دریای اشک نشست
احساس کرد شاید به عنوان آدمیزاد برای کسی مهم باشد.
علیرضا که نگاه متشکر پروانه را دید لبخند زد. شاید یک لبخند حمایتگر شاید هم از روی
دلسوزی…کلید را به پروانه داد و پاکتی در دستش گذاشت…همانکه سمت در رفت پروانه صدایش
کرد…سرجایش ایستاد اما برنگشت…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

پروانه: میدونم دیره اما ضایع اس که اسمتم نمیدونم.
سمتش چرخید:حتی ناخواسته هم اسمم و جلوی اون نیار.
پروانه: مگه میدونم.
علیرضا: علیرضا… بیرون یه ماشین منتظرم … اگه چیز مشکوکی ازش دیدی بگو درنگ نکن.
و پس از معرفی کوتاهش مکان را ترک.کرد …پروانه پاکت را باز کرد . چشمش که به پولهای درون
پاکت افتاد

دهانش باز ماند. حکمت خدا در آن همه لطف علیرضا تنها یک عشق کهنه و قدیمی بود.
پاکت را درون کوله اش گذاشت و سوی دختر حرکت کرد…
پروانه: عملیات شروع شد.
به افکارش خندید و جلو رفت با هر قدم که به او نزدیک میشد ضربان قلبش بیشتر میزد… دست
خودش نبود…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

علت آن بیقراری را نمیدانست.
هر روزه با هزاران نفر درحال معاشرت بود اما جنس نگاه دختر را درک نمیکرد…قدم آخر مساوی
شد با رسیدن به او…دختر آن قدر غرق در افکار و خاطرات خود بود که حضور پروانه را حس
نمیکرد.
نور مهتاب درچشمان سیاهش تابیده میشد و آن دوتیله را وحشی تر نشان میداد.
نگاهش بی روح بود …از آن نگاه هایی که دیگر حسی درش پیدا نمیشد… از آنهایی که خستگی را
فریاد میزد…
یک نگاه بی روح و خسته…
سیگار هنوز میان لبانش میسوخت… چهره اش میان انبوهی از دود سیگار گم شده بود… اما
زیبایی کامل بود…
یک زیبای بی آلایش…پروانه از دیدن آن چهرهء بی نقص در میان دود پر معنای سیگار که دلیل بر
تنهایی بود متأثر شدو ناخواسته اخمی بر پیشانی نشاند…در یک تصمیم ناگهانی سیگار را از بین
لبانش بیرون کشید و زیر پا له کرد…
دختر هاج و واج به پروانه نگاهی انداخت و قبل از آنکه دهانش,به حرفی باز شود پروانه لب به
سخن گشود.

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

پروانه: فقط یه آدم ضعیف میتونه همچین کاری با خودش کنه …برات متأسفم.
دختر دهانش بسته شد …آن کلام را قبلا از شخصی دیگر
هم شنیده بود… احساس میکرد باید به جای چشمان تیرهء پروانه دو تیلهء عسلی و براق که رد
خشم دارند در چشمانش خیره شود و بی مهابا فریاد بزند:فقط آدم های ضعیف میتونن این کارو
با خودشون کنن…قصدت چیه؟خوشی زده زیر دلت؟
میدونی تا الان چندتا سیگار کشیدی؟برای خفه کردن خودت راه دیگه ای امتحان کن و فضای
تنفس و به گند نکش.
تکرار کرد حرف را … نه در ذهنش بلکه در تمام روحش..
تکرار و تکرار و باز جایی در گذشته ها گم شد.
ذهنش ۴سال گذشته را نشانه رفت… ۴سال گذشت و او هنوز در آتش عشقی ناکام می سوخت…
آهی سر داد و از کنار پنجره به سمت در خروجی قدم برداشت… گویی در دنیای دیگر به سر
میبرد…

دانلود رمان دست نوشته تقدیر

آدم های دورش حکم اشیاء را داشتند… هیچ چیز,نمی شنید یک ناشنوا از شنیده ها…
صدای موزیک شدت گرفت و باز چیزی به گوش هایش نرسی…پروانه از بی توجهی دختر متعجب
شد… مسیرش از سالن شلوغ و پرهیاهو به باغ بزرگی کشیده شد که تا لحظاتی قبل نظاره اش
میکرد
او جلو میرفت و پروانه چند قدمی دور از او… نمیدانست در کدام دنیا غرق است اما دانستن
زندگی دختر برایش جالب به نظر میرسی … میدانست کمی هم حس,فوضولی اورا به سمت دختر
میکشاند اما خود را با کلمهء کنجکاوی مجاب میکرد

 

 

 

دانلود رمان عاشقانه دست نوشته تقدیر,رمان عاشقانه دست نوشته تقدیر, رمان دست نوشته تقدیر رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه صحنه دار دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه ایرانی دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه کوتاه دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه ۹۸ia دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه خارجی دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه پلیسی دست نوشته تقدیر, رمان عاشقانه دانلود دست نوشته تقدیر, دست نوشته تقدیر,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دست نوشته تقدیر,دانلود رمان دست نوشته تقدیر برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دست نوشته تقدیر,دانلود رمان دست نوشته تقدیر apk,دانلود رمان دست نوشته تقدیر  نگاه دانلود,رمان دست نوشته تقدیر قسمت اول,دانلود رمان دست نوشته تقدیر نسخه apk,دانلود رمان دست نوشته تقدیر apk,رمان دست نوشته تقدیر قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های مهدیه سعدی

 

 



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان دختر گرگ

[ad_1]


در دانلود رمان دختر گرگ رمان عاشقانه جدیدی برای دانلود شما رمان دوستان عزیز آماده کردیم که در مورد یه دختر شیطون و مغرور که تونازونعمت بزرگ شده بایه برادر متعصب!اسم این دختر رها و اسم برادرش روهامه. این دخترخانوم ما فقط فکرتفریح و خوشگذرونیش با رفیقاش و خانوادشه هیچ دوست پسریم نداشته و نداره و از جنس پسر و عشق بیزاره و عشق رو پوچ و مسخره میدونه اماخبرنداره که خودش بدجور غرق عشق میشه!..

دانلود رمان دختر گرگ

نام رمان: دختر گرگ

نویسنده: رها اسدی

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:617 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

رمان دختر گرگ

رمان دختر گرگ

یه دخترشیطون و مغرور که تونازونعمت بزرگ شده بایه برادر متعصب!اسم این دختر رها و اسم برادرش روهامه. این دخترخانوم مافقط فکرتفریح و خوشگذرونیش بارفیقاش و خانوادشه هیچ دوست پسریم نداشته و نداره و ازجنس پسروعشق بیزاره و عشق رو پوچ و مسخره میدونه اماخبرنداره که خودش بدجور غرق عشق میشه! تاعاشق نشی نمیفهمی عشق چیه و برات یه کلمه نامفهومیه بایددرگیرش شی و باهاش سروکارپیداکنی بعدکلمه عشق برات جامیفته! عشق که خبرنمیکنه!میکنه!؟ بدون اینکه بخوای میبینی دلتوباختی!عاشق شدی! حالاسرنوشت دخترقصه ماچی میشه..؟ بریم سراغ پسری که قراره تومسیرزندگی رهاقراربگیره یه پسرفوق العاده مغرور و غیرتی! این پسرچه زخم ها و نیش هایی به رهامیزنه!! اسم این آقاپسرمغرورآرسامه! کلکل ها دعواها و ماجرایی زیادی بین این دوشخص پیش میاد اماآخرچی میشه؟؟ سرنوشت چه خوابی براشون دیده…؟؟ نکنه میخوای همشوهمینجابگم!! زحمت بکش خودت بخون ..

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

توخونه تکوتنهانشسته بودم بابارفته بودسرکارش مامانم رفت خرید
روهامه بوزینم که تااخرشب بیرون پلاسه روزکپشومیزاره
الانم خبرش تواتاقش خوابه
حوصلم بدجورسررفته بود ازاین تلویزیونم که آبی گرم نمیشه بهترین فکراینه برم به ترسازنگ
بزنم بریم بیرون
بلندشدم رفتم تواتاقم زنگ زدم به( تری،همون ترسا)
تری:جانم
من:سلام تری جون چطوری خوبی
تری:سلام عزیزم قربونت توخوبی
من:نه زیاد

دانلود رمان دختر گرگ

تری:عه واخدابدنده چیزی شده
من:نه باباتوهم جومیدیاحوصلم سررفته زنگ زدم بهت بانسیموبهارهماهنگ کنی امشب بریم
بیرون
تری:خب باهوش خودت چرازنگ نمیزنی؟
من:خب عزیزم توواردتری
تری:دختره نقطه چین داری منوخرمیکنی؟
من:نه بابااین چه حرفیه بلانسبت خر
تری:عه بیشعورحالاکه اینطوریه خدافظ
من:عه نه غلط کردم لوس نشودیگه
تری:خب حالاباشه ببینم چی میشه بت خبرمیدم
من:قربونت برم من
تری:ایشالله من برم کاری نداری؟
من:نه گمشوبسلامت
تری:خودت گمشوعن خانوم خدافظ

دانلود رمان دختر گرگ

بعدم بدون اینکه منتظرجواب من بمونه گوشیموقطع کرد
دختره پررو
خودموانداختم روتخت که دیدم دراتاقم بازشددیدم روهامه بیشعوره رفتم روبروش ایستادم
دستموگذاشتم روکمرم گفتم:پسره بیتربیت نفهم حالیت نمیشه بایددربزنی؟
خیلی بدم میومد یکی مثل گاوسرشومیندازه میادتواتاقم تویله که نیست
روهام چشاشوبهم مالیدوگفت:کم زربزن مامان کو؟
من:عه عه پسره پرروطلبکاری
شایدمنه فلک زده داشتم لباس عوض میکردم میمون رهام:حالاکه تویه فلک زده درحال تعویض
لباس نیستی باتحکم گفت:میگی ماماکویانه
وای ننه این چرارنگ عوض کرد
یعنی قالب تهی کردم
باصدای لرزون گفتم:ر رفتته خخرریید
روهام:اوکی اینوگفتوازاتاق زدبیرون پسره بیشعور

دانلود رمان دختر گرگ

دراتاقمم نبست چندتافوش آبدارنثارش کردمودراتاقمم بستم یعنی قفل کردم که دیگه بدون
اجازه نیادداخل احمق سادیسمی
خیلی خسته بودم ،نه اینکه کوه کنده بودم،
تری هم که زنگ نزد که خبر بده که میریم بیرون یا نه؟
منم بیخیالش شدم و گرفتم خوابیدم،
صبح ساعت  بیدارشدم خیلی خواب داشتم خستم بودم
پتوروکشیدم روخودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد،
باصدای در از خواب بیدارشدم یه لای چشموبازکردم دیدم دراتاقم داره کنده میشه یاخدا چه
خبره؟حمله کردن؟نه من میترسم؟من هنوز جوونم،من میخوام ازدواج کنم ،
همینطوری داشتم با خودم چرت و پرت میگفتم و رفتم تا درو باز کنم ،
سلام واای چته مامان «: دروبازش کردم دیدم مامان داشت لگدمیپروندبه خودم اومدم وگفتم
»؟ دروازجاکندی چه خبره؟چی شده

دانلود رمان دختر گرگ

»؟ کوفت دختره ورپریده دروچراقفل کردی؟هان «: مامان
». تقصیرعاقا پسرته دروقفل کردم که دیگه بدون درزدن نیادتواتاقم، والا «: منم گفتم
ترسااومده نیم ساعته معطله زودبیاپایین «: یه چشم غره بهم رفت، درحالی که میرفت توهال گفت
». کارت داره
» خب میگفتین بیادبالا «: من
میدونی ازکی دارم درمیزنم چشم سفید تاپنج دقیقه پیش «: مامان وایسادبرگشت طرفموگفت
». بالابودکلافه شددیگه ازدست تو،انقدر در زد و باز نکردی
». عه واقعاخب باشه، شمابروالان میام «: من
». سریع رها «: مامان باتحکم گفت
». چشم «: من

بدورفتم گلاب به روتون دست به آب عملیاتو که انجام دادم اومدم،و یه نگاهی به ساعت کردم
ساعت ۲۱ ظهر بود، یا خدا یعنی من از ساعت ۸شب تا الان خواب بودم،
سریع یه لباس خوب پوشیدم موهاموپخش کردم دورمورفتم پایین،
خاک توسرت رهامثل خرس میخوابی منم معطل کردی «: ترسا تا منو دید بلندشد وبا اخم گفت
». بیشعور

دانلود رمان دختر گرگ

بسه بابا حالا توام شلوغش کردی، «: رفتم سمتشوگفتم
». حالابیابریم بالاببینم واس چی این موقع روزمزاحم شدی
بعدم دستشوکشیدم وحرکت کردم سمت اتاقم ،
». دستموولکن وحشی «: تری
در اتاقو بازکردم و هلش دادم تو اتاق،
». دختره عن مگه مجرم گرفتی «: ترسا

»؟ خب چیشد «: من
»؟ چی چیشد «: تری
»؟ ای باباخنگ جونم قرارگذاشتی «: من
» آها آره،ساعت  میریم  برمیگردیم «: تری
». اوکی خوبه «: من
». زهرمار، گمشو برولباستوبپوش توطول میدی «: ترسا
». زوده بابا «: من

دانلود رمان دختر گرگ

». رهابروجون من،میشناسمت دیکه فقط ۴ساعت طول میکشه تا حاضر شی «: ترسا
». ای بابا باشه «: من
بلندشدم رفتم سمت کمدلباسام ،یه مانتومشکیه تنگوکوتاه که روهام خیلی روش حساس بودولی
من دوسش داشتم،

بایه شلوار زرشکی جذب باشال زرشکی کیف کوچیک مشکی،
داشتم میرفتم توحموم بپوشم که،
». خوشگله کجا؟ بزارماهم ازت فیض ببریم «: ترساگفت
». کوفت چش چرون بدبخت «: من
زدزیرخنده وداشت هرهرمیخندید و
منم سرمومتاسف تکون دادمورفتم توحموم لباسمو پوشیدم،

دانلود رمان دختر گرگ

اومدم بیرون یه آرایش دخترونه کردم، بیچاره راست میگه ها ارایش کردنم خیلی طول کشید ،
اخه همیشه چون تمیز ارایش میکنم ،طول میکشه،
کارم که تموم شد نشستم پیش ترسا،
». رهااااا «: ترساباچشای گشادگفت

»؟ جانم «: میدونستم میخوادچی بگه، منم خودموزدم به کوچه علی چپ وخیلی ریلکس گفتم
بعدرفتی « ، ترسا:تومیدونی خانوادت مخصوصا روهام ازاین مانتوی جلف خوششون نمیاد
»؟؟؟ اینوپوشیدی
». بیخی باباگیر نده ،برم اب بخورم بیام «: من
». اوکی خوددانی «: ترساگفت
»؟ کجاتشریف میبرین بسلامتی «: رفتم آشپزخونه خواستم آب بخورم که روهام گفت
». بیرون «: آب و تا ته سرکشیدم برگشتم سمتش گفتم
»؟ بااین وضع «: رهام اشاره ای به لباسام کردوگفت

دانلود رمان دختر گرگ

». مگه چشه خیلیم خوبه «: من
چش نیش دماغه، زود برو مانتوتو «: میخواستم ازآشپزخونه بزنم بیرون که رهام وایسادجلوموگفت
». عوضش کن
»؟ چرااونوقت « : من
». چون من میگم «: رهام
» کی باشی؟ گمشوکنارحوصلتوندارم « : من
بااین حرفم جوری کوبوند توگوشم که پرت شدم زمین
». آیییی «: من
»؟ خاک برسرم چیشده «: مامان باصدای جیغ من سریع پریدتوحال اومدسمتم گفت
»؟ آقاروهام چیشده «: ترسام بدو بدو ازپله ها اومد پایینو باچشای گردسمت روهام گفت

دانلود رمان دختر گرگ

روهام بدون اینکه جواب بده کلافه رفت سمت اتاقش،
مادرحواست بهش باشه من برم یه آب «: مامان آروم بلندم کرد و نشوندم روکاناپه روبه ترساگفت
». قندبیارم براش رنگ و رو به صورتش نمونده
» چشم خاله جون «: ترسا
». بفرمادیدی چه گندی زدی رهاخانوم همینو میخواستی «: ترساروبهم گفت
بدون توجه به اون بلندشدم باگریه رفتم سمت اتاقم
»؟ کجاا «: پشت سرم ترسا هم اومدداشت کیفش وبرمیداش که گفتم
». میرم، ایشالله دفعه بعد،قسمت نبودگلم «: ترسا
بعدآروم گونموبوس کردخدافظی کردورفت پایین
چشام به در خشک شدواشکم سرازیرشد،

 

دانلود رمان عاشقانه دختر گرگ,رمان عاشقانه دختر گرگ, رمان دختر گرگ رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دختر گرگ, رمان عاشقانه صحنه دار دختر گرگ, رمان عاشقانه ایرانی دختر گرگ, رمان عاشقانه کوتاه دختر گرگ, رمان عاشقانه ۹۸ia دختر گرگ, رمان عاشقانه خارجی دختر گرگ, رمان عاشقانه پلیسی دختر گرگ, رمان عاشقانه دانلود دختر گرگ, دختر گرگ,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دختر گرگ,دانلود رمان دختر گرگ برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دختر گرگ,دانلود رمان دختر گرگ apk,دانلود رمان دختر گرگ نگاه دانلود,رمان دختر گرگ قسمت اول,دانلود رمان دختر گرگ نسخه apk,دانلود رمان دختر گرگ apk,رمان دختر گرگ  قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های رها اسدی



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان منو فراموش کن

[ad_1]


در دانلود رمان منو فراموش کن رمان عاشقانه جدید دیگری برای شما عزیزان قرار دادیم که در مورد یک عشق آتشین در سال های قبل از انقلاب هست و ساغر ۱۶ سالشه و از بچگی برای پسرعموش در نظر گرفته شده اما این موضوع اون رو عذاب می ده که پیشنهاد ازدواج اون و پسر عموش مسعود، از جانب پدر خود ساغره و سعی می کنه که پدرش رو متقاعد کنه که میلی به انجام این ازدواج نداره. از طرفی یکی از پسرهای متمول شهر به نام فرهاد عمیقا به ساغر علاقه داره و به هر کاری دست می زنه تا اون رو به دست بیاره. اما بر ملا شدن رازی از زندگی فرهاد، ساغر از اون متنفر میشه و این مسئله موجبات دشمنی فرهاد رو فراهم می کنه و باعث میشه ساغر به فکر راه چاره بیفته…

دانلود رمان منو فراموش کن

نام رمان: منو فراموش کن

نویسنده: دل آرا دشت بهشت

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:678 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

عکس و تصویر

رمان عاشقانه

در مورد یک عشق آتشین در سال های قبل از انقلاب هست و ساغر ۱۶ سالشه و از بچگی برای پسرعموش در نظر گرفته شده اما این موضوع اون رو عذاب می ده که پیشنهاد ازدواج اون و پسر عموش مسعود، از جانب پدر خود ساغره و سعی می کنه که پدرش رو متقاعد کنه که میلی به انجام این ازدواج نداره. از طرفی یکی از پسرهای متمول شهر به نام فرهاد عمیقا به ساغر علاقه داره و به هر کاری دست می زنه تا اون رو به دست بیاره. اما بر ملا شدن رازی از زندگی فرهاد، ساغر از اون متنفر میشه و این مسئله موجبات دشمنی فرهاد رو فراهم می کنه و باعث میشه ساغر به فکر راه چاره بیفته…

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

مچ دست عالیه رو چسبیدم و در حالی که می دویدیم، گفتم:

– بدو عالیه تا بهمون نرسیده.
عالیه سرش رو به عقب برگردوند و همزمان با صدای جیغش چادرم از سرم کشیده شد و دستی
روی شونه ام نشست و در کسری از ثانیه محکم به دیوار کوبیده شدم. چشم هام و از درد بستم.
– از کی فرار می کنی ها؟!
چشم هام و باز کردم، از نگاهش خون می بارید.
– آقا فرهاد تو کوچه ایم زشته.
بدون اینکه نگاهش رو از من برداره خطاب به عالیه توپید:
– تو خفه.

دانلود رمان منو فراموش کن
نگاهم به زنجیر بی پلاک دور گردنش بود. نوک انگشتش که به چونه ام رسید، سرم رو با حرص
عقب کشیدم، دندون هاش و به هم سایید:

– علی چی می گه؟ بابات زده؟
ابروهام و تو هم کشیدم:
– نه به تو ربطی داره نه به اون علی دهن لق.
نگاهش به موهای باز و برهنه ام افتاد، در حالی که هنوز اخم عمیقی روی ابروهاش بود زمزمه کرد:
– سرت و بپوشون … صد دفعه گفتم یه چیزی زیر چادر سرت کن.
در حالی که چادر رو روی سرم می انداختم گفتم:
– یادم نمیاد گفته باشم چشم!
دو دستش رو دو طرف سر من به دیوار زد و صورتش رو نزدیک کرد و گفت:
– به وقتش می گی، حالا هم فقط یه بهونه بده دستم تا سر بابات و ببُرم.
دستم رو روی سینه اش گذاشتم و از لای دندون هام گفتم:

دانلود رمان منو فراموش کن

– فقط از زندگی من گمشو بیرون.
پوزخندی زد و نگاهش روی دستم ثابت موند و گفت:
– بذار همچنان ملاحظه ی تو کوچه بودنمون رو کنم.
دستم رو سریع برداشتم، پوزخندش عمیق تر شد. نگاهم کشیده شد به سمت عالیه، که با
استرس طول کوچه رو می پایید.
فرهاد در حالی که نگاهش هنوز روی سینه خودش بود با غیظ گفت:
– عالیه؟
عالیه فورا گفت:
– بله آقا فرهاد.
نگاهش رو تا چشم هام بالا آورد:

دانلود رمان منو فراموش کن

– جریان چیه؟
عالیه ترسان به من نگاه کرد، سرم رو به معنی نه تکون دادم، که دست فرهاد روی گلوم نشست:
– پس خبریه نه؟
با صدای خشنی گفت:
– عالیه …. منتظرم.
عالیه با استرس گفت:
– من نمی دونم آقا فرهاد.
فشار دست فرهاد روی گلوم زیاد شد، اونقدر که به سرفه افتادم، عالیه به گریه افتاده بود:
– آقا فرهاد، خفه شد.

دانلود رمان منو فراموش کن

– منتظرم عالیه … جریان چیه؟
به ذره ای هوا احتیاج داشتم که فرهاد با فشار دست هاش این اجازه رو نمی داد، دست هام که
سعی داشتم باهاشون دست فرهاد رو از گردنم باز کنم بی حس شدن، و چشم هام داشت بسته
می شد.
– باباش می خواد بدش به پسر عموش مسعود.
دست فرهاد آروم شل شد، حجم عظیم هوا رو با حرص بلعیدم و سرفه های سنگینم شروع شد.
– تو هم موافقی آره؟
چشم هام و به زور باز کردم. تار می دیدمش. سرم رو به دیوار تکیه دادم و سعی کردم نفس عمیق
بکشم.
کم کم دیدم واضح شد. با اخم عمیقی داشت نگاهم می کرد. عالیه هم با چشم های درشت شده
از وحشت نگاهش بین من و فرهاد گردش می کرد. در جواب فرهاد، در حالی که نفس نفس می
زدم گفتم:
– به تو ربطی نداره.

دانلود رمان منو فراموش کن

دندون قروچه ای رفت و گفت:
– ربطش رو بعد بهت نشون می دم.
کمی فاصله گرفت، با دستم گردنم رو آروم ماساژ دادم. یک دستش رو به دیوار زد و انگشت اشاره
ش رو به نشونه تهدید جلوی صورتم گرفت:
– بشنوم دل به حرف بابات دادی، نه چیزی از مسعود باقی می مونه نه بابات. حالیته؟
بی حرف نگاهش می کردم. یهو با صدای بلند و داد مانندی تکرار کرد:
– حالیته یا نه؟!
عالیه به جای من جواب داد:
– حالیشه آقا فرهاد، حالیشه.

قدمی عقب رفت و با سر اشاره زد که بریم. چادرم رو روی سرم مرتب کردم و عالیه هم سریع
وسایل خیاطیم رو که روی زمین ریخته بودن، جمع کرد. بدون اینکه نگاهی به فرهاد بندازم از
کنارش رد شدم و با عالیه هم قدم شدم.
– ساغر؟

دانلود رمان منو فراموش کن

ایستادم. عالیه ترسان نگاهم کرد.
– یه لحظه نگام کن.
بینیم و بالا کشیدم و به سمتش برگشتم. فرهاد سعی کرد لبخند بزنه، اما اصلا موفق نبود؛ انگار
لبخند واسه صورتش یه وصله ی ناجور بود. بی خیال لبخند زدن شد و با صدای آرومی گفت:
– معذرت می خوام.
انگار عذر خواهیش واسم نشونه ی قدرت بود. پوزخندی زدم و دستم رو به گلوم رسوندم. نگاه
غمگینش رو به دستم دوخت. خوب بلد بودم عذاب وجدانش رو بیدار کنم )در واقع مرض داشتم!(
دست هاش و توی جیب شلوارش کرد و نگاهش رو به چشم هام دوخت. بازوم توسط عالیه کشیده
شد و دوباره با هم، هم قدم شدیم تا بریم به این کلاس خیاطی نحس شده.

دانلود رمان منو فراموش کن

 

دانلود رمان عاشقانه منو فراموش کن,رمان عاشقانه منو فراموش کن, رمان منو فراموش کن رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور منو فراموش کن, رمان عاشقانه صحنه دار منو فراموش کن, رمان عاشقانه ایرانی منو فراموش کن, رمان عاشقانه کوتاه منو فراموش کن, رمان عاشقانه ۹۸ia منو فراموش کن, رمان عاشقانه خارجی منو فراموش کن, رمان عاشقانه پلیسی منو فراموش کن, رمان عاشقانه دانلود منو فراموش کن, منو فراموش کن,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان منو فراموش کن,دانلود رمان منو فراموش کن برای موبایل,عکس شخصیت های رمان منو فراموش کن,دانلود رمان منو فراموش کن apk,دانلود رمان منو فراموش کن نگاه دانلود,رمان منو فراموش کن قسمت اول,دانلود رمان منو فراموش کن نسخه apk,دانلود رمان منو فراموش کن apk,رمان منو فراموش کن قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های دل آرا دشت بهشت

 



[ad_2]

لینک منبع