دانلود رمان همیشه یکی هست | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

[ad_1]

دانلود رمان همیشه یکی هست | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان همیشه یکی هست با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان همیشه یکی هست | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

نام رمان: همیشه یکی هست

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه

تعداد صفحات: 698

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 6.98 مگابایت

 نویسنده: مهرسا

 توضیحات:

بلبل دختری که روزگار سختی رو گذرونده، مشکلات و سختی ها از اون به جای یه دختر با احساساتی لطیف یه پسری ساخته که بتونه گلیم خودش و از آب بیرون بکشه، روزگار براش موقعیت هایی رو رقم میزنه که زندگیش رو دست خوش تغییراتی میکنه و باعث میشه از حالت تدافعی و پسرونه ی خودش خارج بشه و هویت دخترونه ی خودش و دوباره پیدا کنه.پایان خوش.رمان همیشه یکی هست رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید…

دانلود رمان همیشه یکی هست | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

جهت جبران هزینه ها بعد از پرداخت مبلغ 2000 تومان لینک دانلود مستقیم به نمایش در میاد

پرداخت آنلاین و دانلود

مطلب مورد نظر خود را نیافته‌اید؟

۳۲۷ بازدید
۹۶/۰۴/۰۵

مدیر

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان بانوی کوچک – سیبا

[ad_1]

دانلود رمان بانوی کوچک – سیبا

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

دانلود رمان بانوی کوچک - سیبا

خب ژانر رمان بانوی کوچک چیه ؟
عاشقانه

خب رمان بانوی کوچک چند صفحه داره ؟

۳۶۳

خلاصه رمان بانوی کوچک


ما تو این رمان یه ساره خانم داریم که حدودا ۲۱ سالشه و یه اقا شهروز داریم که سنش ۳۷-۳۸ ساله.این رمان یه رمان ارومه.قراره همه چیز اروم پیش بره قراره تنش کمی داشته باشیم و در ضمن قول میدم که همه تون عاشق شخصیتها مخصوصا شهروز بشید
پایان خوش

چند صفحه ای اول رمان : بانوی کوچک با هم بخونیم

بازم نگاه خستتتمو میدوزم به دورتادور باغ . بایه نفس عمیق حجم زیادی از
هوای سرد اواخرپاییزووارد ریه ام میکنم . من عاشق این باغ شده بودم. روی
تاب ن ش سته بودم که درب اتوماتیک عمارت باز شد و ما شین م شکی رنگ
بزرگی وارد حیاط شد . من این ما شینو خوب می شناختم . به راننده نگاه کردم
سعید بود پسرمشهدی رحیم و رباب خانم که حاال بعد از سربازی شده بود
راننده ی اقا . نگاه متعجبموبه ماشین دوختم سابقه نداشته اقا بدون خبر واسه
ناهار بیاد خونه حاال البد خبری شتده بود که اقا واسته ناهار اومده . ماشتین
جلوتر اومد و نزدیک من ای ستاد و در ما شین باز شد و اول ازهمه کف شهای
م شکی واکس زده اش رو بیرون گذا شت بعد پیاده شد . مثل همی شه تیپش
عالی بود باکت و شلوارابی نفتی براقی که پوشیده بود واقعا جذاب شده بود .
سرمو باال اوردمو چ شم دوختم به موهای م شکی براقش که فقط کمی اطراف
شقیقه هاش سفید شده بود نگاهمواوردم پایین ترودوختم تو چشماش وغرق
چ شمای مهربونش شدم . صورت جذابش که هنوز تو مرز ۰۴ سالگی می
تونست خاطرخواه های زیادی رو دنبال خودش بکشه و من دختر ۲۲ ساله ای
بودم که هنوز هم نمی دون ستم چه تقدیری منو به اینجا ک شونده . غرق شدم
توچشماش و یادم رفت سالمکنم دلم هوای گذشته رو داشت نگاه مهربونش
دلمو لرزوند باصدای سالم سعید یه دفه به خودم اومدمو نگاه ازش گرفتم من

امیدوارم رمان بانوی کوچک خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان بانوی کوچک هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

به این پست امتیاز دهید.

دانلود رمان بانوی کوچک – سیبا

4.33 از 3 رای


‘ );
w.anetworkParams[ ad.id ] = ad;
d.write( ‘

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان یک دقیقه یلدایم باش – زهرا بهاروند کاربر انجمن نگاه دانلود

[ad_1]

دانلود رمان یک دقیقه یلدایم باش – زهرا بهاروند کاربر انجمن نگاه دانلود

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

دانلود رمان یک دقیقه یلدایم باش - زهرا بهاروند کاربر انجمن نگاه دانلود

خب ژانر رمان یک دقیقه یلدایم باش چیه ؟
عاشقانه

خب رمان یک دقیقه یلدایم باش چند صفحه داره ؟

۸۸

خلاصه رمان یک دقیقه یلدایم باش

شخصیت هایِ رمانِ من،
نه مغرور و از خود راضین،نه اعصاب خُرد کن!
نه اسامیِ عجیب و غریب دارن و نه عقایدی که سال هاست تویِ خانواده ی ایرانی جریان داره رو زیر پاهاشون له می کنن!
شخصیت هایِ رمانِ من کامل و ناب نیستن!
اشتباه و ضعفایِ خودشونو دارن!
بهتره با من همراه بشید تا طعم رمانی نزدیک به واقعیت رو بچشید.

چند صفحه ای اول رمان : یک دقیقه یلدایم باش با هم بخونیم

چشمامو با درد روی هم فشار دادم.
کِی می خواست تموم شه این بدبختیا؟کِی میشد یه نفس راحت بکشم؟
رو کردم به نیلوفر که بغ کرده بود:
_کتابات روهم چقدر می شن؟
_دویست تومن…آبجی؟
منتظر نگاهش‌ کردم،سعی داشت صداش نلرزه و بغضشو نشون نده!نمی تونست!
_میگم اگه من امسالو نرم مدرسه،واسه تو راحت تره همه چی…
عصبی شدم،محال ممکن بود بزارم همچین اتفاقی بیفته..!
_چی میگی تو؟آخه کدوم آدم عاقلی سال چهارم تجربی ترک تحصیل میکنه؟ها؟اونم با نمره های عالی تو!
_من بچه نیستم یلدا!دارم می بینم که روز به روز داری آب میشی.نمیتونم دست رو دست بزارم تا خواهر بیست وچهار ساله ام بخاطر جور کردن خرجای من سختی بکشه!اگه خرج من نباشه حداقل میمونه خرج داروهای مامان…
آه عمیقی کشیدم؛دیگه اشکم داشت در می یومد.بلند شدم و کنارش روی قالیچه ی قدیمی دست بافت مامان نشستم.دستمو دور شونه اش انداختم و حرفایی زدم که خودمم دیگه اعتقاد چندانی بهشون نداشتم..!

امیدوارم رمان یک دقیقه یلدایم باش خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان یک دقیقه یلدایم باش هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان :   negahdl.com

به این پست امتیاز دهید.

دانلود رمان یک دقیقه یلدایم باش – زهرا بهاروند کاربر انجمن نگاه دانلود

3.5 از 2 رای


‘ );
w.anetworkParams[ ad.id ] = ad;
d.write( ‘

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان غربت بی نهایت

[ad_1]

دانلود رمان غربت بی نهایت

به ادامه مطلب بروید…………

دانلود رمان غربت بی نهایت

رمان

دانلود رمان غربت بی نهایت

در مورد دختری به اسم آرزوئه که عاشق پسر همسایشون میشه ولی پسره مدام با دخترا میگرده و به آرزو بی توجه … یه اتفاقاتی میوفته که جای دختر و پسره عوض میشه دختره میفهمه اون حسی که بهش داشته عشق نبوده ولی پسره سفت و سخت عاشقش میشه و ماجراهایی که بینشون اتفاق میوفته …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

هوا رو به تاریکی بود،اتوبوس شلوغ بود،همه ی صندلی ها پر بودند و افراد زیادی هم ایستاده
بودند.منم جلوی درش ایستاده بودمو میله ی زرد رنگو محکم توی دستم گرفته بودم.به هر
ایستگاهی که میرسیدیم درها باز میشد و باد خنک پاییزی تنمو میلرزوند.به نزدیک ترین
ایستگاه به خونمون که رسیدیم؛پیاده شدم.سردی هوا وادارم کرد زیپ سوشرت توسیمو بالا
بکشم و کلاهشو سرم بزارم.

دانلود رمان غربت بی نهایت
صدای اذون آرامش خاصی بهم میداد لحظه ای چشمامو بستم و ریه هامو پر از هوای سرد کردم
آخ که چه قدر تاریک شدن هوارو دوست داشتم به خاطر همین ساعت کلاس نقاشیمو جوری
تنظیم کرده بودم که تاریکی هوا به خونه برسم گرچه مامان و بابام خیلی موافق نبودند.به
کوچمون رسیدم خداخدا میکردم اون دویست شیش نقره ایه آشنااز کنارم رد بشه.قدمامو
آهسته کردم و چشمو گوشمو تیز کردم تا ببینمش.ولی نه نبود.تف به این شانس حالا خوبه
همیشه توی خیابون و کوچه درحال دوردوره ولی تا من از خونه میام بیرون غیبش میزنه.راستی
چیشد که اینطوری شد تا شیش ماه پیش از همه ی پسرا متنفر بودم،ساده و سربه زیر و به قول

دانلود رمان غربت بی نهایت

دوستام مثبت ولی الان…نمیگم منفی شدم ولی دیگه اون آرزوی سابق نیستم.تا یه متن عاشقانه
توی تلگرامو و اینستاگرام میخوندم مسخرم میومد و کلی به اون اراجیف میخندیدم.ولی
الان….نشده هرروز چشمام به خاطر همون اراجیف خیس نشن.کلیدمو از کوله ام در آوردم و توی
قفل در پیچوندم.خونه تاریک غرق سکوت بود،دیگه به این تنهایی ها عادت داشتم مامان
آرایشگر بود و آرایشگاهش چند تا کوچه با خونمون فاصله داشت،بابا هم معلم ریاضی بود و تا
ظهر مدرسه بود بعد از ظهر هم معمولا میرفت کتاب فروشی عموم و کمکش میکرد.برقارو روشن
کردم ساعت   :  .وای چه قدر روز ها کوتاه شده بود شب هارو دوس داشتم ولی به محض تاریک
شدن هوا انگار ضریب هوشیم میومد پایین.هیچ جوره درس ها تو مخم نمیرفت.بدون اینکه

دانلود رمان غربت بی نهایت

لباسامو از تنم در بیارم روی تخت دراز کشیدم،بغض راه گلومو بسته بود و ناخودآگاه اشک های
گرمم صورت سردمو پوشوندن.آخه آخه من…به خاطر کی؟به خاطر چی داشتم گریه میکردم منی
که توی بچگی هرکی دعوام میکرد،غد و جدی اخمامو میکردم توهمو بغضمو قورت میدادم بعد یه
نفش جوابشو میدادم!نمیتونستم بیش از اینها با خودم کلنجار برم انگار قلب و مغزم مخالف هم
دستور می دادند،آخه گناه من این وسط چی بود؟به حرف کدومشون گوش میکردم؟تو اون لحظه
سفید به وسوسم A هیچ کاری نمیتونست آرومم کنه جز نقاشی.تخته شاسی،مداد هام و کاغذ
انداخت.تا به خودم اومدم چهره ی سامیارودیدم،نمیدونم کی و چجوری کشیدمش،انگار

دانلود رمان غربت بی نهایت

هیپنوتیزم شده بودم؛به تصویر خیره شدم،آخه تو چی داری که منو عاشق خودش کرده؟نمیدونم
چی هستی که باعث شدی اشکم دربیاد.یه چهره ی معمولی،موهای خامه ای لخت که به سمت
راست کج شده،چشمانی کشیده و مشکی مشکی به رنگ زغال با برق خاصی درونش،بینی
استخوانی متوسط،لب هایی باریک،پوستی روشن،قد بلند،نسبتا لاغر با عینکی که فریم مشکی
داشت.دلم براش تنگ شده بود با توصیف کردن چهرش هم دلتنگیم هزار برابر شد،توی افکار
خودم غرق بودم که صدای در ازجا پروندم.یعنی مامان و بابا بودند؟مگه ساعت چند بود؟عقربه

دانلود رمان غربت بی نهایت

های ساعت اعداد   و : رو نشون میدادند.هشت و رب؟دور از باور بود.درو که باز کردم با دیدن
چهره ی مامان و بابا لبخند عمیقی زدم ولی بعد یادم افتاد که تصویر سامیارتوی اتاق افتاده و اگر
لحظه ای چشم مامان و بابا بهش بیفته همون یکم اعتمادی که بهم دارند از دست میره.شیرجه
زدم توی اتاقو کاغذو لای دفتر خاطراتم گذاشتم.
سرویس مدرسه طبق روال همیشگی سر کوچه نگه داشت،بارون شدیدی میبارید،دویست شیش
نقره ای که دلم براش یک ذره شده بود و یک هفته بود ندیده بودمش پارک کرده بود ولی ماشین
روشن بود و از عقب مشخص بود دونفر جلو نشسته اند،در هر مسئله ای مربوط به سامیار فضول

دانلود رمان غربت بی نهایت

ترین آدم کره ی زمین میشدم.یاد اولین روزی که دیدمش افتادم یک سال پیش یک روز
بارونی.وقتی داشتم از جلوی ماشین رد میشدم یک لحظه برگشتم ببینمش…بغض گلومو گرفت و
شوکه شدم…چه کلمه ی مسخره ای شوکه؟مگه چیز غیر طبیعی بود؟همه توی محل میدونستند
سامیار هر روز با یکیه،برای تفریح…توی ماشین جوری دختره صمیمی نشسته بوذ که انگار ده
ساله باهم دوستند.صدای قهقهه های دختره با لهن چندش آور و عشوه های مسخرش حالمو بهم
زد.آخه من چیم از اون دختر کمتر بود که سامیار یه بار هم نگاهم نکرد؟انگار دختررو خیلی

دانلود رمان غربت بی نهایت

دوست داشت با لبخند و عشق نگاهش میکرد…محو تماشای اون صحنه ی دلخراش…البته
دلخراش برای من بودم که چتری رو روی سرم احساس کردمفهمیدم کی بود.بوی عطرش کاملا
لوش میداد.با لبخندی ساختگی برگشتم و گفتم تو اینجا چکار میکنی؟آراد هم لبخند گشادی زد
و گفت علیک سلام دختر خاله خیس خیس شوی بیا بریم._مرسی ولی من از خیس شدن
نمیترسم بدون چتر راحت ترم._باشه پس من هم به چتر نیاز ندارم.بعد چترو بست و با من هم
قدم شد.هیچ حذفی نمیزدم و غمگین توی خودم بودم؛آراد سکوتو شکست_آرزو چرا اینقدر
دپرسی؟_نه دپرس نیستم.جدی شد و ایستاد_چی دیدی که وارفتی؟همون موقع که من اومدم
محو دیدن چی بودی که اینقدر تو رو بهم ریخت؟ حالم خوش نبود حرفای آراد هم بیشتر به همم

دانلود رمان غربت بی نهایت

میریخت_من نمیفهمم راجع چه موضوعی حرف میزنی. بعد قدمامو تند کردم و خودمو به سرعت
به خونه رسوندم .با آراد راحت بودم البته اون از من راحت تر بودیه جورایی باهم بزرگ شده
بودیم ولی نه اونقدر راحت که برم بهش بگم عاشق شدم!ناهار خاله مریم این ها )مامان آراد و
علی( و خاله مهری این ها دعوت بودند خونمون.با دیدن بچه های زلزله ی خاله مهری اعصابم بهم
ریختاصلا تو این وضعیت حوصله ی سه تا پسر وحشی که هرچزی میدادی دستشون خراب
میکردنند و نداشتم.سریع سلام دادمو رفتم توی اتاقم؛خدا روشکر خیلی اتاقم آسیب ندیده
بود.فقط قاب عکس دیوار شکسته،وسایل روی می دراور ریخت و پاش و بهم ریخته و روی یکی از
دیوار ها با مداد رنگی های اصلم چند تا نقاشی کشیده شده بود…اگه فقط اگه خاله مهری نبود
اون سه تا وحشی رو جنازشون میکردم.داشتم بلند بلندفحش میدادم بهشون که دستگیره ی در

دانلود رمان غربت بی نهایت

اتاقم چرخید…یا ابوالفضل یعنی خاله مهری بود؟_نترس بابا منم._ای خدا نکشت آراد فکر کردم
خاله مهریه نزدیک بود بی دخترخاله شی.نمیدونم من اون لحظه ناراحت و عصبی با چشمای ورم
کرده و بغض قورت داده چه حرف بانمکی زده بودم که آراد و به قهقهه انداخت._میدونستی وقتی
ناراحت و عصبی ای چه با نمک میشی؟نه دیگه این موجود داشت اعصابمو به هم میریخت._آره
آره آراد من عصبیم و بیش از اندازه ناراحت حالا میشه دست از سرم برداری و راحتم بزاری؟انگار
روش کم شد و رفت.پرده ی بلند اتاقمو کنار زدم و به نمایش بارون خیره توم.چه روز خوبی بود ب
ای سامیار یه قراره عاشقانه در یه روز عاشقانه.کنترل اشکام دست خودم نبود بی اجازه مثل
اسکی سوار های ماهر از چشم هام سر آزیر میشدند؛از گونه هام با مهارت میپریدند و در آخر از

دانلود رمان غربت بی نهایت

کنار لب هام از خط پایان می گذشتند.بغضم سخت راه نفسمو میگرفت.تازه میفهمیدم چه قدر به

دوست دختر های سامیار اون دختر های از خود راضی حسودیم میشد.چه راحت میتونستند با
سامیارم حرف بزنند بخندند و لحظاتشونو با اون شریک شن.صدای باز کردن در اتاق رشته ی
افکارم رو پاره کرد. آراد اومد تو بهش توپیدم._ای بابا دیگه چیه؟_بیا بخور به خاطر این اخلاقته
که یه دوس پسرم نداری دیگه….از حرف آراد بی نهایت ناراحت شدم جوری غمگین و افسرده
نگاهش کردم که دست از شوخی برداشت جدی شد وگفت ببخشید شوخی کردم بیا ناهار همه
شروع کردند من موندم منتظر تو..

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان نغمه ی اجباری

[ad_1]

دانلود رمان نغمه ی اجباری

به ادامخه مطلب بروید……….

دانلود رمان نغمه ی اجباری

رمان

دانلود رمان نغمه ی اجباری

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

طبق معمول همیشه یه تیپمشکی زدم و دراومدم بیرون.امروز توی موسسه سه تا کلاس
دارم.سوار ماشین شدمو و راه افتادم.اهنگ لایتی از ضبط ماشین پخش میشد.یاد زمانی که با پدر
و مادرم میومدیم بیرون افتادم.چقدر این خاطرات برام دوره. ۴۱ سال پیش ترکم کردن و
رفتن. ۴۱ سال رو تنهایی کشیدم. ۴۱ سال همه چیز رو فروختن و رفتن استرالیا.چون من بچه
ناخواسته بودم منو تو زندگیشون به حساب نیاوردن و با تنها برادرم راهی استرالیا شدن.تنها ۸

دانلود رمان نغمه ی اجباری
سالم بود که تنها حامی و پشتیبان من عموم شد عمویی که از جنس پدرم نیست و زن عمویی که
مهر مادری برام گذاشته همون کاری که مادرم برام نکرده. به موسسه که رسیدم ماشینمو پارک
کردم و وارد موسسه شدم.عموم یه کارخونه لوازم بهداشتی و ارایشی داره. در کنارش یه موسسه
زبان هم داره که گذاشته من توش تدریس کنم.وارد موسسه که شدم خانم رضایی گفت کلاسم تا
۳ دیقه دیگه شروع میشه. وارد کلاس شدمو شروع کردم به تدریس کردن.ساعت ۹شب بود که
کلاسام تموم شد. و منم فوراً رفتم خونه. صدای خنده زن عمو میومد که داشت با عمو حرف
میزد. با اومدنه من حرف زن عموقطع شد
-سلام دختر گل من! چه بی سرو صدا اومدی عزیزم؟

دانلود رمان نغمه ی اجباری

-سلام ببخشید. نخواستم مزاحمتون بشم برای همین بی صدا اومدم
عمو- این چه حرفیه عزیزم.برو لباساتو عوض کن که شام امادست.
با اجازه ای گفتمو مسیر پله ها رو در نظر گرفتم.خونه عمو خیلی بزرگ بود.یه باغ بزرگ که وسط
اون یه عمارت سنگی بود.خونه ۲طبقه داشت و طبقه اول شامل پذیرایی و حال و اشپزخونه.همه

اتاق ها هم طبقه دوم بود.رفتم توی اتاقم.لباسامو با یه تیشرت شلوار مشکی و سفید عوض کردم.
همه دوره میزه ۴۲ نفره جمع شده بودن. عمو. زن عمو. آرنا. آرتا پسر عمومه.یه پسر سرد و
مغرور.یه پسری که همه دنیا رو تو دستش میچرخونه.وارث پدربزرگم ایرج پارسا….
سلام کوتاهی کردم که جوابی نداشت.اینم از من متنفر بود.بی صدا مشغول خوردن شدم.غذای
مورد علاقم فسنجون بود. یکم که گذشت عمو گفت:
-فردا شب آقاجون شام همه رو جمع کرده خونش. اصرار کرده حتما بریم.کاره مهمی داره.
_عمو جون اخه من….

دانلود رمان نغمه ی اجباری

_نفیسا دخترم میدونم اصلاً دوست نداری بیای ولی روی بودنه تو اصرار داره
دست از شام خوردن کشیدم.با یه شب بخیر راهی اتاقم شدم.خودمو روی تخت انداختم.و از ته
دل زار زدم.اشک ریختم.هق هق زدم.انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.با نور شدیدی
که توی صورتم میخورد از خواب بیدار شدم.دست و صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم.ساعت
۹بود.سر میز صبحونه حاظر شدم.فقط آرتا سر میزصبحونه نشسته بود که وارد آشپزخونه شدم از
جاش بلند شد و رفت.در سکوت و تنهایی صبحونمو خوردم و راهی موسسه شدم.فقط موسسه
بود که روزمو پر میکرد.بعد موسسه یکم خرید کردم و رفتم خونه.عمو و زن عمو رفته بودن

دانلود رمان نغمه ی اجباری

سینما.وارد خونه که شدم آرتا داشت با تلفن حرف میزد.بهش توجهی نکردم.رفتم توی اتاقم.یه
دوش گرفتم تا سبک شدم.بعد از حموم رفتم سر میز ناهار.عمو و زن عمو اومده بودن.با هم دیگه
داشتن از فیلمی که دیده بودن برای آرتا تعریف میکردن.من با لبخند و آرنا با لبخند بهشون…
نگاه میکردیم.بعد از خوردن ناهار. زن عمو ازم خوااست برم پیشش.کنارش نشستم که گفت:
_عزیزم میدونم مهمونی امشب برات خیلی خوشایند نیس ولی ازت یه چیزی میخوام که مطمعنم
نه نمیگی.
_جونم زن عمو؟!چیزی شده؟!

_دخترم امشب ۲تا عمه هات هستند.اگر حرفی زدن به دل نگیر.اونا چیزی از عاطفه سرشون
نمیشه.اصلا به روی خودت نیار.

دانلود رمان نغمه ی اجباری

سری برای حرفای زن عمو تکون دادم.و رفتم تو اتاقم. چشمم به عکس سه نفره پدر و مادرم
افتاد.درسته اونا منو دوست ندارن.ولی من خیلی دوسشون دارم.مادرم ۸سال منو تحمل کرده
بود. پدرم ۸ سال خرجمو داده بود.هر چی باشه اونا خانواده من هستن. عکس رو روی میز
گذاشتم.روی تخت دراز کشیددم و یه رمان باز کردم.مشغول خوندن شدم. نمیدونم چقد گذشت
که تقه ای به در خورد و بعد صدای عمو:
_بلند شو اماده شیم.
یه مانتو سرمه ای بلند با شال و شلوار مشکی .یه تونیک توسی زیرش پوشیدم. و کیف و کفشم
روبرداشتم. عمو جلوی در وایساده بود همین که منو دید گفت:
_وای خدا ببین دخترم چیکرده!!چقد خوشگل شدی عزیزم
_عمو جون هنوزم عادت دارین سرمو شیره بمالید.من حتی ارایش نکردم.

دانلود رمان نغمه ی اجباری

_اصلا ارایش چیه؟تو فابریک خوشگلی. حالا برو سوار شو که دیر شد.
سوار ماشین عمو شدیم.و به سمت کاخ ایرج پارسا راه افتادیم.تمام طول مسیر رو به اینکه
چطوری بعد از ۴۱ سال باهاشون روبه رو شم فکر کردم که اخرش به هیچی نرسیدم.
وقتی که رسیدیم استرس تمام وجودمو گرفت. دستام سرد سرد بود. کنار عمو و زن عمو راه
میرفتم.به عمارت که رسیدیم عم پرسید:
_نفیسا آماده ای؟
به جای من آرتا جواب داد:
_باباجون مگه میخواد بره المپیک؟خونه آقاجوونه دیگه. لوسش نکنید!

دانلود رمان نغمه ی اجباری

به حرفش توجهی نکردم.همیشه بهم نیش میزد.به همراهشون وارد خونه شدیم.همه دور هم جمع
بودن.عمه افسانه. همه آذر. عمو آرش.همه با بچه هاشونو عروس و داماداشون. اونا با عمو و زن
عمو و آرتا سلام و احوال پرسی کردن.ستاره)دختر عمه آذر(پرسید:
_دایی آرمان این دختره کیه؟
همه افراد به سمت من برگشتن. عمو اومد کنارمو گفت:
_این دختر منه!!نفسیا کوچولو خودمون.
سکوت بین همه حاکم شد که عمه افسانه گفت:

دانلود رمان نغمه ی اجباری

_این سر راهی اینجا چیکار میکنه. برا چی گذاشتید بیاد تو!!؟
تا عمو بخواد حرف بزنه. عمه آذر گفت:

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

[ad_1]

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

به ادامه مطلب بروید………

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

رمان

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

آقا اینجا سه تا دختر داریم
سه تام پسر داریم
متاسفانه ازشون رو نمایی نمیشه
اینا درسته ظاهری شبیه به انسان دارن..ولی سه نمونه موجوده ما قبله تاریخن که با یه سری
آزمایشاته درونی و بیرونی این شکلی شدن
خب..اینا طی اتفاقاتی تو دانشگاهشون با هم به جنگ برمیخیزندو معلوم نیس کی این جنگ و
جدال تموم میشه و باید بگم که تمام اتفاقات مخلوط شده با طنزه که مطمعنم خنده رو لباتون
میاره و البته خوندنش خالی از لطف نیست

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

پامو با اخرین توان رو پدال فشار دادم که فک کنم قطعه نخاع شد تو همون حالتم غر میزدم:

-ای مرده شور جفتتونو بشوره…عینه بز میلنبونین..هر چی میگم دیر شد انگار دارم با دیوار
میحرفم …دیر برسیم جفتتونو از سقف اویزون میکنم
دیدم هر چی میگم کسی هیچی نمیگه…برگشتم که دیدم پگاه سرشو تکیه داده به پشتیه
صندلی چشاشم بسته هندزفریم تو گوشش ..هر از گاهیم یه تکونی به نشیمن گاهه مبارک میده
..این که اصن تو این دنیا نیس…از آینه به عقب نگاه کردم اون یکیم تو همون حالت البته یکم
موقر تر مثلا یهو تو جاش قر نمیاومد..با حرص دوباره بهشون نگاه کردم …تا الان من داشتم واسه
عمم جزوه میدادم؟؟!!.
یهو یه فکره شیطانی اومد تو ذهنم ..دستمو کردم تو جیبمو مثه همیشه یه سیخ کبریت توش
پیدا میشد…

دانلود رمان ایستگاه بین راهی
تو یک حرکته ناگهانی سیخو تا دسته کردم تو سوراخه دماغش که یه جیغفرا بنفش زد..کیمیا
بدبختم ک تو حالو هوایه خودش بود با جیغه این میمون دو متر پرید سرش خورد ب سقف…
ریلکس چوب کبریت و مالیدم ب مانتوعه زرد رنگه پگاه و دقیق نگاش کردم ک یه موقع چیز
میزی روش نمونده باشع…بعدم گذاشتمش تو جیبم..با صدایه خروسیش شروع کرد قد قد کردن:
-کثافت..زهرم ترکید نمیگی سکته کنم بمیرم..بعد پوله دیه منو میخوای از کدوم قبرستونی جور
کنی

ریلکس با یه لبخنده مکُشمرگما گفتم:
-تو فقط شرتو از سره من کم کن پوله دیت و جور میکنم
با اون دستایه گرز مانندش چنان کوبوند تو کلم که با دماغه مبارک رفتم تو فرمون..
در حالی که بینیمو با یه دست میمالوندم و با دسته دیگم فرمونو گرفته بودم گفتم:
-عی الهی ایشالله بمیری راحت شم..بترشی کسی نیاد بگیرتد..عی ایشالله کهیر بزنی قده اون
قابلمه مسیه کوکب خانوم خدابیامورز..ایشالله جلو ملت ب.گو.زی آبروت بره.نفسم گرف دیگه
ادامه ندادم..دیدم صدا از کسی در نمیاد با احتیاط رومو برگردوندم…
پگاه:

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

داشتم با چشایی ک کم مونده بود از جاش درآد نیگاش میکردم..برگشت نگام کرد:
هستی – هن؟؟؟:|
تو همون حالت گفتم:
– تو تمامه اینارو از کجات دراوردی؟؟
لبخند زد:
-از تو مغزم
منم یه لبخند زدم:
-مگه داری؟؟

با حرص گفت:
-نه پس فک کردی همه مثه خودت بی مغزن؟؟
یهو کیمی از بین صندلیا سرشو عینه بز اورد جلو:
هستی-الَه الَه اروم باش خواهرم!!!

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

کیمیام کم نیاورد یکی زد پسه کلش:
-خفه بمیر حواست ب جلوت باشه تا هممونو ب کشتن ندادی عنتر
هستی رو ب من در حالی ک سرشو میمالید گفت:
-باز یادت رفت ب این قرصاشو بدی؟؟
در حالی ک سعی میکردم خندمو نگه دارم گفتم:
-ن دیگه دانشگاه دیر شده بود یادم رفت
ایندفه کله منه بدبخت بود که توسطه کیمیا نشونه رفت..
***

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

هستی:
بلاخره بعد از پشته سر گذاشتنه فرازو نشیبه طاقت فرسایه راه)جمله سنگین بود دو ثانیه تنفس
اهسته(رسیدیم به دانشگاهه درپیتمون..البته همچینم درپیت نبودااا..
جلو پارکینگ واسه عمو رمضون دو تا بوق زدم ک محله سگم نداد.. ایش…ماشینو بردم
خر با بارش گم میشه: ..IK داخل..او له ل
– بیا من این عبوتیاره رو کجا بکنم؟

..فک کنم امروز باید از خیره ساعته اول بگذریم..بلاخره یه جایه خالی پیدا کردیم..عینه این
خرایی ک بهشون تیتاب تعارف کردن گاز دادم سمتش ک یهو…

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

…..
گاز دادم سمتش که یهو یه بوگاتیه مشکی پیچید و راست رف توش..سریع زدم رو ترمز ک
ماشین با صدایه بدی تو دو سانتیه بوگاتیه واستاد..
هممون عینه گجه پخش شدیم رو شیشه ..تا دو دیقه تو شک بودم ..ب زور خودمو از شیشه جدا
کردم و ب رو ب روم نگاه کردم..تازه فهمیدم چی شده و چه حقی از من پایمال
گردیده:/..عینه پوزپلنگه گرسنه از ماشین اومدم بیرون دره بدبختو چنان زدم به هم که فک کنم
خرج رو دستم بزاره.. تو لحظه آخری ک داشتم درو میبستم صدایه کیمیا رو شنیدم :
-اوه اوه باز این رم کرد
عمت رم میکنه..فعلا فش دادنه ب کیمیا رو موکول کردم ب یه وقته دیگه..

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

بقیه ام پیاده شدن بی توجه بهشون پامو تا جایی ک جا داشت بردم بالاو کوبودم ب سپر ماشین
ک پام سقت شد…به زور جیغه بنفشمو تو گلو خفه کردمو صاف واستادم..تو همون حالت بودم ک
دره سمته راننده باز شد و اول یه پا اومد بیرون..ماشالله…فک کنم کل کالریاش جمع شد تو
پاهاش..
بعد یهو کله هیکلش اومد بیرون ک رسما خودمو خیس کردم..این آدمه یا قووووول؟؟؟؟!!

اومد دقیقا تو حلقم واستاد ..البته قدش خیلی بلند تر بودااا واسه همین کلشو خم کرد روم.آب
دهنمو با صدا قورت دادمو با چشمایه گشاد شده زل زدم ب چشماش..البته چشاش ک نه
عینکش…

دانلود رمان ایستگاه بین راهی

خودمو ب زور یه ذره کشیدم عقب ..بچه هام از ماشین پیاده شده بودن..با اخم بش نگاه کردم..:
-چته تو حلقه من واستادی؟!!!
حالا عینه سگم میترسیدما..ولی خب ب کله خر بودن تو خانواده و محل معروف بودم…عینکشو از
رو چشمش برداشت ک یه لحظه کپیدم..

[ad_2]

لینک منبع

آهنگ عاشقانه ای دریغا محسن چاوشی

[ad_1]

آهنگ عاشقانه ای دریغا محسن چاوشی

به ادامه مطلب بروید…………

آهنگ عاشقانه ای دریغا محسن چاوشی

اهنگ

آهنگ عاشقانه ای دریغا محسن چاوشی

متن آهنگ جدید محسن چاوشی و سینا سرلک بنام ای دریغا :

دیگرین ابر بهاری جان باریدن ندارد
این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد
این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم
آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم
پیش چشمم چون به نرمی میخرامی میخرامی
در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی
نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من
روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من
ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو
غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم
بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم خراب آباد دل آباد دارم

♫♫♫♫♫♫

آهنگ جدید محسن چاوشی و سینا سرلک بنام ای دریغا

♫♫♫♫♫♫

ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی
با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان
را تا کجاها تا کجاها میکشانی میکشانی
ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو
طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط
میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ

[ad_2]

لینک منبع

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

[ad_1]

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

به ادامه مطلب بروید………

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

عکس-دل نوشته

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

برای دوستی آمده ای

اما …

پرچم گیسوانت

سیاه تر از آن است

که صلحمان بشود!

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگیعکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

از بیداری فرار می کنی به خواب

می بینی

جای دستبند بر بیداریت درد می کند

جای لب های خالی بر پیشانیت

جایت در زندگی درد می کند

زخم است …

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

عقربه …

اسمی است با مسمّی

که هر حرکت کوچکش

نیشی است زهرآگین

بر قامت کوتاه عمر

 

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

با یارم و وابستگی‌ام بیشتر است

خوشبختم و بیچارگی‌ام بیشتر است

یک روز کویر عاشقی گفت به من

دریا شدم و تشنگی‌ام بیشتر است

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

 

شب ها و روزان ملال آور

با مردمانی مسخ و بی باور

دلها همه آیینه اما تار

تکرار در تکرار در تکرار

محبوس این زندان بی روزن

می سوزم از درد جدایی من

تا چند لولیدن در این مرداب؟

ای مرگ، ای زیبا، مرا دریاب!

 

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

 

آرزوها سپیدند

سپیدۀ بامدادان

خاطرات سپیدند

سپیدۀ شامگاه

 

عکس دونفره عاشقانه جدید یار همیشگی

 

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صیحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های
یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه

ز بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو
که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین
دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی
نگفتنی رسیده ام

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

[ad_1]

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

به ادامه مطلب بروید………….

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

رمان

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

در مورد ماجرا از نفوذ دو مرد در میان خلافکارها اغاز میشه دومرد کاملا متفاوت دومرد که مدتهاس برای رسیدن به این روز تلاش کردند اما حضور یک دختر،دختری از جنس پروانه مسیر رو عوض میکنه دختری که از پدرش یک زندگی اروم و شاد میخواد نه پول و ثروت،ونه زندگی که باید از ترس دشمنان و رقبا،زندانی باشه نه زندگی که،در اون  نیاز به محافظ داشته باشه اون هم محافظی از جنس عقرب داستان زیبا و مهیج والبته رمز الودی در انتظار خوانندگان این رمان هست‌….

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

قطرات عرق از روی شونه هام سر میخورد و روی کف سرامیک میریخت…نزدیک به یه ربعی
میشد که داشتم شنا میرفتم…موهام خیس عرق شده بود هر روز صبح این کار من بود ….یه شنای
دیگه رفتمو خودمو رو سرامیک خنک خونه رها کردم….این خنکی حس خوبی رو بهم القا
میکرد….به سقف نگاه کردمو حرفای سعید و به خاطر اوردم….
سعید_کم کم داره جور میشه…حسابی ترسیده ….ای کاش من و تو رو یه جا باهم ببره…..خلافش
بیش از اندازه شده حسابی واسه خودش دشمن تراشیده اینطوری کار ما هم خیلی سخت تر
میشه…..دیشب با تمنا صحبت کردم…بعد از حرفام زد زیر گزیه…..

دانلود رمان خرچنگ و ماهی
چشمام رو کوتاه رو هم گذاشتم….باید سعید و از اومدن منصرف میکردم….ولی حرف حساب تو
کتش نمیرفت…..سریع از جام بلند شدمو رفتم طبقه ی بالا تا یه دوش بگیرم . حوله ی سفیدو رو
دوشم انداختمو رفتم سمت حموم….عادت داشتم کیسه بکشم تا کوچکترین اثری از عرق رو تنم
نمونه….از شونه هام شروع کردم تا اینکه رسیدم به وسط کمرم و دم عقرب سیاه…خالکوبی که
مربوط به گروه عقرب سیاه جمشید بود …کسی که منو سعیدو به عطار فروخت….عطار یکی از
قتچاقچیای مواد بود یه مرد مسن که خیلی خوش اخلاق بودو اصلا بهش نمیومد تو کار خلاف
باشه…ولی ناکس زیر ابی زن حرفه ایی بود….تنها خلافشم قاچاق مواد مخدر بود…برای حفاظت از
خودش چندتا بادیگار از جمشید خرید که منو سعید هم جزوشون بودیم

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

شیر اب رو بستم و حوله پیچ زدم بیرون…به ساعت ساده ایی که روی دیوار اتاق کوچیکم وصل
بود نگاه کردم …ساعت ۶ و ۵۴ دقیقه بود ….با حوله سریع موهامو خشک کردم و کت شلوار
مخصوص مشکیمو پوشیدم ….به چهرم تو ی اینه ی کوچی روی دیوار خیره شدم….چهرم عین
گانگسترا بود ….مخصوصا با اون ابروهایی که خشن تو هم رفته بود و سعید همیشه میگفت )ابرو
های طاقدار و وحشیت تو حلقم(…. سعید خیلی غر میزد و غد غد میکرد و اکثر اوقات دعوا راه
مینداختو من باید جمعش میکردم….واسش یه جور پارتی کلفت بودم چون کسی جرائت پلکیدن
دور منو نداشت….
از پله ها پایین اومدم …عطار و بادیگارداش ساعت ۸میرسیدن ویلا پس باید اوضاع رو چک
میکردم…..بیسیم رو روشن کردم…دست دیگم رو تو جیب کردمو کریم خطاب قرار دادم….
_کریم بیا داخل بیاید گزارش بدی…
کریم_چشم رییس

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

تو یه دقیقه خودشو رسوند کنار دم ورودی ….محکم و استوار مثل همیشه جلوش وایستادم…..
_خب؟
کریم_همچی طبیعیه رییس…. ۵نفر تو حیاط پشتی و ۵نفر با سگاشون تو حیاط اصلی ….مثل
همیشه…دوربیناهم مورد مشکوکی ضبط نکردن…..
_خوبه برو سر پستت
کریم_چشم
بعد از رفتنش رفتم کنار اشپزخونه ایستادم….هر دو اشپز زن مشغول اشپزی بودن ….ظاهرا اینجا
هم مشکلی نداشت…
۸وربع سعید زنگ زد…
سعید_رییس ما نزدیکه ویلاییم

این یعنی ۶دونگ حواسا جمع شه….با باز شدن در هر دو ماشین تو حیاط پیچیدن….با قدم های
سریع و محکم کنار ماشین عطار ایستادم…..

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

در باز شدو سره کم موی عطار پیدا شد….با تیپ سرتا پا سفیدی که اصلا به سنش نمیخورد پیاده
شد….کمی هن هن کردو بهم لبخند زد..
_خیلی خشومدین قربان
عطار_ مثل همیشه پر قدرت و خشن….افرین….
از تعریفاش ذوق نمیکردم …لابد فکر میکرد تموم کارام تظاهر و فیلمه تا به چشش بیام ولی من
تظاهر به چیزی نمیکردم چون برام مهم نبود اونم واسه کی ؟عطار…هه…..از کنارم رد شد و
معشوقه ی مزخرفش هم پیاده شدو با اون ادامس یه کلوییش بهم لبخند چندش اوری زدو دنبال
عشق لب گورش راه افتاد وداخل شد….بقیه ی محافظا هم از ماشین پشتی پیاده شدن که نزدیک
۴نفر بودن….چشمم به سعید خورد که باز داشت به بغل دستیش غر میزد

دانلود رمان خرچنگ و ماهی

سعید_هووو چته یابو ترمز بریدی مگه…نمیبینی دارم پیاده میشم…..؟
شاهین هم نگاه غضبناکی بهش انداخت …دوست داشت سرش و بکنده ولی وقتی میدید من
پشتشم دیگه جیکشم در نمیومد….سعید با کت و شلوار نامرتبش اومد سمتم…..لبخند پهنی زدو
کنارم وایستاد
سعید_چطوری رییس دلم برات تنگ شده بود..
_تو نمیتونی مث ادم با بچه ها کنار بیای…؟
سعید_جون سعید بی خیال شو…تو که شایان و میشناسی ….تقصیر اونه دارم مثه ادم پیاده
میشم اونم عین یابو هل میده….
_خیله خب بروتو انقدر نق نزن دیگه….
بادش خوابیدو غرغر کنان داشت میرفت داخل

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان این مرد ویران است جلد اول – سناتور کاربر انجمن نگاه دانلود

[ad_1]

دانلود رمان این مرد ویران است جلد اول – سناتور کاربر انجمن نگاه دانلود

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

دانلود رمان این مرد ویران است جلد اول - سناتور کاربر انجمن نگاه دانلود

خب ژانر رمان این مرد ویران است جلد اول چیه ؟
عاشقانه . تراژدی

خب رمان این مرد ویران است جلد اول چند صفحه داره ؟

۳۱۱

خلاصه رمان این مرد ویران است جلد اول

اسپرسو خورده ای؟
تلخ است؛مزه ی زهرمار می دهد…
و حال من داستانی را روایت می‌کنم که مزه ی اسپرسو می دهد؛
اسپرسویی لبریز از جنون نوجوانی!
لبریز از نفرت…
لبریز از عشق نهفته در ابعاد بی هویتی!
لبریز از اجبار…
لبریز از غم…
لبریز از بیچارگی…
لبریز از ندانستن ها و پیش داوری ها…
الیسیما سپهری؛نوجوانی که نفرتش از سر بی مهری هاست و در پس این نفرت،از درونش انتقام فوران می‌کند.
او دنبال یک راه حل است؛شاید یک ورد که بتواند در عرض سه روز سام را نیست و نابود کند.فقط سه روز؛سه روز لعنتی…
و اما سام کیست؟یک مرد ویران یا ویرانگر؟الیسیما مقصر است یا سام؟ چه کسی ویرانگر است و چه کسی ویران شده؟

چند صفحه ای اول رمان : این مرد ویران است جلد اول با هم بخونیم

ما مردها ویرانیم!
این را از صدایمان بفهمید؛
وقتی بم است!
***
((به نام او…))
ماتیکم را بر می دارد،به شیشه ی اتاقم می کوبد.ماتیک سبک است،در حد چند گرم؛ اما قدرت خشم او از
ماتیک یک سنگ آهن سنگین می سازد و محکم به شیشه برخورد می کند و شیشه ترک برمی دارد.سام عصبانی است؛

آن قدر عصبانی که دوست دارد مرا مانند زال به قله ی قاف بفرستد ؛ اما میداند،مانند سام پهلوان،پشیمان می شود و

آخِر برای بازگرداندنم آسمان و زمین را بهم می ریزد…
صدای برخورد مفصل هایش را می شنوم؛فراتر از تصورم،عصبانی است. چشم های سرخ شده اش را در نگاهم دوخته است..

چشم هایش طوفانی اند.دندان هایش را روی هم می ساید.دوست دارد فریاد بکشد،می‌دانم!.اما فریاد نمی کشد!لال است؛

لالش کرده ام،صدایش را بریده ام!و شاید بریده ایم…از خشم می لرزد !
نفس های داغ و محکمش،مانند سیلی بر صورتم می نشینند و خبر از آتشفشان درونش می دهد.

امیدوارم رمان این مرد ویران است جلد اول خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان این مرد ویران است جلد اول هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان : negahdl.com

به این پست امتیاز دهید.

Rate this post


‘ );
w.anetworkParams[ ad.id ] = ad;
d.write( ‘

[ad_2]

لینک منبع